چنين گفت آن سخن پرداز شبخيز
كزان آمد خلل در كار پرويز
كه از شبها شبي روشن چو مهتاب
جمال مصطفي را ديد در خواب
خرامان گشته بر تازي سمندي
مسلسل كرده گيسو چون كمندي
به چربي گفت با او كاي جوانمرد
ره اسلام گير از كفر برگرد
جوابش داد تا بيسر نگردم
ازين آيين كه دارم برنگردم
سوار تند از آنجا شد روانه
به تندي زد بر او يك تازيانه
ز خواب خوش چو خسرو اندر آمد
چو آتش دودي از مغزش بر آمد
سه ماه از ترسناكي بود بيمار
نخفتي هيچ شب ز اندوه و تيمار
يكي روز از خمار تلخ شد تيز
به خلوت گفت شيرين را كه برخيز
بيا تا در جواهر خانه و گنج
ببينيم آنچه از خاطر برد رنج
ز عطر و جوهر و ابريشمينه
بسنجيم آنچه باشد از خزينه
وزان بيمايگان را مايه بخشيم
روان را زين روش پيرايه بخشيم
سوي گنجينه رفتند آن دو همراي
نديدند از جواهر بر زمين جاي
خريطه بر خريطه بسته زنجير
ز خسرو تا به كيخسرو همي گير
چهل خانه كه او را گنج دان بود
يكي زان آشكارا ده نهان بود
به هر گنجينهاي يك يك رسيدند
متاعي را كه ظاهر بود ديدند
ديگرها را بنسخت راز جستند
ز گنجوران كليدش باز جستند
كليد و نسخه پيش آورد گنجور
زمين از بار گوهر گشت رنجور
چو شه گنجي كه پنهان بود ديدش
همان با قفل هر گنجي كليدش
كليدي در ميان ديد از زر ناب
چو شمعي روشن از بس رونق و تاب
ز مردم باز جست آن گنج را در
كه قفل آن كليدش نيست در بر
نشان دادند و چون آگاه شد شاه
زمين را داد كندن بر نشانگاه
چو خاريدند خاك از سنگ خارا
پديد آمد يكي طاق آشكارا
درو در بسته صندوقي ز مرمر
بر آن صندوق سنگين قفلي از زر
به فرمان شه آن در بر گشادند
درون قفل را بيرون نهادند
طلسمي يافتند از سيم ساده
برو يكپاره لوح از زر نهاده
بر آن لوح زر از سيم سرشته
زر اندر سيم تركيبي نوشته
طلب كردند پيري كان فرو خواند
شهنشه زان فرو خواندن فرو ماند
چو آن تركيب را كردند خارش
گزارنده چنين كردش گزارش
كه شاهي كاردشير بابكان بود
بچستي پيشواي چابكان بود
ز راز انجم و گردون خبر داشت
در احكام فلك نيكو نظر داشت
ز هفت اختر چنين آورد بيرون
كه در چندين قران از دور گردون
بدين پيكر پديد آيد نشاني
در اقليم عرب صاحب قراني
سخن گوي و دلير و خوب كردار
امين و راست عهد و راست گفتار
به معجز گوش مالد اختران را
بدين خاتم بود پيغمبران را
ز ملتها برآرد پادشائي
به شرع او رسد ملت خدائي
كسي را پادشاهي خويش باشد
كه حكم شرع او در پيش باشد
بدو بايد كه دانا بگرود زود
كه جنگ او زيان شد صلح او سود
چو شاهنشه در آن صورت نظر كرد
سياست در دل و جانش اثر كرد
به عينه گفت كاين شكل جهانتاب
سواري بود كان شب ديد در خواب
چنان در كالب جوشيد جانش
كه بيرون ريخت مغز از استخوانش
بپرسيد از بريدان جهانگرد
كه در گيتي كه ديدست اينچنين مرد
همه گفتند كاين تمثال منظور
كه دل را ديده بخشد ديده را نور
نماند جز بدان پيغمبر پاك
كزو در كعبه عنبر بوي شد خاك
محمد كايزد از خلقش گزيد است
زبانش قفل عالم را كليد است
برون شد شاه از آن گنجينه دلتنگ
از آن گوهر فتاده بر سرش سنگ
چو شيرين ديد شه را جوش در مغز
پريشان پيكرش زان پيكر نغز
به شه گفت اي به دانائي و رادي
طراز تاج و تخت كيقبادي
در اين پيكر كه پيش از ما نهفتند
سخن داني كه بيهوده نگفتند
به چندين سال پيش از ما بدين كار
رصد بستند و كردند اين نمودار
چنين پيغمبري صاحب ولايت
كزو پيشينه كردند اين ولايت
به خاصه حجتي دارد الهي
دهد بر دين او حجت گواهي
ره و رسمي چنين بازي نباشد
برو جاي سرافرازي نباشد
اگر بر دين او رغبت كند شاه
نماند خار و خاشاكش درين راه
ز باد افراه ايزد رسته گردد
به اقبال ابد پيوسته گردد
برو نام نكو خواهي بماند
همان در نسل او شاهي بماند
به شيرين گفت خسرو راست گوئي
بدين حجت اثر پيداست گوئي
ولي ز آنجا كه يزدان آفريد است
نياكان مرا ملت پديد است
ره و رسم نياكان چون گذارم
ز شاهان گذشته شرم دارم
دلم خواهد ولي بختم نسازد
نو آيين آنكه بخت او را نوازد
در آن دوران كه دولت رام او بود
ز مشرق تا به مغرب نام او بود
رسول ما به حجتهاي قاهر
نبوت در جهان ميكرد ظاهر
گهي ميكرد مه را خرقهسازي
گهي مه كرد با مه خرقهبازي
گهي با سنگ خارا راز ميگفت
گهي سنگش حكايت باز ميگفت
شكوهش كوه را بنياد ميكند
بروت خاك را چون باد ميكند
عطايش گنج را ناچيز ميكرد
نسيمش گنج بخشي نيز ميكرد
خلايق را ز دعوت جام ميداد
بهر كشور صلاي عام ميداد
بفرمود از عطا عطري سرشتن
بنام هر كسي حرزي نوشتن
حبش را تازه كرد از خط جمالي
عجم را بر كشيد از نقطه خالي
چو از نقش نجاشي باز پرداخت
به مهر نام خسرونامهاي ساخت
نظامي هان و هان تا زنده باشي
چنان خواهم چنان كافكنده باشي
نه بيني در كه درياپرور آمد
از افتادن چگونه بر سر آمد
چو دانه گر بيفتي بر سر آيي
چو خوشه سر مكش كز پا درايي
مدارا كن كه خوي چرخ تند است
به همت رو كه پاي عمر كند است
هوا مسموم شد با گرد مي ساز
دوا معدوم شد با درد مي ساز
طبيب روزگار افسون فروش است
چو زراقان ازان ده رنگ پوش است
گهي نيشي زند كاين نوش اعضاست
گه آرد ترشيي كاين دفع صفراست
علاجالرأس او انجيدن گوش
دمالاخوين او خون سياوش
بدين مرهم جراحت بست نتوان
بدين دارو ز علت رست نتوان
چو طفل انگشت خود ميمز در اين مهد
ز خون خويش كن هم شير و هم شهد
بگير آيين خرسندي ز انجير
كه هم طفلست و هم پستان و هم شير
بر اين رقعه كه شطرنج زيانست
كمينه بازيش بينالرخانست
دريغ آن شد كه در نقش خطرناك
مقابل ميشود رخ با رخ خاك
درين خيمه چه گردي بند بر پاي
گلو را زين طنابي چند بگشاي
برون كش پاي ازين پاچيله تنگ
كه كفش تنگ دارد پاي را لنگ
قدم درنه كه چون رفتي رسيدي
همان پندار كاين ده را نديدي
اگر عيشي است صد تيمار با اوست
و گر برگ گلي صد خار با اوست
به تلخي و به ترشي شد جواني
به صفرا و به سودا زندگاني
به وقت زندگي رنجور حاليم
كه با گرگان وحشي در جواليم
به وقت مرگ با صد داغ حرمان
ز گرگان رفت بايد سوي كرمان
ز گرگان تا به كرمان راه كم نيست
ز ما تا مرگ موئي نيز هم نيست
سري داريم و آن سرهم شكسته
به حسرت بر سر زانو نشسته
سري كو هيبت جلاد بيند
صواب آن شد كه بر زانو نشيند
ولايت بين كه ما را كوچگاهست
ولايت نيست اين زندان و چاهست
ز گرمائي چو آتش تاب گيريم
جگر درتري بر فاب گيريم
چو موئي برف ريزد پر بريزيم
همه در موي دام و دد گريزيم
بدين پا تا كجا شايد رسيدن
بدين پر تا كجا شايد پريدن
ستم كاري كنيم آنگه بهر كار
زهي مشتي ضعيفان ستمكار
كسي كو بر پر موري ستم كرد
هم از ماري قفاي آن ستم خورد
به چشم خويش ديدم در گذرگاه
كه زد بر جان موري مرغكي راه
هنوز از صيد منقارش نپرداخت
كه مرغي ديگر آمد كار او ساخت
چو بد كردي مباش ايمن ز آفات
كه واجب شد طبيعت را مكافات
سپهر آيينه عدلست و شايد
كه هرچ آن از تو بيند وا نمايد
منادي شد جهان را هر كه بد كرد
نه با جان كسي با جان خود كرد
مگر نشنيدي از فراش اين راه
كه هر كو چاه كند افتاد در چاه
سراي آفرينش سرسري نيست
زمين و آسمان بيداوري نيست
هران سنگي كه دريائي و كانيست
در او دري و ياقوتي نهانيست
چو عيسي هر كه درد توتيائي
ز هر بيخي كند دارو گيائي
چو ما را چشم عبرت بين تباهست
كجا دانيم كاين گل يا گياهست
گرفتم خود كه عطار وجودي
تو نيز آخر بسوزي گر چه عودي
و گر خود علم جالينوس داني
چو مرگ آمد به جالينوس ماني
چو عاجز وار بايد عاقبت مرد
چه افلاطون يوناني چه آن كرد
همان به كاين نصيحت ياد گيريم
كه پيش از مرگ يك نوبت بميريم
ز محنت رست هر كو چشم دربست
بدين تدبير طوطي از قفس رست
اگر با اين كهن گرگ خشن پوست
به صد سوگند چون يوسف شوي دوست
لبادت را چنان بر گاو بندد
كه چشمي گريد و چشميت خندد
چه پنداري كز اينسان هفتخواني
بود موقوف خوني و استخواني
بدين قاروره تا چند آبريزي
بدين غربال تا كي خاك بيزي
نخواهد ماند آخر جاودانه
در اين نه مطبخ اين يك چارخانه
چو وقت آيد كه وقت آيد به آخر
نهانيها كنند از پرده ظاهر
نه بيني گرد ازين دوران كه بيني
جز آن قالب كه در قلبش نشيني
ازين جا توشه بر كانجا علف نيست
در اينجا جو كه آنجا جز صدف نيست
درين مشكين صدفهاي نهاني
بسا درها كه بيني ارمغاني
نو آيين پردهاي بيني دلاويز
نواي او نوازشهاي نو خيز
كهن كاران سخن پاكيزه گفتند
سخن بگذار مرواريد سفتند
سخنهاي كهن زالي مطراست
و گر زال زر است انگار عنقاست
درنگ روزگار و گونه گرد
كند رخسار مرواريد را زرد
نگويم زر پيشين نو نيرزد
چو دقيانوس گفتي جو نيرزد
گذشت از پانصد و هفتاد شش سال
نزد بر خط خوبان كس چنين خال
چو دانستم كه دارد هر دياري
ز مهر من عروسي در كناري
طلسم خويش را از هم گسستم
بهر بيتي نشاني باز بستم
بدان تا هر كه دارد ديدنم دوست
ببيند مغز جانم را در اين پوست
اگر من جان محجوبم تن اينست
و گر يوسف شدم پيراهن اينست
عروسي را كه فروش گل نپوشد
اگر پوشد ز چشم از دل نپوشد
همه پوشيدهاي با ماست ظاهر
چو گفتي خضر خضر آنجاست حاضر
نظامي نيز كاين منظومه خواني
حضورش در سخن يابي عياني
نهان كي باشد از تو جلوهسازي
كه در هر بيت گويد با تو رازي
پس از صد سال اگر گوئي كجا او
زهر بيتي ندا خيزد كهها او
چو كرم قز شدم از كرده خويش
به ريشم بخشم ار برگي كنم ريش
حرامم باد اگر آبي خورم خام
حلالي بر نيارم پخته از كام
نخسبم شب كه گنجي بر نسنجم
دري بيقفل دارد كان كنجم
زمين اصليم در بردن رنج
كه از يك جو پديد آرم بسي گنج
ز دانه گر خورم مشتي به آغاز
دهم وقت درودن خرمني باز
بران خاكي هزاران آفرين بيش
كه مشتي جو خورد گنجي كند پيش
كسي كو بر نظامي ميبرد رشك
نفس بيآه بيند ديده بياشك
بيا گو شب ببين كان كندنم را
نه كان كندن ببين جان كندنم را
بهر در كز دهن خواهم برآورد
زنم پهلو به پهلو چند ناورد
به صد گرمي بسوزانم دماغي
به دست آرم به شبها شب چراغي
فرستم تا ترازو دار شاهان
جوي چندم فرستد عذرخواهان
خدايا حرف گيران در كمينند
حصاري ده كه حرفم را نه بينند
سخن بيحرف نيك و بد نباشد
همه كس نيك خواهد خود نباشد
ولي آن كز معاني با نصيبست
بداند كاين سخن طرزي غريبست
اگر شيري غريبان را ميفكن
غريبان را سگان باشند دشمن
بسا منكر كه آمد تيغ در مشت
مرا زد تيغ و شمع خويش را كشت
بسا گويا كه با من گشت خاموش
درازيش از زبان آمد سوي گوش
چو عيسي بر دو زانو پيش بنشست
خري با چارپا آمد فرادست
چه باك از طعنه خاكي و آبي
چو دارم درع زرين آفتابي
گر از من كوكبي شمعي برافروخت
كس از من آفتابي در نياموخت
كه گر در راه خود يك ذره ديدم
به صد دستش علم بالا كشيدم
و گر سنگي دهن در كاس من زد
دري شد چون كه در الماس من زد
تحمل بين كه بينم هندوي خويش
چو تركانش جنيبت ميكشم پيش
گه آن بيپرده را موزون كنم ساز
گه اين گنجشك راگويم زهي باز
ز هر زاغي بجز چشمي نجويم
به هر زيفي جز احسنتي نگويم
به گوشي جام تلخيها كنم نوش
به ديگر گوش دارم حلقه در گوش
نگهدارم به چندين اوستادي
چراغي را درين طوفان بادي
ز هر كشور كه برخيزد چراغي
دهندش روغني از هر اياغي
ور اينجا عنبرين شمعي دهد نور
ز باد سردش افشانند كافور
بشكر زهر مي بايد چشيدن
پس هر نكته دشنامي شنيدن
من ازدامن چو دريا ريخته در
گريبانم ز سنگ طعنهها پر
كلوخ انداخته چون خشت در آب
كلوخ اندازيي ناكرده درياب
دهان خلق شيرين از زبانم
چو زهر قاتل از تلخي دهانم
چو گاوي در خراس افكنده پويان
همه ره دانه ريز و دانه جويان
چو برقي كو نمايد خنده خوش
غريق آب و ميسوزد در آتش
نه گنجي اي دل از ماران چه نالي
كه از ماران نباشد گنج خالي
چو طاوس بهشت آيد پديدار
بجاي حلقه درباني كند مار
بدين طاوس ماران مهره باشند
كه طاوسان و ماران خواجه تاشند
نگاري اكدشست اين نقش دمساز
پدر هندو و مادر ترك طناز
مسي پوشيده زير كيميائي
غلط گفتم كه گنجي و اژدهائي
دري در ژرف دريائي نهاده
چراغي بر چليپائي نهاده
تو در بردار و دريا را رها كن
چراغ از قبله ترسا جدا كن
مبين كاتشگهي را رهنمونست
عبارت بين كه طلق اندود خونست
عروسي بكر بين با تخت و با تاج
سرو بن بسته در توحيد و معراج
شبي رخ تافته زين دير فاني
به خلوت در سراي ام هاني
رسيده جبرئيل از بيت معمور
براقي برق سير آورده از نور
نگارين پيكري چون صورت باغ
سرش بكر از لكام و رانش از داغ
نه ابر از ابر نيسان درفشان تر
نه باد از باد بستان خوش عنانتر
چو دريائي ز گوهر كرده زينش
نگشته وهم كس زورق نشينش
قوي پشت و گران نعل و سبك خيز
بديدن تيز بين و در شدن تيز
وشاق تنگ چشم هفت خرگاه
بد آن ختلي شده پيش شهنشاه
چو مرغي از مدينه بر پريده
به اقصي الغايت اقصي رسيده
نموده انبيا را قبله خويش
به تفضيل امانت رفته در پيش
چو كرده پيشوائي انبيا را
گرفته پيش راه كبريا را
برون رفته چو وهم تيزهوشان
ز خرگاه كبود سبز پوشان
ازين گردابه چون باد بهشتي
به ساحل گاه قطب آورده كشتي
فلك را قلب در عقرب دريده
اسد را دست بر جبهت كشيده
مجره كه كشان پيش براقش
درخت خوشه جوجو ز اشتياقش
كمان را استخوان بر گنج كرده
ترازو را سعادت سنج كرده
رحم بر مادران دهر بسته
ز حيض دختران نعش رسته
ز رفعت تاج داده مشتري را
ربوده ز آفتاب انگشتري را
به دفع نزليان آسمان گير
ز جعبه داده جوزا را يكي تير
چو يوسف شربتي دردلو خورده
چو يونس وقفهاي در حوت كرده
ثريا در ركابش مانده مدهوش
به سرهنگي حمايل بسته بر دوش
به زيرش نسر طاير پر فشانده
وزو چون نسر واقع باز مانده
ز رنگآميزي ريحان آن باغ
نهاده چشم خود را مهر مازاغ
چو بيرون رفت از آن ميدان خضرا
ركاب افشاند از صحرا به صحرا
بدان پرندگي طاوس اخضر
فكند از سرعتش هم بال و هم پر
چو جبريل از ركابش باز پس گشت
عنان بر زد ز ميكائيل بگذشت
سرافيل آمد و بر پر نشاندش
به هودج خانه رفرف رساندش
ز رفرف بر رف طوبي علم زد
وز آنجا بر سر سدره قدم زد
جريده بر جريده نقش ميخواند
بيابان در بيابان رخش ميراند
چو بنوشت آسمان را فرش بر فرش
به استقبالش آمد تارك عرش
فرس بيرون جهان از كل كونين
علم زد بر سرير قاب قوسين
قدم برقع ز روي خويش برداشت
حجاب كاينات از پيش برداشت
جهت را جعد بر جبهت شكستند
مكان را نيز برقع باز بستند
محمد در مكان بيمكاني
پديد آمد نشان بينشاني
كلام سرمدي بينقل بشنيد
خداوند جهان را بيجهت ديد
به هر عضوي تنش رقصي در آورد
ز هر موئي دلش چشمي بر آورد
و زان ديدن كه حيرت حاصلش بود
دلش در چشم و چشمش در دلش بود
خطاب آمد كهاي مقصود درگاه
هر آن حاجت كه مقصود است در خواه
سراي فضل بود از بخل خالي
برات گنج رحمت خواست حالي
گنه كاران امت را دعا كرد
خدايش جمله حاجتها روا كرد
چو پوشيد از كرامت خلعت خاص
بيامد باز پس با گنج اخلاص
گلي شد سرو قدري بود كامد
هلالي رفت و بدري بود كامد
خلايق را برات شادي آورد
ز دوزخ نامه آزادي آورد
ز ما بر جان چون او نازنيني
پياپي باد هر دم آفريني
چه ميگفتم سخن محمل كجا راند
كجا ميرفتم و رختم كجا ماند
به سلطاني چو شه نوبت فرو كوفت
غبار فتنه از گيتي فرو روفت
شكوهش پنج نوبت بر فلك برد
نفاذش كرد هفت اقليم را خرد
خروش طبل وي گفتي دو ميل است
كه ميدانست كان طبل رحيل است
نفير كوس گفتي تا دو ماهست
كه را در دل كه شه در كوچگاهست
بران اورنگش آرام اندكي بود
چو برقش زادن و مردن يكي بود
بري ناخورده از باغ جواني
چو ذوالقرنين از آب زندگاني
شهادت يافت از زخم بدانديش
كه باداش آن جهان پاداش ازين بيش
سه پايه بر فلك زد زين خرابي
گذشت از پايه خاكي و آبي
گر آن دريا شد اين درها بجايند
كه بر ما بيش از آن درها گشايند
گر او را سوي گوهر گرم شد پاي
نسبداران گوهر باد بر جاي
گر او را فيض رحمت گشت ساقي
جهان بر وارثانش باد باقي
گر او را خاك داد از تختهبندي
مباد اين تخت گيران را گزندي
گر او بيتاج شد تاجش رضاباد
سر اين تاجداران را بقا باد
خصوص آن وارث اعمار شاهان
نظرگاه دعاي نيك خواهان
مويد نصرهالدين كافرينش
ز نام او پذيرد نور بينش
پناه خسروان اعظم اتابك
فريدونوار بر علم مبارك
ابوبكر محمد كز سر داد
ابوبكر و محمد را كند شاد
به شاهي تاج بخش تاجداران
به دولت يادگار شهرياران
به دانائيش هفت اختر شكرخند
بمولائيش نه گردون كمربند
ستاره پايه تخت بلندش
فلك را بوسه گه سم سمندش
سريرش باد در كشور گشائي
وثيقت نامه كشور خدائي
جهان را تا ابد شاه جهان باد
بر آنچ اميد دارد كامران باد
سعادت يار او در كامراني
مساعد با سعادت زندگاني
سخن را بر سعادت ختم كردم
ورق كاينجا رساندم در نوردم
خدايا هر چه رفت از سهوكاري
بيامرز از كرم كامرزگاري
روانش باد جفت شادكامي
كه گويد باد رحمت بر نظامي
چو داد انديشه جادو دماغم
ز چشم افساي اين لعبت فراغم
ز هر عقلي مبارك بادم آمد
طريق العقل واحد يادم آمد
شكايت گونهاي ميكردم از بخت
كه در بازو كماني داشتم سخت
بسي تير از كمان افكنده بودم
نشد بر هيچ كاغذ كازمودم
شكايت چون برانگيزد خروشي
نماند بيبها گوهر فروشي
چنين مهدي كه ماهش در نقابست
ز مه بگذر سخن در آفتابست
خريدندش به چندان دلپسندي
رساندندش به چرخ از سربلندي
پذيرفتند چندان ملك و مالم
كه باور كردنش آمد محالم
بسي چيني نورد نابريده
بجز مشك از هوا گردي نديده
همان ختلي خرام خسرواني
سر افسار زر و طوق كياني
به شريفم حديث از گنج ميرفت
غلام از ده كنيز از پنج ميرفت
پذيرشها نگر در كار چون ماند
ستورم چون سقط شد بار چون ماند
پذيرنده چگونه رخت برداشت
زمين كشته را ندروده بگذاشت
بدين افسوس مي خوردم دريغي
ز دم بر خويشتن چون شمع تيغي
كه ناگه پيكي آمد نامه در دست
به تعجيلم درودي داد و بنشست
كه سي روزه سفر كن كاينك از راه
به سي فرسنگي آمد موكب شاه
ترا خواهد كه بيند روزكي چند
كليد خويش را مگذار در بند
مثالم داد كاين توقيع شاهست
همه شحنه همه تعويذ را هست
مثال شاه را بر سر نهادم
سه جا بوسيدم و سر بر گشادم
فرو خواندم مر آن فرمان به فرهنگ
كليدم ز آهن آمد آهن از سنگ
به عزم خدمت شه جستم از جاي
در آوردم به پشت بارگي پاي
برون راندم سوي صحرا شتابان
گرفته رقص در كوه و بيابان
ز گوران تك ربودم در دويدن
گرو بردم ز مرغان در پريدن
ز رقص ره نميشد طبع سيرم
ز من رقاصتر مركب بزيرم
همه ره سجده ميبردم قلموار
به تارك راه ميرفتم چو پرگار
به هر منزل كزان ره ميبردم
دعاي دولت شه ميشنيدم
بهر چشمه كه آبي تازه خوردم
بشكر شه دعائي تازه كردم
نسيم دولت از هر كوه ورودي
ز لطف شاه ميدادم درودي
ز مشگين بوي آن حضرت بهرگام
زمين در زير من چون عنبر خام
چو بر خود رنج ره كوتاه كردم
زمين بوس بساط شاه كردم
درون شد قاصد و شه را خبر كرد
كه چشمه بر لب دريا گذر كرد
برون آمد ز درگه حاجب خاص
ز دريا داد گوهرها به غواص
مرا در بزمگاه شاه بردند
عطارد را به برج ماه بردند
نشسته شاه چون تابنده خورشيد
به تاج كيقباد و تخت جمشيد
زمين بوسش فلك را تشنه كرده
مه از سرهنگ پاسش دشنه خورده
شكوه تاجش از فر جهانگير
فكنده قيروان را جامه در قير
طرفداران ز سقسين تا سمرقند
به نوبتگاه درگاهش كمربند
درش بر حمل كشورها گشاده
همه در حمل بر حمل ايستاده
به دريا ماند موج نيل رنگش
كه در دل بود هم در هم نهنگش
سر تاج قزلشاه از سر تخت
نهاده تاج دولت بر سر بخت
بهشتي بزمش از بزم بهشتي
ز حوضكهاي مي پر كرده كشتي
كف رادش به هر كس داده بهري
گهي شهري و گاهي حمل شهري
ز تيغ تنگ چشمان حصاري
قدر خان را در آن در تنگباري
خروش ارغنون و ناله چنگ
رسانيده به چرخ زهره آهنگ
به ريشم زن نواها بر كشيده
بريشم پوش پيراهن دريده
نواها مختلف در پردهسازي
نوازش متفق در جان نوازي
غزلهاي نظامي را غزالان
زده بر زخمهاي چنگ نالان
گرفته ساقيان مي بر كف دست
شهنشه خورده مي بدخواه شه مست
چو دادندش خبر كامد نظامي
فزودش شاديي بر شادكامي
شكوه زهد من بر من نگهداشت
نه زان پشمي كه زاهد در كله داشت
بفرمود از ميان مي بر گرفتن
مداراي مرا پي بر گرفتن
به خدمت ساقيان را داشت در بند
به سجده مطربان را كرد خرسند
اشارت كرد كاين يك روز تا شام
نظامي را شويم از رود و از جام
نواي نظم او خوشتر ز رود است
سراسر قولهاي او سرود است
چو خضر آمد ز باده سر بتابيم
كه آب زندگي با خضر يابيم
پس آنكه حاجب خاص آمد و گفت
دراي اي طاق با هر دانشي جفت
درون رفتم تني لرزنده چون بيد
چو ذره كو گرايد سوي خورشيد
سر خود همچنان بر گردن خويش
سرافكنده فكنده هر دو در پيش
بدان تا بوسم او را چون زمين پاي
چو ديدم آسمان برخاست از جاي
گرفتم در كنار از دل نوازي
به موري چون سليمان كرد بازي
من از تمكين او جوشي گرفتم
دو عالم را در آغوشي گرفتم
چو بر پاي ايستادم گفت بنشين
به سوگندم نشاند اين منزلت بين
قيام خدمتش را نقش بستم
چو گفت اقبال او بنشين نشستم
سخن گفتم چو دولت وقت ميديد
سخنهائي كه دولت ميپسنديد
از آن بذله كه رضوانش پسندد
زباني گر به گوش آرد بخندد
نصيحتها كه شاهان را بشايد
وصيتها كز او درها گشايد
بسي پالودهاي زعفراني
به شكر خندشان دادم نهاني
گهي چون ابرشان گريه گشادم
گهي چو گل نشاط خنده دادم
چنان گفتم كه شاه احسنت ميگفت
خرد بيدار ميشد جهل ميخفت
سماعم ساقيان را كرده مدهوش
مغني را شه دستان فراموش
در آمد راوي و بر خواند چون در
ثنائي كان بساز از گنج شد پر
حديثم را چو خسرو گوش ميكرد
ز شيريني دهن پر نوش ميكرد
حكايت چون به شيريني در آمد
حديث خسرو و شيرين بر آمد
شهنشه دست بر دوشم نهاده
ز تحسين حلقه در گوشم نهاده
شكر ريزان همي كرد از عنايت
حديث خسرو و شيرين حكايت
كه گوهربند بنيادي نهادي
در آن صنعت سخن را داد دادي
گزارشهاي بياندازه كردي
بدان تاريخ ما را تازه كردي
نه گل دارد بدين تري هوائي
نه بلبل زين نوآئين تر نوائي
گشاده خواندن او بيت بر بيت
رگ مفاوج را چون روغن زيت
ز طلق اندودگي كامد حريرش
هم آتش دايه شد هم ز مهريرش
چه حلوا كردهاي در جوش اين جيش
كه هر كو ميخورد ميگويد العيش
در آن پالوده پالوده چون شير
ز شيريني نكردي هيچ تقصير
عروسي را بدان شيرين سواري
كه بودش برقع شيرين عماري
چو بر دندان ما كردي حلالش
چه دندان مزد شد با زلف و خالش
ترا هم بر من و هم بر برادر
معاشي فرض شد چون شير مادر
برادر كو شهنشاه جهان بود
جهان را هم ملك هم پهلوان بود
بدان نامه كه بردي سالها رنج
چه دادت دست مزد از گوهر و گنج
شنيدم قرعهاي زد بر خلاصت
دو پاره ده نوشت از ملك خاصت
چه گوئي آن دهت دادند يا نه
مثال ده فرستادند يانه
چو دانستم كه خواهد فيض دريا
كه گردد كار بازرگان مهيا
همان خاك خراب آباد گردد
به بند افتادهاي آزاد گردد
دعاي تازهاي خواندم چو بختش
به گوهر بر گرفتم پاي تختش
چو بر خواندم دعاي دولت شاه
ز بازيهاي چرخش كردم آگاه
كه من ياقوت اين تاج مكلل
نه از بهر بها بر بستم اول
دري ديدم به كيوان بر كشيده
به بيمثلي جهان مثلش نديده
برو نقشي نوشتم تا بماند
دهد بر من در ودي آنكه خواند
مرا مقصود ازين شيرين فسانه
دعاي خسروان آمد بهانه
چو شكر خسرو آمد بر زبانم
فسون شكر و شيرين چه خوانم
بلي شاه سعيد از خاص خويشم
پذيرفت آنچه فرمودي ز پيشم
چو بحر عمر او كشتي روان كرد
مرا نه جمله عالم را زيان كرد
ولي چون هست شاهي چون تو بر جاي
همان شهزادگان كشور آراي
از آن پذرفتهاي رغبتانگيز
دگرباره شود بازار من تيز
پذيرفت آن دعا و حمد را شاه
به اخلاصي كه بود از دل بدو راه
چو خو با حمد و با اخلاص من كرد
ده حدونيان را خص من كرد
به مملوكي خطي دادم مسلسل
به توقيع قزلشاهي مسجل
كه شد بخشيده اين ده بر تمامي
ز ما برزاد برزاد نظامي
به ملك طلق دادم بيغرامت
به طلقي ملك او شد تا قيامت
كسي كاين راستي را نيست باور
منش خصم و خدايش باد داور
اگر طعني زند بر وي خسيسي
بجز وحشت مباد او را انيسي
به لعنت باد تا باشد زمانه
تبارش تير لعنت را نشانه
چو كار افتادهاي را كار شد راست
در گنجينه بگشاد و براراست
درونم را به تأييد الهي
برونم را به خلعتهاي شاهي
چو از تشريف خود منشوريم داد
به طاعت گاه خود دستوريم داد
شدم نزديك شه با بخت مسعود
وزو باز آمدم با تخت محمود
چنان رفتم كه سوي كعبه حجاج
چنان باز آمدم كاحمد ز معراج
شنيدم حاسدي زانها كه داني
كه دزد كيسه بر باشد نهاني
به يوسف صورتي گرگي همي زاد
به لوزينه درون الماس ميداد
كهاي گيتي نگشته حق شناست
ز بهر چيست چنديني سپاست
عروسي كاسمان بوسيد پايش
دهي ويرانه باشد رو نمايش؟
دهي و آنگه چه ده چون كوره تنگ
كه باشد طول و عرضش نيم فرسنگ
ندارد دخل و خرجش كيسهپرداز
سوادش نيم كار ملك ابخاز
چنين دادم جواب حاسد خويش
كه نعمت خواره را كفران مينديش
چرا ميبايد اي سالوك نقاب
در آن ويرانه افتادن چو مهتاب
بحمد من نگر حمدونيان چيست
كه يك حمد اينچنين به كانچنان بيست
اگر بيني در آن ده كار و كشتي
مرا در هر سخن بيني بهشتي
گر او دارد ز دانه خوشه پر
من آرم خوشه خوشه دانه در
گر او را ز ابر فيض آب فراتست
مرا در فيض لب آب حياتست
گر او را بيشهاي با استواريست
مرا صد بيشه از عود قماريست
سپاس من نه از وجه منالست
بدان وجهست كاين وجهي حلالست
و گر دارد خرابي سوي او راه
خراب آباد كن بس دولت شاه
ز خرواري صدف يك دانه در به
زلال اندك از طوفان پر به
نه اين ده شاه عالم راي آن داشت
كه ده بخشد چو خدمت جاي آن داشت
ولي چون ملك خرسنديم را ديد
ولايت در خور خواهنده بخشيد
چو من خرسندم و بخشنده خشنود
تو نقد بوالفضولي خرج كن زود
خود را اگرچه سخت نگه داري از گناه
گاهي شرايطي است كه ناچاري از گناه
هر لحظه ممكن است كه با برق يك نگاه
بر دوش تو نهاده شود باري از گناه
گفتم: گناه كردم اگر عاشقت شدم....
گفتي تو هم چه ذهنيتي داري از گناه!
سخت است اين كه دل بكنم از تو، از خودم
از اين نفس كشيدن اجباري، از گناه
بالا گرفته ام سر خود را اگرچه عشق
يك عمر ريخت بر سرم آواري از گناه
دارند پيله هاي دلم درد ميكشند
بايد دوباره زاده شوم - عاري از گناه -
"براي جستجو در اشعار نجمه زارع كليك كنيد"

نجمه زارع
شاعري كه در ۲۹ آذر سال1361 در كازرون به دنيا آمد و پس از آن به قم رفتدوران دبستان را در مدرسهي «اوسطي» قم گذراند و دوران راهنمايي و دبيرستان را به ترتيب در مدارس «نرجسيه» و «شهداي چهارمردان» پشت سر گذاشت. طي سالهاي 79 تا 81 در دانشگاه همدان به تحصيل در رشتهي عمران پرداخت . فارغ التحصيل رشته عمران دانشگاه همدان بود و در 20 كنگره سراسري شعر كشور به عنوان نفر برگزيده انتخاب و معرفي شده بود. ويژگي هاي غزل او از زبان آقاي مرزبان چنين است
:"
غزل وي از نگاه غزل سرايي كه در منطقه مركزي كشور رايج است، اثر مي پذيرفت. غزل زارع با ويژگي هاي خاصش مثل: سپيد خواني رديف يا چينش كلمات يا استفاده از دايره واژگاني كه بيش تر مي توان گفت فضايش به فضاي شعر مدرن تر مي خورد، در چارچوب شعر كلاسيك به بهترين وجه، خود را نشان مي داد زبان ويژه و دايره واژگاني مخصوص خود را داشت. اگر بيش تر زنده مي ماند، به سبك خاص شخصي اش تبديل مي شد.. بايد درباره خصوصيات اخلاقي و تاثير آن در شعرش گفت. وي بسيار باوقار بود و محجوب و سنگين كه اين ويژگي ها به كلمات و شعرش هم منتقل شده بود. در شعرش عصيان مي كرد، ولي شعر زارع هيج وقت از دايره وقار خارج نمي شد. "و بالاخره در 31 شهريور 1384 در بيمارستان گلپايگاني قم پس از آن كه در اثر تزريق داروي بيهوشي چند روز دچار مرگ مغزي بود در اوج جواني درگذشت .
من خسته ام، تو خسته اي آيا شبيه من؟
يك شاعر شكسته ي تنها شبيه من
حتي خودم شنيده ام از اين كلاغها
در شهر يك نفر شده پيدا شبيه من
امروز دل نبند به مردم كه مي شود
اينگونه روزگار تو - فردا - شبيه من
اي هم قفس بخوان كه ز سوز تو روشن است
خواهي گذشت روزي از اينجا شبيه من
از لحن شعرهاي تو معلوم مي شود
مانند مردم است دلت يا شبيه من
من زنده ام به شايعه ها اعتنا نكن
در شهر كشته اند كسي را شبيه من
غم كه مي آيد در و ديوار، شاعر مي شود
در تو زنداني ترين رفتار شاعر مي شود
مي نشيني چند تمرين رياضي حل كني
خط كش و نقاله و پرگار، شاعر مي شود
تا چه حد اين حرفها را مي تواني حس كني؟
حس كني دارد دلم بسيار شاعر مي شود
تا زماني با توام انگار شاعر نيستم
از تو تا دورم دلم انگار شاعر مي شود
باز مي پرسي: چه طور اين گونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جاي من بگذار شاعر مي شود
گرچه مي دانم نمي داني چه دارم مي كشم
از تو مي گويد دلم هر بار شاعر مي شود
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد