(۱)
صداي پچ پچ غم... خواب من به هم خورده است
دو ساعت است كه اعصاب من به هم خورده است
صداي پچ پچ غم... هيس! هيس! ساكت باش
سكوت، در دل بي تاب من به هم خورده است
تو قاب عكس مرا ديده اي، نمي داني
نشاط چهره يِ در قاب من به هم خورده است
غم تو را نسرودم وگرنه مي ديدي
كه وزن، در غزلِ ناب من به هم خورده است
هجاي چشم تو را وزنها نمي فهمند
دو ساعت است كه اعصاب من به هم خورده است
(۲)
دو ساعتي كه به اندازه ي دو سال گذشت
تمام عمر من انگار در خيال گذشت
- ببند پنجره ها را كه كوچه ناامن است...
نسيم آمد و نشنيد و بي خيال گذشت
درست روي همين صندلي تو را ديدم
نگاه خيره ي تو... لحظه اي كه لال گذشت
-چه ساعتي ست ببخشيد؟... ساده بود اما
چه ها كه از دل تو با همين سوال گذشت
گذشت و رفت و به تو فكر ميكنم - تنها -
دو ساعتي كه به اندازه ي دو سال گذشت
(۳)
تمام عمر من انگار در غم و درد است
مرا غروب تو صد سال پيرتر كرده است
تمام خاطره ها پيش روي چشم منند
زبان گشوده به تكرار: او چه نامرد است
-بيا و پاره كن اين نامه را نمي بيني؟
دو سال مي شود او نامه اي نياورده است...؟
هميشه گفته ام اما نمي شود انگار
دل تو سخت مرا پايبند خود كرده است
تمام مي شود اين قصه آه حرف بزن
فقط نپرس كه "ليلي زن است يا مرد است!!"