چهارم مرد موبد گفت كاين راز
به شخصي ماند اندر حجله ناز
عروسي در كنارش خوب چون ماه
بدو در يافته ديوانگي راه
نه بتوان خاطر از خوبيش پرداخت
نه از ديوانگي با وي توان ساخت
هم آخر چون شود ديوانگي چير
گريزد مرد از او چون آهو از شير
در اين انديشه لختي قصه راندند
ورق ناديده حرفي چند خواندند
چو ميمردند ميگفتند هيهات
كزين بازيچه دور افتاد شهمات
ز مرده هر كسي افسانه راند
نمرده راز مرده كس نداند
مگر پيغمبران كايشان امينند
به نامحرم نگويند آنچه بينند
سوم موبد چنان زد داستاني
كه با گرگي گله راند شباني
ربايد گوسفندي گرگ خونخوار
در آويزد شبان با او به پيكار
كشد گرگ از يكي سو تا تواند
ز ديگر سو شبان تا وارهاند
چو گرگ افزون بود در چارهسازي
شبان را كرد بايد خرقه بازي
دلا از روشني شمعي برافروز
ز شمع آتش پرستيدن بياموز
بيارا خاطر ار آتشپرستي
از آتش خانه خطر نشستي
من خاكي كزين محراب هيچم
چنو صد را به حكمت گوش پيچم
بسي دارم سخن كان دل پذيرد
چگويم چون كسم دامن نگيرد
منم دانسته در پرگار عالم
به تصريف و به نحو اسرار عالم
همه زيچ فلك جدول به جدول
به اصطرلاب حكمت كردهام حل
كه پرسيد از من اسرار فلك را
كه معلومش نكردم يك به يك را
زسر تا پاي اين ديرينه گلشن
كنم گر گوش داري بر تو روشن
از آن نقطه كه خطش مختلف بود
نخستين جنبشي كامد الف بود
بدان خط چون دگر خط بست پرگار
بسيطي زان دوي آمد پديدار
سه خط چون كرد بر مركز محيطي
به جسم آماده شد شكل بسيطي
خط است آنگه بسيط آنگاه اجسام
كه ابعاد ثلثش كرده اندام
توان دانست عالم را به غايت
بدين ترتيب از اول تا نهايت
چو بر عقل اين نمونه گشت ظاهر
به يك تك ميدود ز اول به آخر
خدايست آنكه حد ظاهر ندارد
وجودش اول و آخر ندارد
خدابين شو كه پيش اهل بينش
تنگ باشد حجاب آفرينش
بدان خود را كه از راه معاني
خدا را داني ار خود را بداني
بدين نزديكيت آيينه در پيش
فلك چه بود بدان دوري مينديش
تو آن نوري كه چرخت طشت شمعست
نمودار دو عالم در تو جمعست
نظامي بيش از اين راز نهاني
مگو تا از حكايت وا نماني
بزرگ اميد چون گلبرگ بشكفت
چهل قصه به چل نكته فرو گفت
گاو شنزبه و شير
نخستين گفت كز خود بر حذر باش
چو گاو شنزبه زان شير جماش
نجاري بوزينه
هوا بشكن كزو ياري نيايد
كه از بوزينه نجاري نيايد
روباه و طبل
بتلبيس آن تواني خورد ازين راه
كزان طبل دريده خورد روباه
زاهد ممسك خرقه به دزد باخته
مكن تا در غمت نايد درازي
چو زاهد ممسكي در خرقه بازي
زاغ و مار
مخور در خانه كس هيچ زنهار
كه با تو آن كند كان زاغ با مار
مرغ ماهي خوار و خرچنگ
همان پاداش بيني وقت نيرنگ
كه ماهي خوار ديد از چنگ خرچنگ
خرگوش و شير
ربا خواري مكن اين پند بنيوش
كه با شير رباخور كرد خرگوش
سه ماهي و رستن يكي از شست
به خود كشتن توان زين خاكدان رست
چنانك آن پيرماهي زافت شست
سازش شغال و گرگ و زاغ بر كشتن شتر
شغال و گرگ و زاغ اين ساز كردند
كه از شخصي شتر سرباز كردند
طيطوي با موج دريا
به چاره كين توان جستن ز اعدا
چنان كان طيطوي از موج دريا
بط و سنگ پشت
بسا سر كز زبان زيرزمين رفت
كشف را با بطان فصلي چنين رفت
مرغ و كپي و كرم شبتاب
ز نااهلان همان بيني در اين بند
كه ديد آن ساده مرغ از كپيي چند
بازرگان دانا و بازرگان نادان
به حيلت مال مردم خورد نتوان
چو بازرگان دانا مال نادان
غوك و مار و راسو
چو بر دانا گشادي حيله را در
چو غوك ماركش در سر كني سر
موش آهن خوار و باز كودك بر
حيل بگذار و مشنو از حيل ساز
كه موش آهن خورد كودك برد باز
زن و نقاش چادر سوز
چو نقش حيله بر چادر نشاني
بدان نقاش چادر سوز ماني
طبيب نادان كه دارو را با زهر آميخت
ز دانا تن سلامت بهر گردد
علاج از دست نادان زهر گردد
كبوتر مطوقه و رهانيدن كبوتران از دام
به دانائي توان رستن ز ايام
چو آن مرغ نگارين رست از آن دام
هم عهدي زاغ و موش و آهو و سنگ پشت
مكن شوخي وفاداري در آموز
ز موش دام در زاغ دهن دوز
موش و زاهد و يافتن زر
مبريك جوز كشت كس به بي داد
كه موش از زاهد ارجو برد زر داد
گرگي كه از خوردن زه كمان جان داد
مشو مغرور چون گرگ كمان گير
كه بر دل چرخ ناگه ميزند تير
زاغ و بوم
رها كن كاين حمال محروم
نسازد با خرد چون زاغ با بوم
راندن خرگوش پيلان را از چشمه آب
مبين از خرد بيني خصم را خرد
ز پيلان بين كه خرگوش آب چون برد
گربه روزه دار با دارج و خرگوش
ز حرص و زرق بايد روي برتافت
ز روزه گربه روزي بين كه چون يافت
ربودن دزد گوسفند زاهد را بنام سگ
كسي كاين گربه باشد نقش بندش
نهد داغ سگي بر گوسپندش
شوهر و زن و دزد
ز فتنه در وفا كن روي در روي
چنان كز بيم دزد آن زن در آن شوي
ديو و دزد و زاهد
رهي چون باشد از خصمانت ناورد
چنان كز ديو و دزد آن پارسا مرد
زن و نجار و پدرزن
چه بايد چشم دل را تخته بردوخت
چو نجاري كه لوح از زن در آموخت
برگزيدن دختر موش نژاد موش را
اگر بد نيستي با بد مشو يار
چنان كان موش نسل آدمي خوار
بوزينه و سنگ پشت
به وا گشتن تواني زين طرف رست
كه كپي هم بدين فن زان كشف رست
فريفتن روباه خر را و به شير سپردن
چو خر غافل نبايد شد درين راه
كزين غفلت دل خر خورد روباه
زاهد نسيه انديش و كوزه شهد و روغن
حساب نسيههاي كژ مينديش
چو زان حلواي نقد آن مرد درويش
كشتن زاهد راسوي امين را
به ار بر غدر آن زاهد كني پشت
كه راسوي امين را بيگنه كشت
كشتن كبوتر نر كبوتر ماده را
مزن بيپيشبيني بر كس انگشت
چنان كان نر كبوتر ماده را كشت
بريدن موش دام گربه را
به هشياري رهان خود را از اين غار
چو موش آن گربه را از دام تيمار
قبره با شاه و شاهزاده
برون پر تا نفرسائي درين بند
چو مرغ قبره زين قبه چند
شغال زاهد و سعايت جانوران پيش شير
به صدق ايمن تواني شد ز شمشير
چو آن زاهد شغال از خشم آن شير
سياح و زرگر و مار
تو نيكي كن مترس از خصم خونخوار
به نيكي برد جان سياح از آن مار
چهار بچه بازرگان و برزگر و شاهزاده و توانگر
به قدر مرد شد روزي نهاده
ز بازرگان بچه تا شاهزاده
رفتن شير به شكار و شكار شدن بچههاي او
به خونخواري مكن چنگال را تيز
كز اين بيبچه گشت آن شير خونريز
چو بر گفت اين سخن پير سخنسنج
دل خسرو حصاري شد بر اين گنج
پشيمان شد ز بدعتهاي بيداد
سراي عدل را نو كرد بنياد
شبي تاريك نور از ماه برده
فلك را غول وار از راه برده
زمانه با هزاران دست بيزور
فلك با صد هزاران ديده شبكور
شهنشه پاي را با بند زرين
نهاده بر دو سيمين ساق شيرين
بت زنجر موي از سيمگون دست
به زنجير زرش بر مهره ميبست
ز شفقت ساقهاي بند سايش
همي ماليد و ميبوسيد پايش
حكايتهاي مهرانگيز ميگفت
كه بر بانگ حكايت خوش توان خفت
به هر لفظي دهن پر نوش ميداشت
بر آواز شهنشه گوش ميداشت
چو خسرو خفت و كمتر شد جوابش
به شيريت در سرايت كرد خوابش
دو يار نازنين در خواب رفته
فلك بيدار و از چشم آب رفته
جهان ميگفت كامد فتنه سرمست
سياهي بر لبش مسمار ميبست
فرود آمد ز روزن ديو چهري
نبوده در سرشتش هيچ مهري
چو قصاب از غضب خوني نشاني
چو نفاط از بروت آتشفشاني
چو دزد خانه بر كالا همي جست
سرير شاه را بالا همي جست
به بالين شه آمد تيغ در مشت
جگرگاهش دريد و شمع را كشت
چنان زد بر جگرگاهش سر تيغ
كه خون برجست ازو چون آتش از ميغ
چو از ماهي جدا كرد آفتابي
برون زد سر ز روزن چون عقابي
ملك در خواب خوش پهلو دريده
گشاده چشم و خود را كشته ديده
ز خونش خوابگه طوفان گرفته
دلش از تشنگي از جان گرفته
به دل گفتا كه شيرين را ز خوشخواب
كنم بيدار و خواهم شربتي آب
دگر ره گفت با خطر نهفته
كه هست اين مهربان شبها نخفته
چو بيند بر من اين بيداد و خواري
نخسبد ديگر از فرياد و زاري
همان به كين سخن ناگفته باشد
شوم من مرده و او خفته باشد
به تلخي جان چنان داد آن وفادار
كه شيرين را نكرد از خواب بيدار
شكفته گلبني بيني چو خورشيد
به سرسبزي جهان را داده اميد
برآيد ناگه ابري تند و سرمست
بخون ريز رياحين تيغ در دست
بدان سختي فرو بارد تگرگي
كزان گلبن نماند شاخ و برگي
چو گردد باغبان خفته بيدار
به باغ اندر نه گل بيند نه گلزار
چه گوئي كز غم گل خون نريزد
چو گل ريزد گلابي چون نريزد
ز بس خون كز تن شه رفت چون آب
در آمد نرگس شيرين ز خوشخواب
دگر شبها كه بختش يار گشتي
به بانگ ناي و ني بيدار گشتي
فلك بنگر چه سردي كرد اين بار
كه خون گرم شاهش كرد بيدار
پريشان شد چو مرغ تاب ديده
كه بود آن سهم را در خواب ديده
پرند از خوابگاه شاه برداشت
يكي درياي خون ديده آه برداشت
ز شب ميجست نور آفتابي
دريغا چشمش آمد در خرابي
سريري ديد سر بيتاج كرده
چراغي روغنش تاراج كرده
خزينه در گشاده گنج برده
سپه رفته سپهسالار مرده
به گريه ساعتي شب را سيه كرد
بسي بگريست وانگه عزم ره كرد
گلاب و مشك با عنبر برآميخت
بر آن اندام خون آلود ميريخت
فرو شستش به گلاب و به كافور
چنان كز روشني ميتافت چون نور
چنان بزمي كه شاهان را طرازند
بسازيدش كز آن بهتر نسازند
چو شه را كرده بود آرايشي چست
به كافور و گلاب اندام او شست
همان آرايش خود نيز نو كرد
بدين انديشه صد دل را گرو كرد
دل شيرويه شيرين را ببايست
وليكن با كسي گفتن نشايست
نهاني كس فرستادش كه خوش باش
يكي هفته درين غم باركش باش
چو هفته بگذرد ماه دو هفته
شود در باغ من چون گل شكفته
خداوندي دهم بر هر گروهش
ز خسرو بيشتر دارم شكوهش
چو گنجش زير زر پوشيده دارم
كليد گنجها او را سپارم
چو شيرين اين سخنها را نيوشيد
چو سركه تند شد چون مي بجوشيد
فريبش داد تا باشد شكيبش
نهاد آن كشتني دل بر فريبش
پس آنگه هر چه بود اسباب خسرو
ز منسوخ كهن تا كسوت نو
به محتاجان و محرومان ندا كرد
ز بهر جان شاهنشه فدا كرد
چو خسرو تخته حكمت در آموخت
به آزادي جهان را تخته بر دوخت
ز مريم بود يك فرزند خامش
چو شيران ابخر و شيرويه نامش
شنيدم من كه آن فرزند قتال
در آن طفلي كه بودش قرب نه سال
چو شيرين را عروسي بود ميگفت
كه شيرين كاشگي بودي مرا جفت
ز مهرش باز گويم يا ز كينش
ز دانش يا ز دولت يا ز دينش
سراي شاه ازو پر دود ميبود
بدو پيوسته ناخشنود ميبود
بزرگ اميد را گفت اي خردمند
دلم بگرفت از اين وارونه فرزند
از اين نافرخ اختر ميهراسم
فساد طالعش را ميشناسم
ز بد فعلي كه دارد در سر خويش
چو گرگ ايمن نشد بر مادر خويش
ازين ناخوش نيايد خصلتي خوش
كه خاكستر بود فرزند آتش
نگويد آنچه كس را دلكش آيد
همه آن گويد او كو را خوش آيد
نه با فرش همي بينم نه با سنگ
ز فر و سنگ بگريزد به فرسنگ
چو دود از آتش من گشت خيزان
ز من زاده ولي از من گريزان
سرم تاج از سرافرازان ربودست
خلف بس ناخلف دارم چه سوداست
نه بر شيرين نه بر من مهربانست
نه با همشيرگان شيرين زبانست
به چشمي بيند اين ديو آن پري را
كه خر در پيشهها پالانگري را
ز من بگذر كه من خود گرزه مارم
بلي مارم كه چون او مهره دارم
نه هر زن زن بود هر زاده فرزند
نه هر گل ميوه آرد هر نيي قند
بسا زاده كه كشت آن را كزو زاد
بس آهن كو كند بر سنگ بيداد
بسا بيگانه كز صاحب وفائي
ز خويشان بيش دارد آشنائي
بزرگ اميد گفت اي پيش بين شاه
دل پاكت ز هر نيك و بد آگاه
گرفتم كاين پسر درد سر تست
نه آخر پارهاي از گوهر تست
نشايد خصمي فرزند كردن
دل از پيوند بيپيوند كردن
كسي بر ناربن نارد لگد را
كا تاج سر كند فرزند خود را
درخت تود از آن آمد لگدخوار
كه دارد بچه خود را نگونسار
تو نيكي بد نباشد نيز فرزند
بود تره به تخم خويش مانند
قباي زر چو در پيرايش افتد
ازو هم زر بود كارايش افتد
اگر توسن شد اين فرزند جماش
زمانه خود كند رامش تو خوش باش
جواني دارد زينسان پر از جوش
به پيري توسني گردد فراموش
چنان افتد از آن پس راي خسرو
كه آتش خانه باشد جاي خسرو
نسازد با همالان هم نشستي
كند چون موبدان آتشپرستي
چو خسرو را به آتش خانه شد رخت
چو شير مست شد شيرويه بر تخت
به نوشانوش مي در كاس ميداشت
ز دورا دور شه را پاس ميداشت
بدان نگذاشت آخر بند كردش
به كنجي از جهان خرسند كردش
در آن تلخي چنان برداشت با او
كه جز شيرين كسي نگذاشت با و
دل خسرو به شيرين آن چنان شاد
كه با صد بند گفتا هستم آزاد
نشاندي ماه را گفتي مينديش
كه روزي هست هر كس را چنين پيش
ز بادي كو كلاه از سر كند دور
گياه آسوده باشد سرو رنجور
هر آنچ او فحلتر باشد ز نخجير
شكارافكن بدو خوشتر زند تير
چو كوه از زلزله گردد به دونيم
ز افتادن بلندان را بود بيم
هر آن پخته كه دندانش بزرگست
به دنبالش بسي دندان گرگست
به هر جا كاتشي گردد زر اندود
بسوي نيكوان خوشتر رود دود
تو در دستي اگر دولت شد از دست
چو تو هستي همه دولت مرا هست
شكر لب نيز از او فارغ نبودي
دلش دادي و خدمت مينمودي
كه در دولت چنين بسيار باشد
گهي شادي گهي تيمار باشد
شكنج كار چون در هم نشيند
بميرد هر كه در ماتم نشيند
گشاده روي بايد بود يك چند
كه پاي و سر نبايد هر دو دربند
نشايد كرد بر آزار خود زور
كه بس بيمار وا گشت از لب گور
نه هر كش صحت او را تب نگيرد
نه هر كس را كه تب گيرد بميرد
بسا قفلا كه بندش ناپديد است
چو وابيني نه قفل است آن كليد است
به دانائي ز دل پرداز غم را
كه غمغم را كشد چون ريگ نم را
اگر جاي تو را بگرفت بدخواه
مقنع نيز داند ساختن ماه
ولي چون چاه نخشب آب گيرد
جهان از آهني كي تاب گيرد
در اين كشور كه هست از تيرهرائي
شبه كافور و اعمي روشنائي
ببايد ساخت با هر ناپسندي
كه ارزد ريش گاوي ريشخندي
ستيز روزگار از شرم دور است
ازو دوري طلب كازرم دور است
دو كس را روزگار آزرم داد است
يكي كو مرد و ديگر كو نزاد است
نماند كس درين دير سپنجي
تو نيز ار هم نماني تا نرنجي
اگر بودي جهان را پايداري
بهر كس چون رسيدي شهرياري
فلك گر مملكت پاينده دادي
ز كيخسرو به خسرو كي فتادي
كسي كو دل بر اين گلزار بندد
چو گل زان بيشتر گريد كه خندد
اگر دنيا نماند با تو مخروش
چنان پندار كافتد بارت از دوش
ز تو يا مال ماند يا تو ماني
پس آن به كو نماند تا تو ماني
چو بربط هر كه او شاديپذير است
ز درد گوشمالش ناگزير است
بزن چون آفتاب آتش درين دير
كه بيعيسي نيابي در خران خير
چه مارست اينكه چون ضحاك خونخوار
هم از پشت تو انگيزد ترا مار
به شهوت ريزهاي كز پشت راندي
عقوبت بين كه چون بيپشت ماندي
درين پسته منه بر پشت باري
شكمواري طلب نه پشتواري
بعنين و سترون بين كه رستند
كه بر پشت و شكم چيزي نبستند
گرت عقلي است بيپيوند ميباش
بدانچت هست از او خرسند ميباش
نه ايمنتر ز خرسندي جهانيست
نه به ز آسودگي نزهت سنا نيست
چو ناني هست و آبي پاي دركش
كه هست آزاد طبعي كشوري خوش
به خرسندي برآور سر كه رستي
بلائي محكم آمد سرپرستي
همان زاهد كه شد در دامن غار
به خرسندي مسلم گشت از اغيار
همان كهبد كه ناپيداست در كوه
به پرواز قناعت رست از انبوه
جهان چون مار افعي پيچ پيچ است
ترا آن به كزو در دست هيچ است
چو از دست تو نايد هيچ كاري
به دست ديگران ميگير ماري
چو دربندي بدان ميباش خرسند
كه تو گنجي بود گنجينه دربند
و گر در چاه يابي پايه خويش
سعادت نامه يوسف بنه پيش
چو زير از قدر تو جاي تو باشد
علم دان هر كه بالاي تو باشد
تو پنداري كه تو كم قدر داري
توئي تو كز دو عالم صدر داري
دل عالم توئي در خود مبين خرد
بدين همت توان گوي از جهان برد
چنان دان كايزد از خلقت گزيد است
جهان خاص از پي تو آفريد است
بدين انديشه چون دلشاد گردي
ز بند تاج و تخت آزاد گردي
و گر باشي به تخت و تاج محتاج
زمين را تخت كن خورشيد را تاج
بدين تسكين ز خسرو سوز ميبرد
بدين افسانه خوش خوش روز ميبرد
شب آمد همچنان آن سرو آزاد
سخن ميگفت و شه را دل همي داد
ببين اي هفت ساله قرهالعين
مقام خويشتن در قاب قوسين
منت پروردم و روزي خدا داد
نه بر تو نام من نام خدا باد
درين دور هلالي شاد ميخند
كه خنديديم ماهم روزكي چند
چو بدر انجمن گردد هلاكت
بر افروزند انجم را جمالت
قلم دركش به حرفي كان هوائيست
علم بركش به علمي كان خدائيست
به ناموسي كه گويد عقل نامي
زهي فرزانه فرزند نظامي
تو كز عبرت بدين افسانه ماني
چه پنداري مگر افسانه خواني
درين افسانه شرطست اشك راندن
گلابي تلخ بر شيرين فشاندن
بحكم آنكه آن كم زندگاني
چو گل بر باد شد روز جواني
سبك رو چون بت قبچاق من بود
گمان افتاد خود كافاق من بود
همايون پيكري نغز و خردمند
فرستاده به من داراي در بند
پرندش درع و از درع آهنينتر
قباش از پيرهن تنگ آستينتر
سران را گوش بر مالش نهاده
مرا در همسري بالش نهاده
چو تركان گشته سوي كوچ محتاج
به تركي داده رختم را به تارج
اگر شد تركم از خرگه نهاني
خدايا ترك زادم را تو داني
چو صبح از خواب نوشين سر برآورد
هلاك جان شيرين بر سر آورد
سياهي از حبش كافور ميبرد
شد اندر نيمه ره كافوردان خرد
ز قلعه زنگيي در ماه ميديد
چو مه در قلعه شد زنگي بخنديد
بفرمودش به رسم شهرياري
كياني مهدي از عود قماري
گرفته مهد را در تخته زر
بر آموده به مرواريد و گوهر
به آئين ملوك پارسي عهد
بخوابانيد خسرو را در آن مهد
نهاد آن مهد را بر دوش شاهان
به مشهد برد وقت صبح گاهان
جهانداران شده يكسر پياده
بگرداگرد آن مهد ايستاده
قلم ز انگشت رفته باربد را
بريده چون قلم انگشت خود را
بزرگ اميد خرد اميد گشته
بلرزاني چو برگ بيد گشته
به آواز ضغيف افغان برآورد
كه ما را مرگ شاه از جان برآورد
پناه و پشت شاهان عجم كو
سپهسالار و شمشير و علم كو
كجا كان خسرو دنييش خوانند
گهي پرويز و گه كسريش خوانند
چو در راه رحيل آمد روارو
چه جمشيد و چه كسري و چه خسرو
گشاده سر كنيزان و غلامان
چو سروي در ميان شيرين خرامان
نهاده گوهرآگين حلقه در گوش
فكنده حلقههاي زلف بر دوش
كشيده سرمهها در نرگس مست
عروسانه نگار افكنده بر دست
پرندي زرد چون خورشيد بر سر
حريري سرخ چون ناهيد در بر
پس مهد ملك سرمست ميشد
كسي كان فتنه ديد از دست ميشد
گشاده پاي در ميدان عهدش
گرفته رقص در پايان مهدش
گمان افتاد هر كس را كه شيرين
ز بهر مرگ خسرو نيست غمگين
همان شيرويه را نيز اين گمان بود
كه شيرين را بر او دل مهربان بود
همه ره پاي كوبان ميشد آن ماه
بدينسان تا به گنبد خانه شاه
پس او در غلامان و كنيزان
ز نرگس بر سمن سيماب ريزان
چو مهد شاه در گنبد نهادند
بزرگان روي در روي ايستادند
ميان دربست شيرين پيش موبد
به فراشي درون آمد به گنبد
در گنبد به روي خلق در بست
سوي مهد ملك شد دشنه در دست
جگرگاه ملك را مهر برداشت
ببوسيد آن دهن كاو بر جگر داشت
بدان آيين كه ديد آن زخم را ريش
همانجا دشنهاي زد بر تن خويش
به خون گرم شست آن خوابگه را
جراحت تازه كرد اندام شه را
پس آورد آنگهي شه را در آغوش
لبش بر لب نهاد و دوش بر دوش
به نيروي بلند آواز برداشت
چنان كان قوم از آوازش خبر داشت
كه جان با جان و تن و با تن به پيوست
تن از دوري و جان از داوري رست
به بزم خسرو آن شمع جهانتاب
مبارك باد شيرين را شكر خواب
به آمرزش رساد آن آشنائي
كه چون اينجا رسد گويد دعائي
كالهي تازه دار اين خاكدان را
بيامرز اين دو يار مهربان را
زهي شيرين و شيرين مردن او
زهي جان دادن و جان بردن او
چنين واجب كند در عشق مردن
به جانان جان چنين بايد سپردن
نه هر كو زن بود نامرد باشد
زن آن مرد است كو بيدرد باشد
بسا رعنا زنا كو شير مرد است
بسا ديبا كه شيرش در نورد است
غباري بر دميد از راه بيداد
شبيخون كرد بر نسرين و شمشاد
بر آمد ابري از درياي اندوه
فرو باريد سيلي كوه تا كوه
ز روي دشت بادي تند برخاست
هوا را كرد با خاك زمين راست
بزرگان چون شدند آگه ازين راز
برآوردند حالي يكسر آواز
كه احسنت اي زمان واي زمين زه
عروسان را به دامادان چنين ده
چو باشد مطرب زنگي و روسي
نشايد كرد ازين بهتر عروسي
دو صاحب تاج را هم تخت كردند
در گنبد بر ايشان سخت كردند
وز آنجا باز پس گشتند غمناك
نوشتند اين مثل بر لوح آن خاك
كه جز شيرين كه در خاك درشتست
كسي از بهر كس خود را نكشت است
منه دل بر جهان كين سرد ناكس
وفا داري نخواهد كرد با كس
چه بخشد مرد را اين سفله ايام
كه يك يك باز نستاند سرانجام
به صد نوبت دهد جاني به آغاز
به يك نوبت ستاند عاقبت باز
چو بر پائي طلسمي پيچ پيچي
چو افتادي شكستي هيچ هيچي
درين چنبر كه محكم شهر بنديست
نشان ده گردني كو بي كمنديست
نه با چنبر توان پرواز كردن
نه بتوان بند چنبر باز كردن
درين چنبر گشايش چون نمائيم
چو نگشادست كس ما چون گشائيم
همان به كاندرين خاك خطرناك
ز جور خاك بنشينيم بر خاك
بگرييم از براي خويش يكبار
كه بر ما كم كسي گريد چو ما زار
شنيدستم كه افلاطون شب و روز
به گريه داشتي چشم جهانسوز
بپرسيدند ازو كاين گريه از چيست
بگفتا چشم كس بيهوده نگريست
از آن گريم كه جسم و جان دمساز
بهم خو كردهاند از ديرگه باز
جدا خواهند گشت از آشنائي
همي گريم بدان روز جدائي
رهي خواهي شدن كان ره درازست
به بيبرگي مشو بيبرگ و سازست
بپاي جان تواني شد بر افلاك
رها كن شهر بند خاك بر خاك
مگو بر بام گردون چون توان رفت
توان رفت ارز خود بيرون توان رفت
بپرس از عقل دورانديش گستاخ
كه چون شايد شدن بر بام اين كاخ
چنان كز عقل فتوي ميستاني
علم بركش بر اين كاخ كياني
خرد شيخ الشيوخ راي تو بس
ازو پرس آنچه ميپرسي نه از كس
سخن كز قول آن پير كهن نيست
بر پيران وبال است آن سخن نيست
خرد پاي و طبيعت بند پايست
نفس يك يك چو سوهان بند سايست
بدين زرين حصار آن شد برومند
كه از خود برگرفت اين آهنين بند
چو اين خصمان كه از يارت برارند
بر آن كارند كز كارت برآرند
ازين خرمن مخور يك دانه گاورس
برو ميلرز و بر خود نيز ميترس
چو عيسي خر برون برزين تني چند
بمان در پاي گاوان خرمني چند
ازين نه گاوپشت آدميخوار
بنه بر پشت گاوافكن زمينوار
اگر زهره شوي چون بازكاوي
درين خر پشته هم بر پشت گاوي
بسا تشنه كه بر پندار بهبود
فريب شورهاي كردش نمك سود
بسا حاجي كه خود را از اشتر انداخت
كه تلخك را ز ترشك باز نشناخت
حصار چرخ چون زندان سرائيست
كمر در بسته گردش اژدهائيست
چگونه تلخ نبود عيش آن مرد
كه دم با اژدهائي بايدش كرد
چو بهمن زين شبستان رخت بر بند
حريفي كردنت با اژدها چند
گرت خود نيست سودي زين جدائي
نه آخر ز اژدها يابي رهائي
چه داري دوست آنكش وقت مردن
به دشمن تر كسي بايد سپردن
به حرمت شو كزين دير مسيلي
شود عيسي به حرمت خر به سيلي
سلامت بايدت كس را ميازار
كه بد را در عوض تيز است بازار
از آن جنبش كه در نشونبات است
درختان را و مرغان را حيات است
درخت افكن بود كم زندگاني
به درويشي كشد نخجير باني
علم بفكن كه عالم تنگ نايست
عنان دركش كه مركب لنگ پايست
نفس بردار ازين ناي گلوتنگ
گره بگشاي ازين پاي كهن لنگ
به ملكي در چه بايد ساختن جاي
كه غل بر گردنست و بند بر پاي
ازين هستي كه يابد نيستي زود
ببايد شد بهست و نيست خشنود
ز مال و ملك و فرزند و زن و زور
همه هستند همراه تو تا گور
روند اين همرهان غمناك با تو
نيايد هيچ كس در خاك با تو
رفيقانت همه بدساز گردند
ز تو هر يك به راهي باز گردند
به مرگ و زندگي در خواب و مستي
توئي با خويشتن هر جا كه هستي
ازين مشتي خيال كاروان زن
عنان بستان علم بر آسمان زن
خلاف آن شد كه در هر كارگاهي
مخالف ديد خواهي بارگاهي
نفس كو بر سپهر آهنگ دارد
ز لب تا ناف ميدان تنگ دارد
بده گر عاقلي پرواز خود را
كه كشتند از تو به صد بار صد را
زمين كز خون ما باكي ندارد
به بادش ده كه جز خاكي ندارد
دلا منشين كه ياران برنشستند
بنه بر بند كايشان رخت بستند
درين كشتي چو نتوان دير ماندن
ببايد رخت بر دريا فشاندن
درين دريا سر از غم بر مياور
فرو خور غوطه و دم بر مياور
بدين خوبي جمالي كادمي راست
اگر بر آسمان باشد ز ميراست
بفرسايد زمين و بشكند سنگ
نماند كس درين پيغوله تنگ
پي غولان درين پيغوله بگذار
فرشته شو قدم زين فرش بردار
جوانمردان كه در دل جنگ بستند
به جان و دل ز جان آهنگ رستند
ز جان كندن كسي جان برد خواهد
كه پيش از دادن جان مرد خواهد
نماني گر بماند خو بگيري
بميران خويشتن را تا نميري
بسا پيكر كه گفتي آهنين است
به صد زاري كنون زيرزمين است
گر اندام زمين را باز جوئي
همه خاك زمين بودند گوئي
كجا جمشيد و افريدون و ضحاك
همه در خاك رفتند اي خوشا خاك
جگرها بين كه در خوناب خاك است
ندانم كاين چه درياي هلاك است
كه ديدي كامد اينجا كوس پيلش
كه برنامد ز پي بانگ رحيلش
اگر در خاك شد خاكي ستم نيست
سرانجام وجود الا عدم نيست
جهان بين تا چه آسان ميكند مست
فلك بين تا چه خرم ميزند دست
نظامي بس كن اين گفتار خاموش
چه گوئي با جهاني پنبه در گوش
شكايتهاي عالم چند گوئي
بپوش اين گريه را در خندهروئي
چه پيش آرد زمان كان در نگردد
چه افرازد زمين كان برنگردد
درختي را كه بيني تازه بيخش
كند روزي ز خشكي چار ميخش
بهاري را كند گيتي فروزي
به بادش بر دهد ناگاه روزي
دهد بستاند و عاري ندارد
بجز داد و ستد كاري ندارد
جنايتهاي اين نه شيشه تنگ
همه در شيشه كن بر شيشه زن سنگ
مگر در پاي دور گرم كينه
شكسته گردد اين سبز آبگينه
بده دنيي مكن كز بهر هيچت
دهد اين چرخ پيچاپيچ پيچت
ز خود بگذر كه با اين چار پيوند
نشايد رست ازين هفت آهنين بند
گل و سنگ است اين ويرانه منزل
درو ما را دو دست و پاي در گل
درين سنگ و درين گل مرد فرهنگ
نه گل بر گل نهد نه سنگ بر سنگ
خداوندي كه خلاقالوجود است
وجودش تا ابد فياض جود است
قديمي كاولش مطلع ندارد
حكيمي كاخرش مقطع ندارد
تصرف با صفاتش لب بدوزد
خرد گر دم زند حالي بسوزد
اگر هر زاهدي كاندر جهانست
به دوزخ در كشد حكمش روانست
و گر هر عاصيي كو هست غمناك
فرستد در بهشت از كيستش باك
خداونديش را علت سبب نيست
ده و گير از خداوندان عجب نيست
به يك پشه كشد پيل افسري را
به موري بر دهد پيغمبري را
ز سيمرغي برد قلاب كاري
دهد پروانهاي را قلب داري
سپاس او را كن ار صاحب سپاسي
شناسائي بس آن كو راشناسي
ز هريادي كه بي او لب بگردان
ز هرچ آن نيست او مذهب بگردان
بهر دعوي كه بنمائي اله اوست
بهر معني كه خواهي پادشاه اوست
ز قدرت در گذر قدرت قضا راست
تو فرمانراني و فرمان خدا راست
خدائي نايد از مشتي پرستار
خدائي را خدا آمد سزاوار
تو اي عاجز كه خسرو نام داري
و گر كيخسروي صد جام داري
چو مخلوقي نه آخر مرد خواهي؟
ز دست مرگ جان چون برد خواهي
كه ميداند كه مشتي خاك محبوس
چه در سر دارد از نيرنگ و ناموس
اگر بي مرگ بودي پادشائي
بسا دعوي كه رفتي در خدائي
مبين در خود كه خود بين را بصر نيست
خدا بين شو كه خود ديدن هنر نيست
ز خود بگذر كه در قانون مقدار
حساب آفرينش هست بسيار
زمين از آفرينش هست گردي
وز او اين ربع مسكون آبخوردي
عراق از ربع مسكون است بهري
وزان بهره مداين هست شهري
در آن شهر آدمي باشد بهر باب
توئي زان آدمي يك شخص در خواب
قياسي باز گير از راه بينش
حد و مقدار خود از آفرينش
ببين تا پيش تعظيم الهي
چه دارد آفرينش جز تباهي
به تركيبي كز اين سان پايمال است
خداوندي طلب كردن محال است
گواهي ده كه عالم را خدائيست
نه بر جاي و نه حاجتمند جائيست
خدائي كادمي را سروري داد
مرا بر آدمي پيغمبري داد
ز طبع آتش پرستيدن جدا كن
بهشت شرع بين دوزخ رها كن
چو طاووسان تماشا كن درين باغ
چو پروانه رها كن آتشين داغ
مجوسي را مجس پردود باشد
كسي كاتش كند نمرود باشد
در آتش ماندهاي وين هست ناخوش
مسلمان شو مسلم گرد از آتش
چو نامه ختم شد صاحب نوردش
به عنوان محمد ختم كردش
به دست قاصدي جلد و سبك خيز
فرستاد آن وثيقت سوي پرويز
چو قاصد عرضه كرد آن نامه نو
بجوشيد از سياست خون خسرو
به هر حرفي كز آن منشور برخواند
چو افيون خورده مخمور درماند
ز تيزي گشت هر مويش سناني
ز گرمي هر رگش آتشفشاني
چو عنوان گاه عالم تاب را ديد
تو گفتي سگ گزيده آب را ديد
خطي ديد از سواد هيبتانگيز
نوشته كز محمد سوي پرويز
غرور پادشاهي بردش از راه
كه گستاخي كه يارد با چو من شاه
كرا زهره كه با اين احترامم
نويسد نام خود بالاي نامم
رخ از سرخي چو آتشگاه خود كرد
ز خشم انديشه بد كرد و بد كرد
دريد آن نامه گردن شكن را
نه نامه بلكه نام خويشتن را
فرستاده چو ديد آن خشمناكي
به رجعت پاي خود را كرد خاكي
از آن آتش كه آن دود تهي داد
چراغ آگهان را آگهي داد
ز گرمي آن چراغ گردن افراز
دعا را داد چون پروانه پرواز
عجم را زان دعا كسري برافتاد
كلاه از تارك كسري در افتاد
ز معجزهاي شرع مصطفائي
بر او آشفته گشت آن پادشائي
سريرش را سپهر از زير برداشت
پسر در كشتنش شمشير برداشت
بر آمد ناگه از گردون طراقي
ز ايوانش فرو افتاد طاقي
پلي بر دجله ز آهن بود بسته
در آمد سيل و آن پل شد گسسته
پديد آمد سمومي آتش انگيز
نه گلگون ماند بر آخور نه شبديز
تبه شد لشگرش در حرب ذيقار
عقابش را كبوتر زد به منقار
در آمد مردي از در چوب در دست
به خشم آن چون را بگرفت و بشكست
بدو گفتا من آن پولاد دستم
كه دينت را بدين خواري شكستم
در آن دولت ز معجزهاي مختار
بسي عبرت چنين آمد پديدار
تو آن سنگين دلان را بين كه ديدند
به تاييد الهي نگرويدند
اگر چه شمع دين دودي ندارد
چو چشم اعمي بود سودي ندارد
هدايت چون بدينسان راند آيت
بدان ماندند محروم از عنايت
زهي پيغمبري كز بيم و اميد
قلم راند بر افريدون و جمشيد
زهي گردن كشي كز بيم تاجش
كشد هر گردني طوق خراجش
زهي تركي كه مير هفت خيل است
ز ماهي تا به ماه او را طفيل است
زهي بدري كه او در خاك خفته است
زمين تا آسمان نورش گرفته است
زهي سلطان سواري كافرينش
ز خاك او كشد طغراي بينش
زهي سر خيل سرهنگان اسرار
سخن را تا قيامت نوبتي دار
سحرگه پنج نوبت كوفت در خاك
شبانگه چار بالش زد بر افلاك
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد