من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۷ - قرول و مرد عرب شصت ساله

۳۶ بازديد

از آن جا برفتيم به شهري رسيديم كه قرول نام آن بود.
جوانمردي ما را به خانه خود مهمان كرد. چون در خانه ي وي در آمديم عربي بدوي در آمد نزديك من آمد شصت ساله بوده باشد و گفت قران به من بياموز. قل اعوذ برب الناس او را تلقين مي‌كردم و او با من مي‌خواند چون من گفتم من الجنه و الناس گفت ارايت الناس نيز بگويم من گفتم كه آن سوره بيش از اين نيست. پس گفت آن سوره نقاله الحطب كدام است و نمي دانست كه اندر سوره تبت حماله الحلب گفته است نه نقاله الحطب و آن شب چندان كه با وي بازگفتم سوره قل اعوذ برب ياد نتوانست گرفتن، مردي عرب شصت ساله.

بخش ۱۶ - حران

۳۳ بازديد

و از شهر آمد تا حران دو راه است يكي را هيچ آباداني نيست و آن چهل فرسنگ است. و بر راهي ديگر آباداني و ديه هاي بسيار است و بيش تراهل آن نصاري باشد و آن شصت فرسنگ باشد. ما با كاروان به راه آباداني شديم. صحرايي به غايت هموار بود الا آن كه چندان سنگ بود كه ستور البته هيچ گام بي سنگ ننهادي.
روز آدينه بيست و پنجم جمادي الآخر سنه ثمان و ثلثين و اربعمايه به حران رسيديم دوم آذرماه قديم هواي آن جا در آن وقت چنان بود كه هواي خراسان در نوروز.

بخش ۲۰ - ابوالعلاء معري

۳۳ بازديد

و آب شهر از باران و چاه باشد در آن مردي بود كه ابوالعلاء معري مي‌گفتند نابينا بود و رييس شهر او بود. نعمتي بسيار داشت و بندگان و كارگران فراوان و خود همه شهر او را چون بندگان بودند و خود طريق زهد پيش گرفته بود گليمي پوشيده و در خانه نشسته بود. نيم من نان جوين را تبه كرده كه جز آن هيچ نخورد و من اين معني شنيدم كه در سراي باز نهاده استو نواب و ملازمان او كار شهر مي‌سازند مگر به كليات كه رجوعي به او كنند و وي نعمت خويش از هيچ كس دريغ ندارد و خود صائم الليل باشد و به هيچ شغل دنيا مشغول نشود، و اين مرد در شعر وادب به درجه اي است كه افاضل شام و مغرب و عراق مقرند كه در اين عصر كسي به پايهٔ او نبوده است و نيست، و كتابي ساخته است آن را الفصول و الغايات نام نهاده و سخن‌ها آورده است مرموز و مثل‌ها به الفاظ فصيح و عجيب كه مردم بر آن واقف نمي شوند مگر بر بعضي اندك و آن كسي نيز كه بر وي خواند، چنان او را تهمت كردند كه تو اين كتاب را به معارضهٔ قرآن كرده‌اي. و پيوسته زيادت از دويست كس از اطراف آمده باشند و پيش او ادب و شعر خوانند و شنيدم كه او را زيادت ازصد هزار بيت شعر باشد، كسي از وي پرسيد كه ايزد تبارك و تعالي اين همه مال ومنال تو را داده است چه سبب است كه مردم را مي‌دهي و خويشتن نمي خوري. جواب داد كه مرا بيش از اين نيست كه مي‌خورم و چون من آن جا رسيدم اين مرد هنوز در حيات بود.

بخش ۱۹ - جند قنسرين، سرمين، معمره النعمان و استوانهٔ سنگينش

۳۳ بازديد

يازدهم رجب از شهر حلب بيرون آمديم به سه فرسنگ ديهي بود جند قنسرين مي‌گفتند.
و ديگر روز چون شش فرسنگ شديم به شهر سرمين رسيديم بارو نداشت. شش فرسنگ ديگر شديم معره النعمان بود باره اي سنگين داشت شهري آبادان و بر در شهر اسطوانه اي سنگين ديدم چيزي در آن نوشته بود به خطي ديگر از تازي. از يكي پرسيدم كه اين چه چيز است گفت طلسم كژدمي است كه هرگز عقرب در اين شهر نباشد و نيايد و اگر از بيرون آورند و رها كنند بگريزد و در شهر نيايد. بالاي آن ستون ده ارش قياس كردم، و بازارهاي او بسيار معمور ديدم و مسجد آدينه شهر بر بلندي نهاده است در ميان شهر كه از هر جانب كه خواهند به مسجد در شوند سيزده درجه بر بالا بايد شد و كشاورزي ايشان همه گندم است و بسيار است و درخت انجير و زيتون و پسته و بادام و انگور فراوان است.

بخش ۱۸ - سروج، فرات، منبج، حلب

۳۷ بازديد
 

شنبه دوم رجب ثمان و ثلثين و اربعمايه به سروج آمديم و دوم از فرات بگذشتيم و به منبج رسيديم.
و آن نخستين شهري است از شهرهاي شام، اول بهمن ماه قديم بود و هواي آن جا عظيم خوش بود. هيچ عمارت از بيرون شهر نبود و از آن جا به شهر حلب رفتم.
 از ميافارقين تا حلب صد فرسنگ باشد. حلب را شهر نيكو ديدم باره اي عظيم دارد ارتفاعش بيست و پنج ارش قياس كردم و قلعه اي عظيم همه بر سنگ نهاده به قياس چند بلخ باشد همه آبادان و بناها بر سر هم نهاده.
و آن شهر باجگاه است ميان بلاد شام و روم و ديار بكر و مصر و عراق. و از اين همه بلاد تجار و بازرگانان آن جا روند. چهار دروازه دارد باب اليهود، با ب الله، با ب الجنان، باب انطاكيه و سنگ بازار آن جا رطل ظاهري چهار صد و هشتاد درم باشد و از آن جا چون سوي جنوب روند بيست فرسنگ حما باشد و بعد از آن حمص و تا دمشق پنجاه فرسنگ باشد از حلب و از حلب تا انطاكيه دوازده فرسنگ باشد و به شهر طرابلس همين قدر و گويند تا قسطنطنيه دويست فرسنگ باشد.


بخش ۲۲ - عرقه، طرابلس و مردمان شيعه‌اش

۳۵ بازديد

از آن جا برفتيم به شهري رسيديم كه آن را عرقه مي‌گفتند. چون از عرق دو فرسنگ بگذشتيم به لب دريا رسيديم و برساحل دريا روي از سوي جنوب پنج فرسنگ برفتيم به شهر طرابلس رسيديم و از حلب تا طرابلس چهل فرسنگ بود بدين را ه كه ما نرفتيم.
روز شنبه پنجم شعبان آن جا رسيديم. حوالي شهر همه كشاورزي و بساتين و اشجار بود و نيشكر بسيار بود، و درختان نارنج و ترنج و موز و ليمو و خرما و شيره نيشكر در آن وقت مي‌گرفتند.
شهر طرابلس چنان ساخته‌اند كه سه جانب او با آب درياست كه چون آب دريا موج زند مبلغي بر باروي شهر بر رود چنان كه يك جانب كه با خشك دارد كنده اي عظيم كرده‌اند و در آهنين محكم بر آن نهاده اند.
جانب شرقي بارو از سنگ تراشيده است و كنگره‌ها و مقاتلات همچنين. و عراده‌ها بر سر ديوار نهاده. خوف ايشان از طرف روم باشد كه به كشتي‌ها قصد آن جا كنند. و مساحت شهر هزار ارش است در هزار ارش تيمه چهار و پنج طبقه و شش نيز هم هست و كوچه‌ها و بازهار‌ها نيكو پاكيزه كه گويي هر يكي قصري است آراسته و هر طعام و ميوه و ماكول كه در عجم ديده بودم همه آن جا موجود بود بل به صد درجه بيش تر. و در ميان شهر مسجدي آدينه عظيم پاكيزه و نيكو آراسته و حصين، و در ساحت مسجد قبه اي بزرگ ساخته و در زير قبه حوضي است از رخام و در ميانش فواره برنجين و در بازار مشرعه اي ساخته است كه به پنج نايژه آب بسيار بيرون مي‌آيد كه مردم برمي گيرند و فاضل بر زمين مي‌گذرد و به دريا مي‌رود، و گفتند كه بيست هزار مرد در اين شهر است، و سواد و روستاق هاي بسيار دارد، و آن جا كاغذ نيكو سازند مثل كاغذ نيكو سازند مثل كاغذ سمرقندي بل بهتر، و اين شهر تعلق به سلطان مصر داشت، گفتند سبب آن كه وقتي لشكري از كافر روم آمده بود و اين مسلمانان به آن لشكر جنگ كردند و آن لشكر را قهر كردند سلطان مصر خراج از آن شهر برداشت و هميشه لشكري از آن سلطان آن جا نشسته باشد و سالاري بر سر آن لشكر تا شهر را از دشمن نگاه دارند، و باجگاهي است آن جا كه كشتي هاي كه از اطراف روم و فرنگ و اندلس و مغرب بيايد عشر به سلطان دهند، و ارزاق لشكر از آن باشد، و سلطان را آن جا كشتي‌ها باشد كه به روم و سقيله و مغرب روند و تجارت كنند، و مردم اين شهر همه شيعه باشند، و شيعه به هر بلاد مساجد نيكو ساخته اند. در آن جا خانه‌ها ساخته بر مثال رباط‌ها اما كسي در آن جا مقام نمي كند و آن را مشهد خوانند و از بيرون شهر طرابلس هيچ خانه نيست مگر مشهد دو سه چنان كه ذكر رفت.

بخش ۲۱ - كويمات، حما، آب عاصي

۳۴ بازديد

پانزدهم رجب ثمان و ثلثين و اربعمايه از آن جا به كويمات شديم. و از آن جا به شهر حما شديم شهري خوش آبادان بر لب آب غاصي و اين آب را از آن سبب عاصي گويند كه به جانب روم مي‌رود. يعني چون از بلاد اسلام به بلاد كفر مي‌رود عاصي است و بر آب دولاب هاي بسيار ساخته اند. پس از آن جا راه دو مي‌شود يكي به جانب ساحل و آن غربي شام است و يكي جنوبي به دمشق مي‌رود. ما به را ه ساحل رفتيم.
در كوه چشمه اي ديدم كه گفتند هر سال چون نيمه شعبان بگذرد آب جاري شود از آن جا و سه روز روان باشد و بعد از سه روز يك قطره نيايد تا سال ديگر. مردم بسيار آن جا به زيارت روند و تقرب جويند و به خداوند سبحانه و تعالي و عمارت و حوض‌ها ساخته‌اند آن جا چون از آن جا گذشتيم به صحرايي رسيديم كه همه نرگس بود شكفته چنان كه تمامت آن صحرا سپيد مي‌نمود از بسياري نرگس ها.

بخش ۲۴ - صيدا

۳۵ بازديد

پس از آن به شهر صيدا رسيديم هم بر لب دريا. نيشكر بسيار كشته بودند. و باره اي سنگين محكم دارد و سه دروازه و مسجد آدينه خوب با روحي تمام. همه مسجد حصيرهاي منقش انداخته و بازاري نيكو آراسته چنان كه چون آن بديدم گمان بردم كه شهر را بياراستند قدوم سلطان را يا بشارتي رسيده است. چون پرسيدم گفتند رسم اين شهر هميشه چون باشد. و باغستان و اشجار آن چنان بود كه گويي پادشاهي ساخته است به هوس، و كوشكي در آن برآورده و بيش تر درخت‌ها پربار بود.

بخش ۲۳ - طرابرزن، جبيل و بيروت

۴۹ بازديد

پس از اين شهر همچنان بر طرف دريا روي سوي جنوب. به يك فرسنگي حصاري ديدم كه آن را قلمون مي‌گفتند، چشمه اي آب اندرون آن بود. از آن جا برفتم به شهر طرابرزن و از طرابلس تا آن جا پنج فرسنگ بود. نو از آن جا به شهر جبيل رسيديم و آن شهري است مثلث چنان كه يك گوشه آن به درياست، و گرد وي ديواري كشيده بسيار بلند و حصين، و همه گرد شهر درختان خرما و ديگر درخت هاي گرمسيري.
كودكي را ديدم گلي سرخ و يكي سپيد تازه در دست داشت و آن روز پنجم اسفندارمذ ماه قديم سال بر چهارصد و پانزده از تاريخ عجم.
و از آن جا به شهر بيروت رسيديم. طاقي سنگين ديدم چنان كه راه به ميان آن طاق بيرون مي‌رفت، بالاي آن طاق پنجاه گز تقديم كردم، و از جوانب او تخته سنگ هاي سفيد برآورده چنان كه هر سنگي از آن زيادت از هزار من بود، و اين بنا را از خشت به مقداري بيست گز جهد در آغوش دو مرد گنجد، و بر سر اين ستون‌ها طاق‌ها زده است به دو جانب همه از سنگ مهندم چنان كه هيچ گچ و گل د راين ميان نيست، و بعد از آن طاقي عظيم بر بالاي آن طاق‌ها به ميانه راست ساخته‌اند به بالاي پنجاه ارش، و هر تخته سنگي را كه در آن طاق بر نهاده است هر يكي را هشت ارش قياس كردم در طول و در عرض چهار ارش كه هر يك از آن تخمينا هفت هزار من باشد ف و اطن همه سنگ‌ها را كنده كاري و نقاشي خوب كرده چنان كه در چوب بدان نيكويي كم كنند، و جز اين طاقي بناي ديگر نمانده است بداي حوالي. پرسيدم كه اين چه جاي است گفتند كه شنيده ايم كه اين در باغ فرعون بوده است و بس قديم است، و همه صحراي آن ناحيت ستون هاي رخام است و سرستون‌ها و تن ستون‌ها همه رخام منقوش مدور و مربع و مسدس و مثمن و سنگ عظيم صلب كه آهن بر آن كار نمي كند وبدان حوالي هيچ جاي كوهي نه كه گمان افتد كه از آن جا بريده‌اند و سنگي ديگر همچو معجوني مي‌نمود آن چنان كه سنگ هاي ديگر مسخر آهن بود. و اندر نواحي شام پانصد هزار ستون يا سر ستون و تن بيش افتاده است كه هيچ آفريده نداند كه آن چه بوده است يا از كجا آورده اند.

بخش ۲۷ - زيارت قبور انبياي بني اسرائيل

۳۶ بازديد

به ديهي رسيدم كه آن را پروة مي‌گفتند، آن جا قبر عيش و شمعون عليها السلام را زيارت كردم و از آن جا به مغاك رسيدم كه آن را دامون مي‌گفتند، آن جا نيز زيارت كردم كه گفتند قبر ذوالكفل است عليه السلام و از آن جا به ديهي ديگر رسيدم كه آن را اعبلين مي‌گفتند و قبر هود عليه السلام آن جا بود زيارت آن دريافتم. اندرحظيره او درختي خرتوت بود و قبر عزيز النبي عليه السلام آن جا بود زيارت آن كردم و روي سوي جنوب برفتم به ديهي ديگر رسيدم كه آن را حظيره مي‌گفتند و بر جانب مغربي اين ديه دره اي بود و در آن دره چشمه آب بود پاكيزه كه از سنگ ساخته و سقف سنگين در زده و دري كوچك بر آن جا نهاده چنان كه مرد به دشواري در تواند رفتن و دو قبر نزديك يكديگر آن جا نهاده يكي از آن شعيب عليه السلام و ديگري از آن دخترش كه زن موسي عليه السلام بود. مردم آن ديه آن مسجد و مزار را تعهد نيكو كنند از پاك داشتن و چراغ نهادن و غيره. و آن جا به ديهي شدم كه آن را اربل مي‌گفتند و بر جانب قبله آن ديه كوهي بود و اندر ميان آن كوه حظيره اي و اندر آن حظيره چهار گور نهاده بود از آن فرزندان يعقوب عليه السلام كه برادران يوسف عليه السلام بودند، و از آن جا برفتم تلي ديدم زير آن تل غاري بود كه قبر مادر موسي عليه السلام در آن غار بود. زيارت آن جا دريافتم  و از آن جا برفتم دره اي پيدا آمد به آخر آن دره دريايي به ديد (پديد) آمد كوچك و شهر طبريه بر كنار آن درياست.