من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲

۳۲ بازديد


يك درخت پيرم و سهم تبرها مي شوم
مرده ام، دارم خوراك جانورها مي شوم

بي خيال از رنج فريادم تردّد مي كنند
باعث لبخند تلخ رهگذرها مي شوم

با زبان لال خود حس ميكنم اين روزها
هم نشين و هم كلام كور و كرها مي شوم

هيچ كس ديگر كنارم نيست، مي ترسم از اين
اين كه دارم مثل مفقود الاثرها مي شوم

عاقبت يك روز با طرز عجيب و تازه اي
مي كشم خود را و سر فصل خبرها مي شوم!


غزل شمارهٔ ۷

۳۳ بازديد


... و اي بهانه ي شيرينتر از شكر قندم
به عشق پاك كسي جز تو دل نمي بندم

به دين اين همه پيغمبر احتياجي نيست
همين بس است كه اينك تويي خداوندم

همين بس است كه هر لحظه اي كه مي گذرد
گسستني نشود با دل تو پيوندم

مرا كمك كن از اين پس كه گامهاي زمين
نمي برند و به مقصد نمي رسانندم

هميشه شعر سرودم براي مردم شهر
ولي نه! هيچ كدامش نشد خوشايندم

تويي بهانه ي اين شعر خوب باور كن
كه در سرودن اين شعرها هنرمندم


غزل شمارهٔ ۶

۳۵ بازديد


گريه كردم گريه هم اين بار آرامم نكرد
هر چه كردم - هر چه - آه انگار آرامم نكرد

روستا از چشم من افتاد، ديگر مثل قبل
گرمي آغوش شاليزار آرامم نكرد

بي تو خشكيدند پاهايم كسي راهم نبرد
درد دل با سايه ي ديوار آرامم نكرد

خواستم ديگر فراموشت كنم اما نشد
خواستم اما نشد، اين كار آرامم نكرد

سوختم آن گونه در تب، آه از مادر بپرس
دستمال تب بر نم دار آرامم نكرد

ذوق شعرم را كجا بردي؟ كه بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودكار آرامم نكرد


غزل شمارهٔ ۵

۳۴ بازديد


من، ميز قهوه خانه و چايي كه مدتي ست...
هي فكر مي كنم به شمايي كه مدتي ست...

"يك لنگه كفش" مانده به جا از من و تويي
در جستجوي "سيندرلايي" كه مدتي ست...

با هر صداي قلب، تو تكرار مي شود
ها! گوش كن به اين اُپرايي كه مدتي ست...

هر روز سرفه مي كنم اندوه شعر را
آلوده است بي تو هوايي كه مدتي ست...

ديگر كلافه مي شوم و دست مي كشم
از اين رديف و قافيه هايي كه مدتي ست...

كاغذ مچاله مي شود و داد مي زنم:
آقا! چه شد سفارش چايي كه مدتي ست...


غزل شمارهٔ ۹

۳۴ بازديد


به يك پلك تو مي بخشم تمام روزها و شبها را
كه تسكين مي دهد چشمت غم جانسوز تبها را

بخوان! با لهجه ات حسّي عجيب و مشترك دارم
فضا را يك نفس پر كن به هم نگذار لبها را

به دست آور دل من را چه كارت با دل مردم!
تو واجب را به جا آور رها كن مستحبها را

دليل دل خوشيهايم! چه بغرنج است دنيايم!
چرا بايد چنين باشد؟ ... نمي فهمم سببها را

بيا اين بار شعرم را به آداب تو مي گويم
كه دارم ياد مي گيرم زبان با ادبها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگير است اي عابر
براي هر قدم يك دم نگاهي كن عقبها را


غزل شمارهٔ ۸

۳۴ بازديد


كدخدا مي گويد از اينجا نرو - يك ناشناس؟
با بهار و گل مي آيد سال نو يك ناشناس

با خودم مي گويم اي شاعر! تو تنها نيستي
توي دنيا هست حتما مثل تو يك ناشناس

با صداي ساعت قلبم از اين پس مايلم
بشمرم اين لحظه ها را تا سه! دو! يك! ... ناشناس

مي رسد مي پرسم اي خوب جنوبي كيستي؟
خيره مي ماند و مي گويد كه: مو؟ يك ناشناس

آه مي دانم كه روزي روزگاري مي رسد
مي رويم آن سوتر از غمها من و ... يك ناشناس


غزل شمارهٔ ۱۲

۳۶ بازديد


چگونه مي رود به سمت بيكرانه ها
كه ابر گريه مي كند براي رودخانه ها

پرنده غافل است از اينكه تندباد مي رسد
وگرنه باز هم بنا نميشد آشيانه ها

و اين چنين كه اين همه ز عشق رنج مي برند
مرا غم تو مي كشد در آتش بهانه ها

چراغ و چشم آسمان! ستاره ها تو، ماه،تو
پس از تو تار مي شود شبِ تمامِ خانه ها

اگر چه زخم مي زني ولي ترا نوشته اند
به روي صفحه ي دلم خطوطِ تازيانه ها

خلاصه بر درختِ دل، تو بايد آشيان كني
وگرنه مي سپارمش به دست موريانه ها


غزل شمارهٔ ۱۱

۳۴ بازديد


همين دقيقه، همين ساعت ... آفتاب، درست
كنار حوض، كمي سايه داشت روز نخست

تو كنج باغچه، گلهاي سرخ مي چيدي...
پس از گذشتن يك سال يادم است درست

ببين چگونه برايت هنوز دلتنگ است
كسي كه بعد تو يك لحظه از تو دست نشست

چقدر نامه نوشتم ... دلم پر است چقدر
اميد نيست به اين شعرهاي ساده ي سست

دوباره نامه ي من... شهر بي وفا شده است
چه خلوت است در اين روزها اداره ي پست!


غرل شمارهٔ ۱۰

۳۵ بازديد


خبر به دورترين نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته - بي گمان - برسد

شكنجه بيشتر از اين؟ كه پيش چشم خودت
كسي كه سهم تو باشد به ديگران برسد

چه مي كني؟ اگر او را كه خواستي يك عمر
به راحتي كسي از راه ناگهان برسد...

رها كني برود از دلت جدا باشد
به آن كه دوست تَرَش داشته به آن برسد

رها كني بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترين نقطه جهان برسد

گلايه اي نكني بغض خويش را بخوري
كه هق! هق!... تو مبادا به گوششان برسد

خدا كند ... نه! نفرين نمي كنم ... نكند
به او - كه عاشق او بوده ام - زيان برسد

خدا كند فقط اين عشق از سرم برود
خدا كند كه فقط زود آن زمان برسد


غزل شمارهٔ ۱۴

۳۲ بازديد


بعد از تو سرد و خسته و ساكت تمام روز...
با صد بهانه ي متفاوت تمام روز...

هي فكر مي كنم به تو و خيره مي شود
چشمم به چند نقطه ي ثابت تمام روز

زردند گونه هاي من و خاك مي خورد
آيينه روي ميز توالت تمام روز

در اين اتاق، بعد تو تكرار مي شود
يك سينماي مبهم و صامت تمام روز

گهگاه مي زند به سرم درد دل كند
با يك نوار خالي كاست تمام روز

"من" بي "تو" مرده اي متحرك تمام شب...
"من" بي "تو" سرد و خسته و ساكت تمام روز