من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۶ - ري، كوه دماوند و نوشادر

۳۱ بازديد

و از بلخ تا به ري سه صد و پنجاه فرسنگ حساب كردم. و گويند از ري تا ساوه سي فرسنگ است و از ساوه به همادان سي فرسنگ و از ري به سپاهان پنجاه فرسنگ و به آمل سي فرسنگ.
و ميان ري و آمل كوه دماوند است مانند گنبدي كه آن را لواسان گويند و گويند بر سر چاهي است كه نوشادر از آن جا حاصل مي‌شود. و گويند كه كبرين نيز. مردم پوست گاو ببرند و پر نوشادر كنند و از سر كوه بغلطانند كه به راه نتوان فرود آوردن.

بخش ۵ - زيارت شيخ بايزيد بسطامي و طلب اهل علم

۳۴ بازديد

 به راه كوان به قومس رسيديم و زيارت شيخ بايزيد بسطامي بكردم قدس الله روحه.
روز آدينه روز هشتم ذي القعده از آن جا مدتي مقام كردم و طلب اهل علم كردم. مردي نشان دادند كه او را استاد علي نسائي مي‌گفتند. نزديك وي شدم. مردي جوان بود سخن به فارسي همي گفت به زبان اهل ديلم و موي گشوده جمعي پيش وي حاضر. گروهي اقليدس خواندند و گروهي طب و گروهي حساب.
در اثناي سخن مي‌گفت كه بر استاد ابوعلي سينا رحمه الله عليه چنين خواندم و از وي چنين شنيدم. همانا غرض وي آن بود تا من بدانم كه او شاگرد ابوعلي سيناست. چون با ايشان در بحث شدم او گفت من چيزي سپاهانه دانم و هوس دارم كه چيزي بخوانم. عجب داشتم و بيرو ن آمدم گفتم چون چيزي نمي داند چه به ديگري آموزد.

بخش ۱۰ - شميران در ولايت ديلم

۴۱ بازديد

 اكنون با سر حكايت و كار خود شوم، از خندان تاشميران سه فرسنگ بيابانكي است همه سنگلاخ و آن قصه ولايت طارم است و به كنار شهر قلعه اي بلند بنيادش برسنگ خاره نهاده است سه ديوار در گرد او كشيده و كاريزي به ميان قلعه قلعه فرو بريده تا كنار رودخانه كه از آن جا آب بر آورند و به قلعه برند و هزار مرد از مهترزادگان ولايت در آن قلعه هستند تا كسي بيراهي و سركشي نتواند كرد و گفتند آن امير را قلعه هاي بسيار در ولايت ديلم باشد و عدل و ايمني تمام باشد چنان كه در ولايت او كسي نتواند كه از كسي چيزي بستاند و مردمان كه در ولايت وي به مسجد آدينه روند همه كفش‌ها را بيرون مسجد بگذارند و هيچ كس آن كسان را نبرد و اين امير نام خود را بر كاغذ چنين نويسد كه مرزبان الديلم خيل جيلان ابوصالح مولي اميرالمومنين و نامش جستان ابراهيم است.
در شميران مردي نيك ديدم از دربند بود نامش ابوالفضل خليفه بن علي الفلسوف. مردي اهل بود و با ما كرامت‌ها كرد و كرم‌ها نمود و با هم بحث‌ها كرديم و دوستي افتاد ميان ما. مرا گفت چه عزم داري. گفتم سفر قبله را نيت كرده ام، گفت حاجت من آنست كه به وقت مراجعت گذر بر اينجا كني تا تو را باز ببينم.

بخش ۹ - شاه‌رود، سپيدرود و درياي آبسكون

۳۴ بازديد

چون از آن جا برفتم نشيبي قوي بود چون سه فرسنگ برفتم ديهي از حساب طارم بود برزالحير مي‌گفتند. گرمسير و درختان بسيار از انار و انجير بود و بيش تر خودروي بود.
و از آن جا برفتم رودي بود كه آن را شاه رود مي‌گفتند.
 بر كنار ديهي بود كه خندان مي‌گفتند و باج مي‌ستاندند از جهت امير اميران و او از ملوك ديلميان بود و چون آن رود از اين ديه بگذرد به رودي ديگر پيوندد كه آن را سپيد رود گويند و چون هردو رود به هم پيوندند به دره اي فرود رود كه مشرق است از كوه گيلان و آن آب به گيلان مي‌گذرد و به درياي آبسكون رود و گويند كه هزار و چهارصد رودخانه در درياي آبسكون ريزد، و گفتند يكهزار و دويست فرسنگ دور است، و در ميان دريا جزاير است و مردم بسيار و من اين حكايت را از مردم شنيدم.

بخش ۸ - بقال خرزويل

۳۱ بازديد

دوازدهم محرم سنه ثمان و ثلثين و اربعمائه از قزوين برفتم به راه بيل و قبان كه روستاق قزوين است. و از آن جابه ديهي كه خرزويل خوانند.
من و برادرم وغلامكي هندو كه با ما بود زادي اندك داشتيم. برادرم به ديه رفت تا چيزي از بقال بخرد، يكي گفت كه چه مي‌خواهي بقال منم.
گفتم هرچه باشد ما را شايد كه غريبيم و برگذر. گفت هيچ چيز ندارم. بعد از آن هر كجا كسي از اين نوع سخن گفتي، گفتمي بقال خرزويل است.

بخش ۱۲ - قطران تبريزي

۳۴ بازديد

و در تبريز قطران نام شاعري را ديدم شعري نيك مي‌گفت اما زبان فارسي نيكو نمي دانست.
پيش من آمد ديوان منجيك و ديوان دقيقي بياورد و پيش من بخواند و هر معني كه او مشكل بود از من پرسيد با او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود بر من خواند.

بخش ۱۱ - از شميران تا تبريز

۳۴ بازديد

بيست و ششم محرم از شميران مي‌رفتم چهاردهم صفر را به شهر سراب رسيدم و شانزدهم صفر از شهر سراب برفتم و از سعيدآباد گذشتم. بيستم صفر سنه ثمان ثلثين و اربعمائه به شهر تبريز رسيدم و آن پنجم شهريور ماه قديم بود و آن شهر قصبه آذربايجان است شهري آبادان.
طول و عرضش به گام پيمودم هريك هزار و چهارصد بود و پادشاه ولايت آذربايجان را چنين ذكر مي‌كردند در خطبه الامير الاجل سيف الدوله و شرف المله ابومنصور و هسودان بن محمد مولي اميرالمومنين.
مرا حكايت كردند كه بدين شهر زلزله افتاد شب پنجشنبه هفدهم ربيع الاول سنه اربع و ثلثين و اربعمائه و در ايام مسترقه بود پس از نماز خفتن بعضي از شهر خراب شده بود و بعضي ديگر را آسيبي نرسيده بود و گفتند چهل هزار آدمي هلاك شده بودند.

بخش ۱۵ - آمد

۳۴ بازديد

ششم روز از دي ماه قديم به شهر آمد رسيديم. بنياد شهر بر سنگي يك لخت نهاده. وطول شهر به مساحت دو هزار گام باشد و عرض هم چندين. و گرد او سوري كشيده است از سنگ سياه كه خشت‌ها بريده است از صد مني تا يك هزار مني و بيش تر اين سنگ‌ها چنان به يكديگر پيوسته است كه هيچ گل و گچ در ميان آن نيست.
بالاي ديوار بيست ارش ارتفاع دارد و پهناي ديوار ده ارش. به هر صد گز برجي ساخته كه نيمه دايره آن هشتاد گز باشد و كنگره او هم از اين سنگ. و از اندرون شهر در بسيار جاي نردبان هاي سنگين بسته است كه بر سر باور تواند شد. و بر سر هر برجي جنگ گاهي ساخته. و چهار دروازه بر اين شهرستان است همه آهن بي چوب هر يكي روي به جهتي از عالم. شرقي را باب الدجله گويند غربي را باب الروم. شمالي را باب الارمن و جنوبي را باب التل. و بيرون اين سور سور ديگر است هم از اين سنگ بالاي آن ده گز. و همه ي سرهاي ديوار كنگره و از اندرون كنگره ممري ساخته چنان كه با سلاح تمام مرد بگذرد و بايستد وجنگ كند به آساني. و اين سور بيرون را نيز دروازه هاي آهنين برنشانده‌اند مخالف دروازه هاي اندروني چنان كه چون از دروازه هاي سور اول در روند مبلغي در فصيل ببايد رفت تا به دروازه ي سور دوم رسند و فراخي فصيل پانزده گز باشد.
و اندر ميان شهر چشمه اي است كه از سنگ خاره بيرون مي‌آيد مقدار پنج آسيا گرد، آبي به غايت خوش و هيچ كس نداند كه از كجا مي‌آيد. و در آن شهر اشجار و بساتين است كه از آن آب ساخته اند. و امير وحاكم آن شهر پسر آن نصر الدوله است كه ذكر رفت.
و من فراوان شهر‌ها و قلعه‌ها ديدم در اطراف عالم در بلاد عرب و عجم و هند و ترك مثل شهر آمد هيچ جا نديدم كه بر روي زمين چنان باشد و نه نيز از كسي شنيدم كه گفت چنان جاي ديگر ديده ام.
و مسجد جامع هم از اين سنگ سياه است چنان كه از آن راست و محكم تر نتواند ديد. و درميان جامع دويست و‌اند ستون سنگين برداشته‌اند هر ستوني يكپارچه سنگ و بر ستون‌ها طاق زده است همه از سنگ و بر سر طاق‌ها باز ستون‌ها زده است كوتاه تر از آن. و صفي ديگر طاق زده بر سر آن طاق هاي بزرگ. و همه بام هاي اين مسجد به خر پشته پوشيده همه تجارت ونقارب و منقوش و مدهون كرده است. و اندر ساحت مسجد سنگي بزرگ نهاده است و حوضي سنگين مدور عظيم بزرگ بر سر آن نهاده است و ارتفاعش قامت مردي و دور دائره آن دو گز و نايژه اي برنجين از ميان حوض بر آمده كه آبي صافي به فواره از آن بيرون مي‌آيد چنان كه مدخل و مخرج آن آب پيدا نيست. و متوضاي عظيم بزرگ و چنان نيكو ساخته استكه به از آن نباشد الا كه سنگ آمد كه عمارت كرده‌اند همه سياه است و از آن ميافارقين سپيد و نزديك مسجد كليسايي است عظيم به تكلف هم از سنگ ساخته و زمين كليسيا مرخم كرده به نقش ها. و درين كليسيا بر طارم آن كه جاي عبادت ترسايان است دري آهنين مشبك ديدم كه هيچ جاي آن دري نديده بودم.

بخش ۱۴ - ارزن، ميافارقين، نصريه

۳۳ بازديد

 از آن جا به شهر ارزن شديم شهري آبادان و نيكو بود با آب روان وبساتين و اشجار و بازارهاي نيك و در آن جا به ميارفاتين از اين راه كه ما آمديم پانصد و پنجاه و دو فرسنگ بود و روز آدينه بيست و ششم جمادي الاول سنه ثمان و ثلثين و اربعمايه بود و در اين وقت برگ درخت‌ها هنوز سبز بود.
پاره اي عظيم بود ا ز سنگ سفيد برشده هر سنگي مقدار پانصد من. و به هر پنجاه گزي برجي عظيم ساخته هم از اين سنگ سفيد كه گفته شد. و سرباره همه كنگره‌ها بر نهاده چنان كه گويي امروز استاد دست ازش باز داشته است. و اين شهر را يك در است از سوي مغرب و درگاهي عظيم بركشيده است به طارقي سنگين و دري آهنين بي چوب بر آن جا تركيب كرده. و مسجد آدينه اي دارد كه اگر صفت آن كرده شود به تطويل انجامد. هرچند صاحب كتاب شرحي هرچه تمام تر نوشته است و گفته كه متوضاي كه در آن مسجد ساخته‌اند چهل حجره در پيش است و دو جوي آب بزرگ مي‌گردد در همه خانه‌ها يكي ظاهر استعمال را و ديگر تحت الارض پنهان كه ثقل مي‌برد و چاه‌ها پاك مي‌گرداند.
و بيرون ازاين شهرستان در ربض كاروانسراها و بازارهاست و گرمابه‌ها و مسجد جامع ديگري است كه روز آدينه آن جا هم نماز كنند. و از سوي شمال سوري ديگر است كه آن را محدثه گويند هم شهري است با بازار و مسجد جامع و حمامات همه ترتيبي، و سلطان ولايت را خطبه چنين كنند الامير الاعظم عزالاسلام سعدالدين نصرالدوله و شرف الملة ابونصر احمد مردي صدساله و گفتند كه هست. و رطل آن جا چهارصد و هشتاد درم سنگ باشد. اين امير شهري ساخته است برچهارفرسنگ ميافارقين و آن را نصريه نام كرده اند. و از آمد تا ميافارقين نه فرسنگ است.

بخش ۱۳ - مرند، هسودان، خوي، بركري، وان، اخلاط و بطيس

۳۴ بازديد

چهاردهم ربيع الاول از تبريز روانه شديم به راه مرند و با لشكري از آن امير و هسودان تا خوي بشديم و از آن جا با رسولي برفتم تا بركري و از خوي تا بركري سي فرسنگ است و در روز دوازدهم جمادي الاول آن جا رسيديم و از آن جا به وان وسطان رسيديم.
در بازار آن جا گوشت خوك همچنان كه گوشت گوسفند مي‌فروختند و زنان و مردان ايشان بر دكان‌ها نشسته شراب مي‌خوردند بي تحاشي و از آن جا به شهر اخلاط رسيدم هيژدهم جمادي الاول و اين شهر سرحد مسلمانان و ارمنيان است و از بركري تا اينجا نوزده فرسنگ است و آن جا اميري بود او را نصرالدوله گفتندي عمرش زيادت از صد سال بود پسران بسيار داشت هر يكي را ولايتي داده بود و در اين شهر اخلاط به سه زبان سخن گويند تازي و پارسي و ارمني و ظن من آن بود كه اخلاط بدين سبب نام آن شهر نهاده‌اند و معامله به پول باشد و رطل ايشان سيصد درم باشد.
بيستم جمادي الاول از آن جا برفتم و به رباطي رسيدم برف و سرمايي عظيم بود و در صحرايي در پيش شهر مقداري راه چوبي به زمين فرو برده بودند تا مردم روز برف و دمه بر هنجار آن چوب مي‌روند.
از آن جا به شهر بطليس رسيدم به دره اي در نهاده بود. آن جا عسل خريديم صد من به يك دينار برآمده بود به آن حساب كه به ما بفروختند و گفتند در اين شهر كس باشد كه او را در يك سال سيصد چهارصد خيك عسل حاصل شود. و از آن جا برفتيم قلعه اي ديديم كه آن راقف انظر مي‌گفتند. يعني بايست بنگر.
 از آن جا بگذشتم، به جايي رسيدم كه آن جا مسجدي بود مي‌گفتند كه اويس قرني قدس الله روحه ساخته است. و در آن حدد مردم را ديدم كه در كوه مي‌گرديدند و چوبي چون درخت سرو مي‌بريدند.
پرسيدم كه از اين چه مي‌كنيد گفتند اين چوب را يك سر در آتش مي‌كنيم و از ديگر سر آن قطران بيرون مي‌آيد همه در چاه جمع مي‌كنيم و از آن چاه در ظروف مي‌كنيم و به اطراف مي‌بريم.
و اين ولايت‌ها كه بعد از اخلاط ذكر كرده شد و اينجا مختصر كرديم از حساب ميافارقين باشد.