من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۸۶ - سرود گفتن نيكسا از زبان شيرين

۳۶ بازديد
 

نكيسا در ترنم جادوي ساخت
پس آنگه اين غزل در راهوي ساخت
بساز اي يار با ياران دلسوز
كه دي رفت و نخواهد ماند امروز
گره بگشاي با ما بستگي چند
شتاب عمر بين آهستگي چند
ز ياري حكم كن تا شهرياري
ندارد هيچ بنياد استواري
به روزي چند با اين سست رختي
بدين سختي چه بايد كرد سختي
به عمري كو بود پنجاه يا شصت
چه بايد صد گره بر جان خود بست
بسا تا به كه ماند از طيرگي سرد
بسا سكبا كه سگبان پخت و سگ خورد
خوش آن باشد كه امشب باده نوشيم
امان باشد؟ كه فردا باز كوشيم
چو بر فردا نماند اميدواري
ببايد كردن امشب سازگاري
جهان بسيار شب بازي نمودست
جهان ناديده‌اي جانا چه سودست
بهاري داري ازوي بر خور امروز
كه هر فصلي نخواهد بود نوروز
گلي كو را نبويد آدمي زاد
چو هنگام خزان آيد برد باد
گل آن بهتر كزو گلاب خيزد
گلابي گر گذارد گل بريزد
در آن حضرت كه نام زر سفالست
چو من مس در حساب آيد محالست
لب دريا و آنگه قطره آب
رخ خورشيد و آنگه كرم شبتاب
چو بازار تو هست از نيكوي تيز
كسادي را چو من رونق برانگيز
بخر كالاي كاسد تا تواني
به كار آيد يكي روزت چه داني؟
درستي گرچه دارد كار و باري
شكسته بسته نيز آيد به كاري
اگر چه زر به مهر افزون عيارست
قراضه ريزها هم در شمارست
نهادستي ز عشقم حلقه در گوش
بدين عيبم خريدي باز مفروش
تمناي من از عمر و جواني
وصال تست وانگه زندگاني
به پيغامي ز تو راضي است گوشم
بر آيم زني اگر زين بيش كوشم
منم در پاي عشقت رفته از دست
به خلوت خورده مي تنها شده مست
منم آن سايه كز بالا و از زير
ز پايت سر نگردانم به شمشير
نگردم از تو تابي سر نگردم
ز تو تا در نگردم برنگردم
سخن تا چند گويم با خيالت
برون رانم جنيبت با جمالت
بهر سختي كه تا اكنون نمودم
چو لحن مطربان در پرده بودم
كنون در پرده خون خواهم افتاد
چو برق از پرده بيرون خواهم افتاد
چراغ از ديده چندان روي پوشد
كه ديگ روغنش ز آتش نجوشد
بخسبانم ترا من مي خورم ناب
كه من سرمست خوش باشم تو در خواب
بجاي توتيا گردت ستانم
گهي بوسه گهي دردت ستانم
سر زلفت به گيسو باز بندم
گهي گريم ز عشقت گاه خندم
چنان بندم به دل نقش نگينت
كه بر دستت نداند آستينت
در آغوش آنچنان گيرم تنت را
كه نبود آگهي پيراهنت را
چو لعبت باز شب پنهان كند راز
من اندر پرده چون لعبت شوم باز
گر از دستم چنين كاري بر آيد
ز هر خاريم گلزاري بر آيد
خدايا ره به پيروزيم گردان
چنين پيروزيي روزيم گردان
چو خسرو گوش كرد اين بيت چالاك
ز حالت كرد حالي جامه را چاك
به صد فرياد گفت اي باربد هان
قوي كن جان من در كالبدهان


بخش ۹۰ - زفاف خسرو و شيرين

۳۶ بازديد


سعادت چون گلي پرورد خواهد
به بار آيد پس آنگه مرد خواهد
نخست اقبال بردوزد كلاهي
پس آنگاهي نهد بر فرق شاهي
ز دريا در برآورد مرد غواص
به كم مدت شود بر تاجها خاص
چو شيرين گشت شيرين‌تر ز جلاب
صلا در داد خسرو را كه درياب
بخور كاين جام شيرين نوش بادت
بجز شيرين همه فرموش بادت
به خلوت بر زبان نيكنامي
فرستادش به هشياري پيامي
كه جام باده در باقي كن امشب
مرا هم باده هم ساقي كن امشب
مشو شيرين پرست ار مي پرستي
كه نتوان كرد با يك دل دو مستي
چو مستي مرد را بر سر زند دود
كبابش خواه‌تر خواهي نمكسود
دگر چون بر مرادش دست باشد
بگويد مست بودم مست باشد
اگر بالاي صد بكري برد مست
به هشياري هشياران كشد دست
بسا مستا كه قفل خويش بگشاد
به هشياري ز دزدان كرد فرياد
خوش آمد اين سخن شاه عجم را
بگفتا هست فرمان آن صنم را
وليكن بود روز باده خوردن
جگرخواري نمي‌شايست كردن
نواي باربد لحن نكيسا
جبين زهره را كرده زمين سا
گهي گفتي به ساقي نغمه رود
بده جامي كه باد اين عيش بدرود
گهي با باربد گفتي مي از جام
بزن كامسال نيكت باد فرجام
ملك بر ياد شيرين تلخ باده
لبالب كرده و بر لب نهاده
به شادي هر زمان مي‌خورد كاسي
بدينسان تا ز شب بگذشت پاسي
چو آمد وقت آن كاسوده و شاد
شود سوي عروس خويش داماد
چنان بدمست كش بيهوش بردند
بجاي غاشيش بر دوش بردند
چو شيرين در شبستان آگهي يافت
كه مستي شاه را از خود تهي يافت
به شيريني جمال از شاه بنهفت
نهادش جفته‌اي شيرين‌تر از جفت
ظريفي كرد و بيرون از ظريفي
نشايد كرد با مستان حريفي
عجوزي بود مادر خوانده او را
ز نسل مادران وا مانده او را
چگويم راست چون گرگي به تقدير
نه چون گرگ جوان چون روبه پير
دو پستان چون دو خيك آب رفته
ز زانو زور و از تن تاب رفته
تني چون خركمان از كوژپشتي
برو پشتي چو كيمخت از درشتي
دو رخ چون جوز هندي ريشه ريشه
چو حنظل هر يكي زهري به شيشه
دهان و لفجنش از شاخ شاخي
به گوري تنگ مي‌ماند از فراخي
شكنج ابرويش بر لب فتاده
دهانش را شكنجه بر نهاده
نه بيني! خرگهي بر روي بسته
نه دندان! يك دو زرنيخ شكسته
مژه ريزيده چشم آشفته مانده
ز خوردن دست و دندان سفته مانده
به عمدا زيوري بر بستش آن ماه
عروسانه فرستادش بر شاه
بدان تا مستيش را آزمايد
كه مه را ز ابر فرقي مي‌نمايد؟
ز طرف پرده آمد پير بيرون
چو ماري كايد از نخجير بيرون
گران جاني كه گفتي جان نبودش
به دنداني كه يك دندان نبودش
شه از مستي در آن ساعت چنان بود
كه در چشم آسمانش ريسمان بود
وليك آن مايه بودش هوشياري
كه خوشتر زين رود كبك بهاري
كمان ابروان را زه برافكند
بدان دل كاهوي فربه در افكند
چو صيد افكنده شد كاهي نيرزيد
وزان صد گرگ روباهي نيرزيد
كلاغي ديد بر جاي همائي
شده در مهد ماهي اژدهائي
به دل گفت اين چه اژدرها پرستيست
خيال خواب يا سوداي مستيست
نه بس شيرين شد اين تلخ دو تا پشت
چه شيرين كز ترش روئي مرا كشت
ولي چون غول مستي رهزنش بود
گمان افتاد كان مادر زنش بود
در آورد از سر مستي به دو دست
فتاد آن جام و شيشه هر دو بشكست
به صد جهد و بلا برداشت آواز
كه مردم جان مادر چاره‌اي ساز
چو شيرين بانگ مادر خوانده بشنيد
به فريادش رسيدن مصلحت ديد
برون آمد ز طرف هفت پرده
بناميزد رخي هر هفت كرده
چه گويم چون شكر شكر كدامست
طبرزد نه كه او نيزش غلام است
چو سروي گر بود در دامنش نوش
چو ماهي گر بود ماهي قصب پوش
مهي خورشيد با خوبيش درويش
گلي از صد بهارش مملكت بيش
بتي كامد پرستيدن حلالش
بهشتي نقد بازار جمالش
بهشتي شربتي از جان سرشته
ولي نام طمع بر يخ نوشته
جهان‌افروز دلبندي چه دلبند
به خرمنها گل و خروارها قند
بهاري تازه چون گل بر درختان
سزاوار كنار نيك‌بختان
خجل روئي ز رويش مشتري را
چنان كز رفتنش كبك دري را
عقيق ميم شكلش سنگ در مشت
كه تا بر حرف او كس ننهد انگشت
نسيمش در بها هم سنگ جان بود
ترازو داري زلفش بدان بود
ز خالش چشم بد در خواب رفته
چو ديده نقش او از تاب رفته
ز كرسي داري آن مشك جو سنگ
ترازوگاه جو ميزد گهي سنگ
لب و دنداني از عشق آفريده
لبش دندان و دندان لب نديده
رخ از باغ سبك روحي نسيمي
دهان از نقطه موهوم ميمي
كشيده گرد مه مشگين كمندي
چراغي بسته بر دود سپندي
به نازي قلب تركستان دريده
به بوسي دخل خوزستان خريده
رخي چون تازه گلهاي دلاويز
گلاب از شرم آن گلها عرق ريز
سپيد و نرم چون قاقم برو پشت
كشيده چون دم قاقم ده انگشت
تني چون شير با شكر سرشته
تباشيرش به جاي شير هشته
زتري خواست اندامش چكيدن
ز بازي زلفش از دستش پريدن
گشاده طاق ابرو تا بناگوش
كشيده طوق غبغب تا سر دوش
كرشمه كردني بر دل عنان زن
خمار آلوده چشمي كاروان زن
ز خاطرها چو باده گر دمي برد
ز دلها چون مفرح درد مي‌برد
گل و شكر كدامين گل چه شكر
به او او ماند و بس الله اكبر
ملك چون جلوه دلخواه نو ديد
تو گفتي ديو ديده ماه نو ديد
چو ديوانه ز مه نو برآشفت
در آن مستي و آن آشفتگي خفت
سحرگه چون به عادت گشت بيدار
فتادش چشم بر خرماي بيخار
عروسي ديد زيبا جان درو بست
تنوري گرم حالي نان درو بست
نبيذ تلخ گشته سازگارش
شكسته بوسه شيرين خمارش
نهاده بر دهانش ساغر مل
شكفته در كنارش خرمن گل
دو مشگين طوق در حلقش فتاده
دو سيمين نار بر سيبش نهاده
بنفشه با شقايق در مناجات
شكر مي‌گفت في‌التاخير آفات
چو ابر از پيش روي ماه برخاست
شكيب شاه نيز از راه برخاست
خرد با روي خوبان ناشكيب است
شراب چينيان ماني فريب است
به خوزستان در آمد خواجه سرمست
طبرزد مي‌ربود و قند ميخست
نه خوشتر زان صبوحي ديده ديده
نه صبحي زان مبارك‌تر دميده
سر اول به گل چيدن در آمد
چون گل زان رخ به خنديدن در آمد
پس آنگه عشق را آوازه در داد
صلاي ميوهاي تازه در داد
كه از سيب و سمن بد نقل سازيش
گهي با نار و نرگس رفت بازيش
گهي باز سپيد از دست شه جست
تذرو باغ را بر سينه بنشست
گهي از بس نشاط‌انگيز پرواز
كبوتر چيره شد بر سينه باز
گوزن ماده مي‌كوشيد با شير
برو هم شير نر شد عاقبت چير
شگرفي كرد و تا خازن خبر داشت
به ياقوت از عقيقش مهر برداشت
برون برد از دل پر درد او درد
برآورد از گل بي گرد او گرد
حصاري يافت سيمين قفل بر در
چو آب زندگاني مهر بر سر
نه بانگ پاي مظلومان شنيده
نه دست ظالمان بر وي رسيده
خدنگ غنچه با پيكان شده جفت
به پيكان لعل پيكاني همي سفت
مگر شه خضر بود و شب سياهي
كه در آب حيات افكند ماهي
چو تخت پيل شه شد تخته عاج
حساب عشق رست از تخت و از تاج
به ضرب دوستي بر دست مي‌زد
دبيرانه يكي در شصت مي‌زد
نگويم بر نشانه تير مي‌شد
رطب بي‌استخوان در شير مي‌شد
شده چنبر مياني بر مياني
رسيده زان ميان جاني به جاني
چكيده آب گل در سيمگون جام
شكر بگداخته در مغز بادام
صدف بر شاخ مرجان مهد بسته
به يكجا آب و آتش عهد بسته
ز رنگ‌آميزي آن آتش و آب
شبستان گشته پرشنگرف و سيماب
شبان روزي به ترك خواب گفتند
به مرواريدها ياقوت سفتند
شبان روزي دگر خفتند مدهوش
بنفشه در بر و نرگس در آغوش
به يكجا هر دو چون طاوس خفته
كه الحق خوش بود طاوس جفته
ز نوشين خواب چون سر برگرفتند
خدا را آفرين از سر گرفتند
به آب اندام را تاديب كردند
نيايش خانه را ترتيب كردند
ز دست خاصگان پرده شاه
نشد رنگ عروسي تا به يك ماه
هميلا و سمن ترك و همايون
ز حنا دستها را كرده گلگون
ملك روزي به خلوتگاه بنشست
نشاند آن لعبتان را نيز بر دست
به رسم آرايشي در خوردشان كرد
ز گوهر سرخ و از زر زردشان كرد
همايون را به شاپور گزين داد
طبرزد خورد و پاداش انگبين داد
هميلا را نكيسا يار شد راست
سمن ترك از براي باربد خواست
ختن خاتون ز روي حكمت و پند
بزرگ اميد را فرمود پيوند
پس آنگه داد با تشريف و منشور
همه ملك مهين بانو به شاپور
چو آمد دولت شاپور در كار
در آن دولت عمارت كرد بسيار
از آن پس كار خسرو خرمي بود
ز دولت بر مرادش همدمي بود
جواني و مراد و پادشاهي
ازين به گر بهم باشد چه خواهي
نبودي روز و شب بي‌باده و رود
جهان را خورد و باقي كرد بدرود
جهان خوردن گزين كاين خوشگوارست
غم كار جهان خوردن چه كارست
به خوش طبعي جهان مي‌داد و مي‌خورد
قضاي عيش چندين ساله مي‌كرد
پس از يك چند چون بيدار دل گشت
از آن گستاخ روئيها خجل گشت
چو مويش ديده‌بان بر عارض افكند
جواني را ز ديده موي بر كند
ز هستي تا عدم موئي اميد است
مگر كان موي خود موي سپيد است
چو در موي سياه آمد سپيدي
پديد آمد نشان نااميدي
بنفشه زلف را چندان دهد تاب
كه باشد ياسمن را ديده در خواب
ز شب چندان توان ديدن سياهي
كه برنايد فروغ صبحگاهي
هواي باغ چنداني بود گرم
كه سبزي را سپيدي دارد آزرم
چو بر سبزه فشاند برف كافور
با باد سرد باشد باغ معذور
سگ تازي كه آهو گير گردد
بگيرد آهويش چون پير گردد
كمان ترك چون دور افتد از تير
دفي باشد كهن با مطربي پير
چو گندم را سپيدي داد رنگش
شود تلخ ار بود سالي درنگش
چو گازر شوي گردد جامه خام
خورد مقراضه مقراض ناكام
بخار ديگ چون كف بر سر آرد
همه مطبخ به خاكستر برآرد
سياه مطبخي راگو مينديش
كه داري آسيائي نيز در پيش
اگر در مطبخت نامست عنبر
شوي در آسيا كافور پيكر
برآنكس كاسيا گردي نشاند
نماند گرد چون خود را فشاند
كسي كافتد بر او زين آسيا گرد
به صد دريا نشايد غسل او كرد
جواني چيست سودائي است در سر
وزان سودا تمنائي ميسر
چو پيري بر ولايت گشت والي
برون كرد از سر آن سودا بسالي
جواني گفت پيري را چه تدبير
كه يار از من گريزد چون شوم پير
جوابش داد پير نغز گفتار
كه در پيري تو خود بگريزي از يار
بر آن سر كاسمان سيماب ريزد
چو سيماب از بت سيمين گريزد
سيه موئي جوان را غم زدايد
كه در چشم سياهان غم نيايد
غم از زنگي بگرداند علم را
نداند هيچ زنگي نام غم را
سياهي توتياي چشم از آنست
كه فراش ره هندوستانست
مخسب اي سر كه پيري در سر آمد
سپاه صبحگاه از در در آمد
ز پنبه شد بناگوشت كفن پوش
هنوز اين پنبه ناري از گوش
چو خسرو در بنفشه ياسمن يافت
ز پيري در جواني ياس من يافت
اگرچه نيك عهدي پيشه مي‌كرد
جهان بدعهد بود انديشه مي‌كرد
گهي بر تخت زرين نرد مي‌باخت
گهي شبديز را چون بخت مي‌تاخت
گهي مي‌كرد شهد باربد نوش
گهي مي‌گشت با شيرين هم آغوش
چو تخت و باربد شيرين و شبديز
بشد هر چار نزهتگاه پرويز
ازان خواب گذشته يادش آمد
خرابي در دل آبادش آمد
چو مي‌دانست كز خاكي و آبي
هر آنچ آباد شد گيرد خرابي
مه نو تا به بدري نور گيرد
چو در بدري رسد نقصان پذيرد
درخت ميوه تا خامست خيزد
چو گردد پخته حالي بر بريزد


بخش ۸۹ - آوردن خسرو شيرين را از قصر به مدائن

۳۳ بازديد


به پيروزي چو بر پيروزه گون تخت
عروس صبح را پيروز شد بخت
جهان رست از مرقع پاره كردن
عروس عالم از زر ياره كردن
شه از بهر عروس آرايشي ساخت
كه خور از شرم آن آرايش انداخت
هزار اشتر سيه چشم و جوان سال
سراسر سرخ موي و زرد خلخال
هزار اسب مرصع گوش تا دم
همه زرين ستام و آهنين سم
هزاره استر ستاره چشم و شبرنگ
كه دوران بود با رفتارشان لنگ
هزاران لعبتان نار پستان
به رخ هر يك چراغ بت‌پرستان
هزاران ماهرويان قصب‌پوش
همه در در كلاه و حلقه در گوش
ز صندوق و خزينه چند خروار
همه آكنده از لولوي شهوار
ز مفرشها كه پرديبا و زر بود
ز صد بگذر كه پانصد بيشتر بود
همه پر زر و ديباهاي چيني
كز آنسان در جهان اكنون نه بيني
چو طاوسان زرين ده عماري
به هر طاوس در كبكي بهاري
يكي مهدي به زر تركيب كرده
ز بهر خاص او ترتيب كرده
ز حد بيستون تا طاق گرا
جنيبتها روان با طوق و هرا
زمين را عرض نيزه تنگ داده
هوا را موج بيرق رنگ داده
همه ره موكب خوبان چون شهد
عماري در عماري مهد در مهد
شكرريزان عروسان بر سر راه
قصبهاي شكرگون بسته بر ماه
پريچهره بتان شوخ دلبند
ز خال و لب سرشته مشك با قند
بگرد فرق هر سرو بلندي
عراقي‌وار بسته فرق‌بندي
به پشت زين بر اسبان روانه
ز گيسو كرده مشگين تازيانه
به گيسو در نهاده لولو زر
زده بر لولو زر لولو تر
بدين رونق بدين آيين بدين نور
چنين آرايشي زو چشم بد دور
يكايك در نشاط و ناز رفتند
به استقبال شيرين باز رفتند
بجاي فندق افشان بود بر سر
درافشان هر دري چون فندق تر
بجاي پره گل نافه مشك
مرصع لولوتر با زر خشك
همه ره گنج ريز و گوهرانداز
بياوردند شيرين را به صد ناز
چو آمد مهد شيرين در مداين
غني شد دامن خاك از خزائن
به هر گامي كه شد چون نوبهاري
شهنشه ريخت در پايش نثاري
چنان كز بس درم‌ريزان شاهي
درم رويد هنوز از پشت ماهي
فرود آمد به دولت گاه جمشيد
چو در برج حمل تابنده خورشيد
ملك فرمود خواندن موبدان را
همان كار آگهان و بخردان را
ز شيرين قصه‌اي بر انجمن راند
كه هر كس جان شيرين به روي افشاند
كه شيرين شد مرا هم جفت و هم يار
بهر مهرش كه بنوازم سزاوار
ز من پاكست با اين مهرباني
كه داند كرد ازينسان زندگاني
گر او را جفت سازم جاي آن هست
بدو گردن فرازم راي آن هست
مي آن بهتر كه با گل جام گيرد
كه هر مرغي به جفت آرام گيرد
چو بر گردن نباشد گاو را جفت
به گاوآهن كه داند خاك را سفت
همه گرد از جبينها برگفتند
بر آن شغل آفرينها برگرفتند
گرفت آنگاه خسرو دست شيرين
بر خود خواند موبد را كه بنشين
سخن را نقش بر آيين او بست
به رسم موبدان كاوين او بست
چو مهدش را به مجلس خاصگي داد
درون پرده خاصش فرستاد


بخش ۸۸ - بيرون آمدن شيرين از خرگاه

۳۵ بازديد


حكايت بر گرفته شاه و شاپور
جهان ديدند يكسر نور در نور
پري پيكر برون آمد ز خرگاه
چنان كز زير ابر آيد برون ماه
چو عياران سرمست از سر مهر
به پاي شه در افتاد آن پري چهر
چو شه معشوق را مولاي خود ديد
سر مه را به زير پاي خود ديد
ز شادي ساختنش بر فرق خود جاي
كه شه را تاج بر سر به كه در پاي
در آن خدمت كه يارش ساز مي‌كرد
مكافاتش يكي ده باز مي‌كرد
چو كار از پاي بوسي برتر آمد
تقاضاي دهن بوسي بر آمد
از آن آتش كه بر خاطر گذر كرد
ترش روئي به شيرين در اثر كرد
ملك حيران شده كان روي گلرنگ
چرا شد شاد و چون شد باز دلتنگ
نهان در گوش خسرو گفت شاپور
كه گر مه شد گرفته هست معذور
براي آنكه خود را تا به امروز
بنام نيك پرورد آن دل‌افروز
كنون ترسد كه مطلق دستي شاه
نهد خال خجالت بر رخ ماه
چو شه دانست كان تخم برومند
بدو سر در نيارد جز به پيوند
بسي سوگند خورد و عهدها بست
كه بي كاوين نيارد سوي او دست
بزرگان جهان را جمع سازد
به كاوين كردنش گردن فرازد
ولي بايد كه مي در جام ريزد
كه از دست اين زمان آن برنخيزد
يك امشب شادمان با هم نشينيم
به روي يكديگر عالم به بينيم
چو عهد شاه را بشنيد شيرين
به خنده برگشاد از ماه پروين
لبش با در به غواصي در آمد
سر زلفش به رقاصي بر آمد
خروش زيور زر تاب داده
دماغ مطربان را خواب داده
لبش از مي قدح بر دست كرده
به جرعه ساقيان را مست كرده
ز شادي چون تواند ماند باقي
كه مه مطرب بود خورشيد ساقي
دل از مستي چنان مخمور مانده
كز اسباب غرضها دور مانده
دماغ از چاشنيهاي دگر نوش
ز لذت كرده شهوت را فراموش
بخور عطر و آنگه روي زيبا
دل از شادي كجا باشد شكيبا
فرو مانده ز بازيهاي دلكش
در آب و آتش اندر آب و آتش
كششهائي بدان رغبت كه بايد
چو مغناطيس كاهن را ربايد
وليكن بود صحبت زينهاري
نكردند از وفا زنهار خواري
چو آمد در كف خسرو دل دوست
برون آمد ز شادي چون گل از پوست
دل خود را چو شمع از ديده پالود
پرند ماه را پروين بر آمود
به مژگان ديده را در ماه مي‌دوخت
مگر بر مجمر مه عود مي‌سوخت
گهي ميسود نرگس بر پرندش
گهي مي‌بست سنبل بر كمندش
گهي بر نار سيمينش زدي دست
گهي لرزيد چون سيماب پيوست
گهي مرغول جعدش باز كردي
ز شب بر ماه مشك‌انداز كردي
كه از فرق سرش معجر گشادي
غلامانه كلاهش بر نهادي
كه از گيسوش بستي بر ميان بند
كه از لعلش نهادي در دهان قند
گهي سودي عقيقش را به انگشت
گه آوردي زنخ چون سيب در مشت
گهي دستينه از دستش ربودي
به بازو بنديش بازو نمودي
گهي خلخالهاش از پاي كندي
بجاي طوق در گردن فكندي
گه آوردي فروزان شمع در پيش
درو ديدي و در حال دل خويش
گهي گفتي تنم را جان توئي تو
گهي گفت اين منم من آن توئي تو؟
دلش در بند آن پاكيزه دلبند
به شاهد بازي آن شب گشت خرسند
نشاط هر دو در شهوت پرستي
به شير مست ماند از شير مستي
صدف مي‌داشت درج خويش را پاس
كه تا بر در نيفتد نوك الماس
ز بانك بوسهاي خوشتر از نوش
زمانه ارغنون كرده فراموش
دهل‌زن چون دهل را ساز مي‌كرد
هنوز اين لابه و آن ناز مي‌كرد
بدينسان هفته‌اي دمساز بودند
گهي با عذر و گه با ناز بودند
به روز آهنگ عشرت داشتندي
دمي بيخوشدلي نگذاشتندي
به شب نرد قناعت باختندي
به بوسه كعبتين انداختندي
شب هفتم كه كار از دست مي‌شد
غرض ديوانه شهوت مست مي‌شد
ملك فرمود تا هم در شب آن ماه
به برج خويشتن روشن كند راه
سپاهي چون كواكب در ركابش
كه از پري خدا داند حسابش
نشيند تا به صد تمكينش آرند
چو مه در محمل زرينش آرند
چنان كايد به برج خويشتن ماه
به قصر خويشتن آمد ز خرگاه
چو رفت آن نقد سيمين باز در سنگ
ز نقد سيم شد دست جهان تنگ
فلك بر كرد زرين بادباني
نماند از سيم كشتيها نشاني
شهنشه كوچ كرد از منزل خويش
گرفته راه دارالملك در پيش
به شهر آمد طرب را كار فرمود
برآسود و ز مي خوردن نياسود
به فيض ابروي سيما درخشي
جهان را تازه كرد از تاج بخشي
درآمد مرد را بخشنده دارد
زمين تا در نيارد بر نيارد
نه ريزد ابر بي توفير دريا
نه بي‌باران شود دريا مهيا
نه بر مرد تهي رو هست باجي
نه از ويرانه كس خواهد خراجي
شبي فرمود تا اختر شناسان
كنند انديشه دشوار و آسان
بجويند از شب تاريك تارك
به روشن خاطري روزي مبارك
كه شايد مهد آن ماه دلفروز
به برج آفتاب آوردن آن روز
رصدبندان بر او مشكل گشادند
طرب را طالعي ميمون نهادند


بخش ۹۲ - سوال و جواب خسرو و بزرگ اميد

۳۳ بازديد


چو خسرو ديد كان يار گرامي
ز دانش خواهد او را نيكنامي
بزرگ اميد را نزديك خود خواند
به اميد بزرگش پيش بنشاند
كه‌اي تو بزرگ اميد مردان
مرا از خود بزرگ اميد گردان


بخش ۹۱ - اندرز شيرين خسرو را در داد و دانش

۳۵ بازديد


به نزهت بود روزي با دل‌افروز
سخن در داد و دانش مي‌شد آن روز
زمين بوسيد شيرين كاي خداوند
ز رامش سوي دانش كوش يك چند
بسي كوشيده‌اي در كامراني
بسي ديگر به كام دل براني
جهان را كرده‌اي از نعمت آباد
خرابش چون توان كردن به بيداد
چو آن گاوي كه ازوي شير خيزد
لگد در شير گيرد تا بريزد
حذر كن زانكه ناگه در كميني
دعاي بد كند خلوت‌نشيني
زني پير از نفسهاي جوانه
زند تيري سحرگه بر نشانه
ندارد سودت آنگه بانگ و فرياد
كه نفرين داده باشد ملك بر باد
بسا آيينه كاندر دست شاهان
سيه گشت از نفير داد خواهان
چو دولت روي برگرداند از راه
همه كاري نه بر موقع كند شاه
چو برگ باغ گيرد ناتواني
خبر پيشين برد باد خزاني
چو دور از حاضران ميرد چراغي
كشندش پيش از آن در ديده داغي
چو سيلي ريختن خواهد به انبوه
بغرد كوهه ابر از سر كوه
تگرگي كو زند گشنيز بر خاك
رسد خود بوي گشنيزش بر افلاك
درختي كاول از پيوند كژ خاست
نشايد جز به آتش كردنش راست
جهانسوزي بد است و جور سازي
ترا به گر رعيت را نوازي
از آن ترسم كه گرد اين مثل راست
كه آن شه گفت كو را كس نمي‌خواست
كهن دولت چو باشد دير پيوند
رعيت را نباشد هيچ در بند
ز مثل خود جهان را طاق بيند
جهان خود را به استحقاق بيند
ز مغروري كه در سر ناز گيرد
مراعات از رعيت باز گيرد
نو اقبالي بر آرد دست ناگاه
كند دست دراز از خلق كوتاه
خلايق را چو نيكو خواه گردد
باجماع خلايق شاه گردد
خردمندي و شاهي هر دو داري
سپيدي و سياهي هر دو داري
نجات آخرت را چاره‌گر باش
در اين منزل ز رفتن با خبر باش
كسي كو سيم و زر تركيب سازد
قيامت را كجا ترتيب سازد
ببين دور از تو شاهاني كه مردند
ز مال و ملك و شاهي هيچ بردند؟
بماني، مال بد خواه تو باشد
ببخشي، شحنه راه تو باشد
فرو خوان قصه دارا و جمشيد
كه با هر يك چه بازي كرد خورشيد
در اين نه پرده آهنگ آنچنان ساز
كه داني پردهٔ پوشيده را راز


بخش ۹۴ - چگونگي فلك

۳۵ بازديد


دگرباره به پرسيدش جهاندار
كه دارم زين قياس انديشه بسيار
نخستم در دل آيد كاين فلك چيست
درونش جانور بيرون او كيست
جوابش داد مرد نكته‌پرداز
كه نكته تا بدين دوري مينداز
حسابي را كزين گنبد برونست
جز ايزد كس نمي‌داند كه چونست
هر آنچ آمد شد اين كوي دارد
در او روي آوريدن روي دارد
وز آنصورت كه با چشم آشنا نيست
به گستاخي سخن راندن روا نيست
بلنداني كه راز آهسته گويند
سخنهاي فلك سر بسته گويند
فلك بر آدمي در بسته دارد
چو طرفه گو سخن سربسته دارد


بخش ۹۳ - اولين جنبش

۳۴ بازديد


خبر ده كاولين جنبش چه چيز است
كه اين دانش بر دانا عزيز است
جوابش داد ما ده راندگانيم
وز اول پرده بيرون ماندگانيم
ز واپس ماندگان نايد درست اين
نخستين را نداند جز نخستين


بخش ۹۷ - گذشتن از جهان

۳۳ بازديد


دگر ره گفت كاي درياي دربار
چو در صافي و چون دريا عجب كار
عجب دارم زياراني كه خفتند
كه خواب ديده را با كس نگفتند
همه گفتند چون ما در زمين آي
نگويد كس چنين رفتم چنين آي
جوابش داد داناي نهاني
كه نقد اين جهانست آن جهاني
نگنجد آن ترنم اندرين ساز
مخالف باشد ار برداري آواز
نفس در آتش آري دم بگيرد
و گر آتش در آب آري بميرد


بخش ۹۶ - مبداء و معاد

۳۵ بازديد


دگر ره گفت ما اينجا چرائيم
كجا خواهيم رفتن وز كجائيم
جوابش داد و گفت از پرده اين راز
نگردد كشف هم با پرده ميساز
كه ره دورست ازين منزل كه مائيم
نديده راه منزل چون نمائيم
چو زين ره بستگان يابي رهائي
بداني خود كه چوني وز كجائي