غزل شمارهٔ ۱۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۵

۳۵ بازديد


قلبت كه مي زند سر من درد مي كند
اين روزها سراسر من درد مي كند

قلبت كه... نيمه ي چپ من درد مي كشد
تب كرده، نيم ديگر من درد مي كند

تحريك مي كند عصبِ چشمهام را
چشمي كه در برابر من درد مي كند

شايد تو وصله ي تن من نيستي، چقدر
جاي تو روي پيكر من درد مي كند

هي سعي مي كنم كه ترا كيميا كنم
هي دستهاي مس گر من درد مي كند

دير است پس چرا متولد نمي شوي؟
شعر تو روي دفتر من درد مي كند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد