من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۲

۳۲ بازديد


تا مي كشم خطوطِ تو را پاك مي شوي
داري كمي فراتر از ادراك مي شوي

هر لحظه از نگاه دلم مي چكي ولي
با دستمال كاغذي ام پاك مي شوي

اين عابران كه مي گذرند از خيال من
مشكوك نيستند تو شكاك مي شوي

تو زنده اي هنوز برايم گمان نكن
در گور خاطرات خوشم خاك مي شوي

بايد به شهر عشق تو با احتياط رفت
وقتي كه عاشقي چقدر خطرناك مي شوي!


شعر شمارهٔ ۲۷

۳۵ بازديد


(۱)
صداي پچ پچ غم... خواب من به هم خورده است
دو ساعت است كه اعصاب من به هم خورده است

صداي پچ پچ غم... هيس! هيس! ساكت باش
سكوت، در دل بي تاب من به هم خورده است

تو قاب عكس مرا ديده اي، نمي داني
نشاط چهره يِ در قاب من به هم خورده است

غم تو را نسرودم وگرنه مي ديدي
كه وزن، در غزلِ ناب من به هم خورده است

هجاي چشم تو را وزنها نمي فهمند
دو ساعت است كه اعصاب من به هم خورده است

(۲)
دو ساعتي كه به اندازه ي دو سال گذشت
تمام عمر من انگار در خيال گذشت

- ببند پنجره ها را كه كوچه ناامن است...
نسيم آمد و نشنيد و بي خيال گذشت

درست روي همين صندلي تو را ديدم
نگاه خيره ي تو... لحظه اي كه لال گذشت

-چه ساعتي ست ببخشيد؟... ساده بود اما
چه ها كه از دل تو با همين سوال گذشت

گذشت و رفت و به تو فكر ميكنم - تنها -
دو ساعتي كه به اندازه ي دو سال گذشت

(۳)
تمام عمر من انگار در غم و درد است
مرا غروب تو صد سال پيرتر كرده است

تمام خاطره ها پيش روي چشم منند
زبان گشوده به تكرار: او چه نامرد است

-بيا و پاره كن اين نامه را نمي بيني؟
دو سال مي شود او نامه اي نياورده است...؟

هميشه گفته ام اما نمي شود انگار
دل تو سخت مرا پايبند خود كرده است

تمام مي شود اين قصه آه حرف بزن
فقط نپرس كه "ليلي زن است يا مرد است!!"


غزل شمارهٔ ۲۶

۳۴ بازديد


كفش چرمي - چتر - فروردين - خيابان شلوغ
يك شب باراني غمگين خيابان شلوغ

مي رود تنهاي تنها، باز هم مي بينمش
باز هم رد مي شود از اين خيابان شلوغ

اشك و باران با هم از روي نگاهش مي چكند
او سرش را مي برد پايين ... خيابان شلوغ

عابران مانند باران در زمين گم مي شوند
او فقط مي ماند و چندين خيابان شلوغ

او فقط مي ماند و دنيايي از دلواپسي
با غمي بر شانه اش، سنگين... خيابان شلوغ

... ناودانها، چشمك خط دار ماشينهاي مست
خط كشي، باران آهنگين، خيابان شلوغ...

او نمي فهمد، نمي فهمد فقط رد مي شود
با همان انگيزه ي ديرين... خيابان شلوغ

كفش چرمي روبه روي كفش چرمي ايستاد

لحظه اي پهلوي من بنشين

خيابان خلوت است


غزل شمارهٔ ۲۵

۳۳ بازديد


دلي كه مي كشي از آن عذاب بي رحم است
قبول مي كنم او بي حساب بي رحم است

خودت از آن دم اول سوال كردي: هست
دلت چگونه؟ و دادم جواب: بي رحم است

تو تشنه سمت دلم آمدي؟ نمي داني
كه شاهزاده ي زيباي آب بي رحم است

و گونه هاي تو سرخند و سوخته گفتي
كه در ولايتتان آفتاب بي رحم است

تو كنج خانه نشستي كه اعتراض كني
به دختري كه در اين اعتصاب بي رحم است

من اين خداي تورا ديده ام، دعايت را
از او نخواه مستجاب، بي رحم است


غزل شمارهٔ ۲۹

۳۷ بازديد


يك سرنوشت سه حرفي، خالي ست در كنج جدول
فكر مرا كرده مشغول اين راز از روز اول

آنجا زني گريه مي كرد با كودكان گرسنه
در دود و خاكستر اينجا مردي ست بر پاي منقل

سر درد داريم و گيجيم اين را نبايد بگوييم
اين چيزها مشكلي نيست بعدا خودش مي شود حل!

اين گرگهاي گرسنه عادي ست ولگرد باشند
ما انتظاري نداريم از وضع قانون جنگل

بايد فداكار باشم دارد قطاري مي آيد
پيراهنم را بسوزان بايد بسازيم مشعل

اين شعر را بعد خواندن يك جاي خلوت بسوزان
يك گوشه، شومينه گرم در يك اتاق مجلل

من مي روم تا پس از اين آماده ي مرگ باشم
ها! راستي "مرگ" ديگر حل شد معماي جدول


غزل شمارهٔ ۲۸

۳۶ بازديد


باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا...
جوي و دو جفت چكمه و گل بود و ما دو تا...

وقتي نگاه من به تو افتاد، سرنوشت
تصديق گفته هاي "هگل" بود و ما دو تا...

روز قرار اول و ميز و سكوت و چاي
سنگيني هواي هتل و ما دو تا...

افتاد روي ميز ورقهاي سرنوشت
فنجان و فال و بي بي و دل بود و ما دو تا...

كم كم زمانه داشت به هم مي رساندمان
در كوچه ساز و تمبك و كل بود و ما دو تا...

تا آفتاب زد همه جا تار شد برام
دنيا چقدر سرد و كسل بود و ما دو تا،

از خواب مي پريم كه اين ماجرا فقط
يك آرزوي مانده به دل بود و ما دو تا...


غزل شمارهٔ ۳۲

۳۸ بازديد


بي تو انديشيده ام كمتر به خيلي چيزها
مي شوم بي اعتنا ديگر به خيلي چيزها

تا چه پيش آيد براي من! نمي دانم هنوز...
دوري از تو مي شود منجر به خيلي چيزها

غير معمولي ست رفتار من و شك كرده است
- چند روزي مي شود - مادر به خيلي چيزها

نامه هايت، عكسهايت، خاطرات كهنه ات
مي زنند اينجا به روحم ضربه، خيلي چيزها

هيچ حرفي نيست، دارم كم كم عادت مي كنم
من به اين افكار زجر آور... به خيلي چيزها

مي روم هرچند بعد از تو برايم هيچ چيز...
بعد من اما تو راحت تر به خيلي چيزها


غزل شمارهٔ ۳۱

۳۳ بازديد


فضاي خانه كه از خنده هاي ما گرم است
چه عاشقانه نفس مي كشم! هوا گرم است

دوباره "ديده امت"، زُل بزن به چشماني
كه از حرارت "من ديده ام ترا" گرم است

بگو دو مرتبه اين را كه: "دوستت دارم"
دلم هنوز به اين جمله ي شما گرم است

بيا گناه كنيم عشق را ... نترس خدا
هزار مشغله دارد، سر خدا گرم است

من و تو اهل بهشتيم اگرچه مي گويند
جهنم از هيجانات ما دو تا گرم است

به من نگاه كني، شعر تازه مي گويم
كه در نگاه تو بازار شعرها گرم است


غزل شمارهٔ ۳۰

۳۶ بازديد


بعيد نيست سرم را غزل به باد دهد
و آبروي مرا در محل به باد دهد

بعيد نيست و بگذار هرچه مي خواهد
قبيله ام به دروغ و دغل به باد دهد

زبان سرخ و سر سبز و چند نقطه...، مرا
دو صد كنايه و ضرب المثل به باد دهد

قفس چه دوره سختي ست، مي روم هر چند
مرا جسارت اين راه حل به باد دهد

چقدر نقشه كشيدم براي زندگيم
بعيد نيست كه آن را اجل به باد دهد


غزل شمارهٔ ۳۴

۳۴ بازديد


وطن پرست جنوبي! ميان فاصله ها گم!
كجايي؟ آه! دل خوش از اين قبيله ندارُم

بمانَد آنچه كشيدم از اين قبيله چه ديدم
كه چشمهاي تو حتي نمي كنند تجسم

تو خوب خوبي و من نه، تو در جنوبي و من نه
فقط در اين دو ندارم هميشه با تو تفاهم

... و رقص موي تو وقتي كه بشكني سر و گردن
... و چشمهاي تو وقتي كه مي كنند تبسم

تمام مي شوي اما اگر تمام شوم من
تو اي تمامي آتش! من اين تمامي هيزم

بزن دفي و برقصان دوباره خاطره ها را
كه بي تو زنده بمانم به كور چشمي مردم