اجازت داد شيرين باز لب را
كه در گفت آورد شيرين رطب را
عقيق از تارك لؤلؤ برانگيخت
گهر ميبست و مرواريد ميريخت
نخستين گفت كاي شاه جوانبخت
به تو آراسته هم تاج و هم تخت
به نيروي تو بر بدخواه پيوست
علم را پاي باد و تيغ را دست
به بالاي تو دولت را قبا چست
به بازوي تو گردون را كمان سست
ز يارت بخت باد از بخت ياري
كه پشتيوان پشت روزگاري
پس آنگه تند شد چون كوه آتش
به خسرو گفت كي سالار سركش
تو شاهي رو كه شه را عشقبازي
تكلف كردني باشد مجازي
نباشد عاشقي جز كار آنكس
كه معشوقيش باشد در جهان بس
مزن طعنه مرا در عشق فرهاد
به نيكي كن غريبي مرده را ياد
مرا فرهاد با آن مهرباني
برادر خواندهاي بود آن جهاني
نه يكساعت به من در تيز ديده
نه از شيرين جز آوازي شنيده
بدان تلخي كه شيرين كرد روزش
چو عود تلخ شيرين بود سوزش
از او ديدم هزار آزرم دلسوز
كه نشنيدم پيامي از تو يكروز
مرا خاري كه گل باشد بر آن خار
به از سروي كه هرگز ناورد بار
ز آهن زير سر كردن ستونم
به از زرين كمر بستن به خونم
مسي كز وي مرا دستينه سازند
به از سيمي كه در دستم گدازند
چراغي كو شبم را برفروزد
به از شمعي كه رختم را بسوزد
بود عاشق چو دريا سنگ در بر
منم چون كوه دايم سنگ بر سر
به زندان مانده چون آهن درين سنگ
دل از شادي و دست از دوستان تنگ
مبادا تنگدل را تنگ دستي
كه با ديوانگي صعب است مستي
چو مستي دارم و ديوانگي هست
حريفي نايد از ديوانه مست
قلم در كش به حرف دست سايم
كه دست حرف گيران را نشايم
همان انگار كامد تند بادي
ز باغت برد برگي بامدادي
مرا سيلاب محنت در بدر كرد
تو رخت خويشتن برگير و برگرد
من اينك ماندهام در آتش تيز
تو در من بين و عبرت گير و بگريز
هوا كافور بيزي مي نمايد
هواي ما اگر سرد است شايد
چو ابر از شور بختي شد نمك بار
دل از شيرين شورانگيز بردار
هوا داري مكن شب را چو خفاش
چو باز جره خور روز روباش
شد آن افسانهها كز من شنيدي
گذشت آن مهربانيها كه ديدي
شعيري زان شعار نو نماند است
و گر تازي نداني جو نماند است
نه آن تركم كه من تازي ندانم
شكن كاري و طنازي ندانم
فلك را طنزگه كوي من آمد
شكن خود كار گيسوي من آمد
دلت گر مرغ باشد پر نگيرد
دمت گر صبح باشد در نگيرد
اگر صد خواب يوسف داري از بر
هماني و همان عيسي و بس خر
گر آنگه ميزدي يك حربه چون ميغ
چو صبح اكنون دو دستي ميزني تيغ
بدي ديلم كيائي برگزيدي
تبر بفروختي زوبين خريدي
برو كز هيچ روئي در نگنجي
اگر موئي كه موئي در نگنجي
به زور و زرق كسب اندوزي خويش
نشايد خورد بيش از روزي خويش
گره بر سينه زن بي رنج مخروش
ادب كن عشوه را يعني كه خاموش
حلالي خور چو بازان شكاري
مكن چون كركسان مردار خواري
مرا شيرين بدان خوانند پيوست
كه بازيهاي شيرين آرم از دست
يكي را تلختر گريانم از جام
يكي را عيش خوشتر دارم از نام
گلابم گر كنم تلخي چه باكست
گلاب آن به كه او خود تلخ ناكست
نبيذي قاتلم بگذارم از دست
كه از بويم بماني سالها مست
چو نام من به شيريني بر آيد
اگر گفتار من تلخ است شايد
دو شيريني كجا باشد بهم نغز
رطب با استخوان به جوز با مغز
درشتي كردنم نزخار پشتي است
بسا نرمي كه در زير درشتي است
گهر در سنگ و خرما هست در خار
وز اينسان در خرابي گنج بسيار
تحمل را بخود كن رهنموني
نه چنداني كه بار آرد زبوني
زبوني كان ز حد بيرون توان كرد
جهودي شد جهودي چون توان كرد
چو خرگوش افكند در بردباري
كند هر كودكي بروي سواري
چو شاهين باز ماند از پريدن
ز گنجشكش لگد بايد چشيدن
شتر كز هم جدا گردد قطارش
ز خاموشي كشد موشي مهارش
كسي كو جنگ شيران آزمايد
چو شير آن به كه دنداني نمايد
سگان وقتي كه وحشت ساز گردند
ز يكديگر به دندان باز گردند
پس آنگه بر زبان آورد سوگند
به هوش زيرك و جان خردمند
به قدر گنبد پيروزه گلشن
به نور چشمه خورشيد روشن
به هر نقشي كه در فردوس پاكست
به هر حرفي كه در منشور خاكست
بدان زنده گه او هرگز نميرد
به بيداري كه خواب او را نگيرد
به دارائي كه تنها را خورش داد
به معبودي كه جان را پرورش داد
كه بي كاوين اگر چه پادشاهي
ز من برنايدت كامي كه خواهي
بدين تندي ز خسرو روي برتافت
ز دست افكند گنجي را كه دريافت
چو خسرو ديد كان معشوق طناز
ز سر بيرون نخواهد كردن آن ناز
فسوني چند با خواهش بر آمود
فسون بردن به بابل كي كند سود
بلابه گفت كاي مقصود جانم
چراغ ديده و شمع روانم
سرم را بخت و بختم را جواني
دلم را جان و جان را زندگاني
چو گردون با دلم تا كي كني حرب
به بستوي تهي ميكن سرم چرب
به عشوه عاشقي را شاد ميكن
مبارك مردهاي آزاد ميكن
نبيني عيب خود در تند خوئي
بدينسان عيب من تا چند گوئي
چو كوري كو نبيند كوري خويش
به صد گونه كشد عيب كسان پيش
ز لعل اين سنگها بيرون ميفكن
به خاك افكنديم در خون ميفكن
هلاكم كردي از تيمار خواري
عفاك الله زهي تيمار داري
شب آمد برف ميريزد چو سيماب
ز يخ مهري چو آتش روي برتاب
مكن كامشب ز برفم تاب گيرد
بدا روزا كه اين برف آب گيرد
يك امشب بر در خويشم بده بار
كه تا خاك درت بوسم فلكوار
به زانوي ادب پيشت نشينم
بدوزم ديده وانگه در تو بينم
ره آنكس راست در كاشانه تو
كه دوزد چشم خود در خانه تو
مدان آن دوست را جز دشمن خويش
كه يابي چشم او بر روزن خويش
بر آنكس دوستي باشد حلالت
كه خواهد بيشي اندر جاه و مالت
رفيقي كو بود بر تو حسدناك
به خاكش ده كه نرزد صحبتش خاك
مكن جانا به خون حلق مرا تر
مدارم بيش ازين چون حلقه بر در
عذابم ميدهي وان ناصوابست
بهشت است اين و در دوزخ عذابست
بهشتي ميوهاي داري رسيده
به جز باغ بهشتش كس نديده
بهشت قصر خود را باز كن در
درخت ميوه را ضايع مكن بر
رطب بر خوان رطبخواري نه بر خوان
سكندر تشنه لب بر آب حيوان
درم بگشاي و راه كينه دربند
كمر در خدمت ديرينه دربند
و گر ممكن نباشد در گشادن
غريبي را يك امشب بار دادن
برافكن برقع از محراب جمشيد
كه حاجتمند برقع نيست خورشيد
گر آشفته شدم هوشم تو بردي
ببر جوشم كه سر جوشم تو بردي
مفرح هم تو داني كرد بر دست
كه هم ياقوت و هم عنبر ترا هست
لبي چون انگبين داري ز من دور؟
زبان در من كشي چون نيش زنبور؟
مكن با اين همه نرمي درشتي
كه از قاقم نيايد خار پشتي
چنان كن كز تو دلخوش باز گردم
به ديدار تو عشرت ساز گردم
قدم گر چه غبارآلود دارم
به ديدار تو دل خشنود دارم
و گر بر من نخواهد شد دلت راست
به دشواري تواني عذر آن خواست
مكن بر فرق خسرو سنگ باري
چو فرهادش مكش در سنگ ساري
كسي كاندازد او بر آسمان سنگ
به آزار سر خود دارد آهنگ
شكست سركني خون بر تن افتد
قفاي گردنان بر گردن افتد
گذر بر مهر كن چون دلنوازان
به من بازي مكن چون مهرهبازان
نه هر عاشق كه يابي مست باشد
نه هر كز دست شد زان دست باشد
گهي با من به صلح و گه به جنگي
خدا توبه دهادت زين دو رنگي
سپيدي كن حقيقت يا سياهي
كه نبود مار ماهي مار و ماهي
شدي بدخو ندانم كاين چه كين است
مگر كايين معشوقان چنين است
مرا تا بيش رنجاني كه خاموش
چو دريا بيشتر پيدا كنم جوش
ترا تا پيشتر گويم كه بشتاب
شوي پستر چو شاگرد رسن تاب
مزن چندين جراحت بر دل تنگ
دلست اين دل نه پولاد است و نه سنگ
به كام دشمنم كردي نه نيكوست
كه بد كاريست دشمن كامي اي دوست
بده يك وعده چون گفتار من راست
مكن چندين كجي در كار من راست
به رغم دشمنان بنواز ما را
نهان ميسوز و ميساز آشكارا
به شور انگيختن چندين مكن زور
كه شيرين تلخ گردد چون شود شور
بكن چربي كه شيرينيت يارست
كه شيريني به چربي سازگارست
ترا در ابر ميجستم چو مهتاب
كنونت يافتم چون ابر بيآب
چراغي عالم افروزنده بودي
چو در دست آمدي سوزنده بودي
گلي ديدم ز دورت سرخ و دلكش
چو نزديك آمدي خود بودي آتش
عتاب از حد گذشته جنگ باشد
زمين چون سخت گردد سنگ باشد
نه هر تيغي بود با زخم هم پشت
نه يكسان رويد از دستي ده انگشت
توانم من كز اينجا باز گردم
به از تو با كسي دمساز گردم
وليكن حق خدمت ميگزارم
نظر بر صحبت ديرينه دارم
نكيسا بر طريقي كان صنم خواست
فرو گفت اين غزل در پرده راست
مخسب اي ديده دولت زماني
مگر كز خوشدلي يابي نشاني
برآي از كوه صبر اي صبح اميد
دلم را چشم روشن كن به خورشيد
بساز اي بخت با من روزكي چند
كليدي خواه و بگشاي از من اين بند
ز سر بيرون كن اي طالع گراني
رها كن تا تواني ناتواني
به عياري برآر اي دوست دستي
برافكن لشگر غم را شكستي
جگر در تاب و دل در موج خونست
گر آري رحمتي وقتش كنونست
نه زين افتادهتر يابي ضعيفي
نه زين بيچارهتر يابي حريفي
اگر بر كف ندانم ريخت آبي
توانم كرد بر آتش كبابي
و گر جلاب دادن را نشايم
فقاعي را به دست آخر گشايم
و گر نقشي ندانم دوخت آخر
سپند خانه دانم سوخت آخر
و گر چيني ندانم در نشاندن
توانم گردي از دامن فشاندن
ميندازم چو سايه بر سر خاك
كه من خود اوفتادم زار و غمناك
چو مه در خانه پروينيت بايد
چو زهره درد بر چينيت بايد
سرايت را بهر خدمت كه خواهي
كنيزي ميكنم دعوي نه شاهي
مرا پرسي كه چوني زارزويم
چو ميداني و ميپرسي چه گويم
غريبي چون بود غمخوار مانده
ز كار افتاده و در كار مانده
چو گل در عاشقي پرده دريده
ز عالم رفته و عالم نديده
چو خاك آماجگاه تير گشته
چو لاله در جواني پير گشته
به اميدي جهان بر باد داده
به پنداري بدين روز اوفتاده
نه هم پشتي كه پشتم گرم دارد
نه بختي كز غريبان شرم دارد
مثل زد غرفه چون ميمرد بيرخت
كه بايد مرده را نيز از جهان بخت
ز بي كامي دلم تنها نشين است
بسازم گر ترا كام اينچنين است
چو برنايد مرا كامي كه بايد
بسازم تا ترا كامي بر آيد
مگر تلخ آمد آن لب را وجودم
كه وقت ساختن سوزد چو عودم
مرا اين سوختن سوري عظيمست
كه سوز عاشقان سوزي سليمست
نخواهم كرد بر تو حكم راني
گرم زين بهترك داري تو داني
همان صاحب سخن پير كهن سال
چنين آگاه كرد از صورت حال
كه چون بيشاه شد شيرين دلتنگ
به دل بر ميزد از سنگين دلي سنگ
ز مژگان خون بياندازه ميريخت
به هر نوحه سرشگي تازه ميريخت
چو مرغي نيم كشت افتادن و خيزان
ز نرگس بر سمن سيماب ريزان
مژه بر نرگسان مست ميزد
ز دست دل به سر بر دست ميزد
هوا را تشنه كرد از آه بريان
زمين را آب داد از چشم گريان
نه دست آنكه غم را پاي دارد
نه جاي آنكه دل بر جاي دارد
چو از بيطاقتي شوريده دل شد
از آن گستاخ روئيها خجل شد
به گلگون بر كشيد آن تنگدل تنگ
فرس گلگون و آب ديده گلرنگ
برون آمد بر آن رخش خجسته
چو آبي بر سر آتش نشسته
رهي باريك چون پرگار ابروش
شبي تاريك چون ظلمات گيسوش
تكاور بر ره باريك ميراند
خدا را در شب تاريك ميخواند
جهان پيمايش از گيتي نوردي
گرو برده ز چرخ لاجوردي
به آيين غلامان راه برداشت
پي شبديز شاهنشاه برداشت
بهر گامي كه گلگونش گذر كرد
به گلگون آب ديده خاك تر كرد
همي شد تا به لشكرگاه خسرو
جنيبت راند تا خرگاه خسرو
زبان پاسبانان ديد بسته
حمايلهاي سرهنگان گسسته
همه افيون خور مهتاب گشته
ز پاي افتاده مست خواب گشته
به هم بر شد در آن نظاره كردن
نميدانست خود را چاره كردن
ز درگاه ملك ميديد شاپور
كه ميراند سواري پر تك از دور
به افسونها در آن تابنده مهتاب
ملك را برده بود آن لحظه در خواب
برون آمد سوي شيرين خرامان
نكرد آگه كسي را از غلامان
بدو گفت اي پري پيكر چه مردي
پري گر نيستي اينجا چه گردي
كه شير اينجا رسد بيزور گردد
و گر مار آيد اينجا مور گردد
چو گلرخ ديد در شاپور بشناخت
سبك خود را ز گلگون اندر انداخت
عجب در ماند شاپور از سپاسش
فراتر شد كه گردد روشناسش
نظر چون بر جمال نازنين زد
كله بر آسمان سر بر زمين زد
بپرسيدش كه چون افتاد رايت
كه ما را توتيا شد خاك پايت
پري پيكر نوازشها نمودش
به لفظ مادگان لختي ستودش
گرفتش دست و يكسو برد از آن پيش
حكايت كرد با او قصه خويش
از آن شوخي و ناداني نمودن
خجل گشتن پشيماني فزودن
وزان افسانههاي خام گفتن
سخن چون مرغ بيهنگام گفتن
نمود آنگه كه چون شه بارگي راند
دلم در بند غم يكبارگي ماند
چنان در كار خود بيچاره گشتم
كه منزلها ز عقل آواره گشتم
وزان بيچارگي كردم دليري
كند وقت ضرورت گور شيري
تو دولت بين كه تقدير خداوند
مرا در دست بدخواهي نيفكند
چو اين برخواسته برخواست آمد
به حكم راست آمد راست آمد
كنون خود را ز تو بيبيم كردم
به آمد را به تو تسليم كردم
دو حاجت دارم و در بند آنم
برآور زانكه حاجتمند آنم
يكي شه چون طرب را گوش گبرد
جهان آواز نوشانوش گيرد
مرا در گوشه تنها نشاني
نگوئي راز من شه را نهاني
بدان تا لهو و نازش را ببينم
جمال جان نوازش را ببينم
دوم حاجت كه گر يابد به من راه
به كاوين سوي من بيند شهنشاه
گر اين معني بجاي آورد خواهي
بكن ترتيب تا ماند سياهي
و گرنه تا ره خود پيش گيرم
سر خويش و سراي خويش گيرم
چو روشن گشت بر شاپور كارش
به صد سوگند شد پذرفتگارش
بر آخر بست گلگون را چو شبديز
در ايوان برد شيرين را چو پرويز
دو خرگه داشتي خسرو مهيا
بر آموده به گوهر چون ثريا
يكي ظاهر ز بهر باده خوردن
يكي پنهان ز بهر خواب كردن
پريرخ را بسان پاره نور
سوي آن خوابگاه آورد شاپور
گرفتش دست و بنشاندش بر آن دست
برون آمد در خرگه فرو بست
به بالين شه آمد دل گشاده
به خدمت كردن شه دل نهاده
زماني طوف ميزد گرد گلشن
زماني شمع را ميكرد روشن
ز خواب خوش در آمد ناگهان شاه
جبين افروخته چون بر فلك ماه
ستايش كرد بر شاپور بسيار
كهاي من خفته و بختم تو بيدار
به اقبال تو خوابي خوب ديدم
كز آن شادي به گردون سر كشيدم
چنان ديدم كه اندر پهن باغي
به دست آوردمي روشن چراغي
چراغم را به نور شمع و مهتاب
بكن تعبير تا چون باشد اين خواب
به تعبيرش زبان بگشاد شاپور
كه چشمت روشني يابد بدان نور
بروز آرد خداي اين تيره شب را
بگيري در كنار آن نوش لب را
بدين مژده بيا تا باده نوشيم
زمين را كيمياي لعل پوشيم
بيارائيم فردا مجلسي نو
به باده سالخورد و نرگسي نو
چو از مشرق بر آيد چشمه نور
برانگيزد ز دريا گرد كافور
مي كافور بو در جام ريزيم
وز اين دريا در آن زورق گريزيم
رخ شاه از طرب چون لاله بشكفت
چو نرگس در نشاط اين سخن خفت
سحرگه چون روان شد مهد خورشيد
جهان پوشيد زيورهاي جمشيد
برآمد دزدي از مشرق سبك دست
عروس صبح را زيور به هم بست
بجنبانيد مرغان را پر و بال
برآوردند خوبان بانگ خلخال
در آمد شهريار از خواب نوشين
دلش خرم شده زان خواب دوشين
ز نو فرمود بستن بارگاهي
كه با او بود كوهي كم ز كاهي
بر آمد نوبتي را سر بر افلاك
نهان شد چشم بد چون گنج در خاك
كشيده بارگاهي شصت بر شصت
ستاده خلق بر در دست بر دست
به سرهنگان سلطاني حمايل
درو درگه شده زرين شمايل
ز هر سو ديلمي گردن به عيوق
فرو هشته كله چون جعد منجوق
به دهليز سراپرده سياهان
حبش را بسته دامن در سپاهان
سياهان حبش تركان چيني
چو شب با ماه كرده همنشيني
صبا را بود در پائين اورنگ
ز تيغ تنگ چشمان رهگذر تنگ
طناب نوبتي يك ميل در ميل
به نوبت بسته بر در پيل در پيل
ز گرد كهاي دو را دور بسته
مه و خورشيد چشم از نور بسته
در اين گرد ك نشسته خسرو چين
در آن ديگر فتاده شور شيرين
بساطي شاهوار افكنده زربفت
كه گنجي برد هر بادي كز او رفت
ز خاكش باد را گنج روان بود
مگر خود گنج باد آورد آن بود
منادي جمع كرده همدمان را
برون كرده ز در نامحرمان را
نمانده در حريم پادشائي
وشاقي جز غلامان سرائي
ادب پرور نديماني خردمند
نشسته بر سر كرسي تني چند
نهاده توده توده بر كرانها
ز ياقوت و زمرد نقل دانها
به دست هر كسي بر طرفه گنجي
مكلل كرده از عنبر ترنجي
ملك را زر دست افشار در مشت
كز افشردن برون ميشد از انگشت
لبالب كرده ساقي جام چون نوش
پياشي كرده مطرب نغمه در گوش
نشسته باربد بربط گرفته
جهان را چون فلك در خط گرفته
به دستان دوستان را كيسه پرداز
به زخمه زخم دلها را شفا ساز
ز دود دل گره بر عود ميزد
كه عودش بانگ بر داود ميزد
همان نغمه دماغش در جرس داشت
كه موسيقار عيسي در نفس داشت
ز دلها كرده در مجمر فروزي
به وقت عود سازي عود سوزي
چو بر دستان زدي دست شكرريز
به خواب اندر شدي مرغ شبآويز
بدانسان گوش بربط را بماليد
كز آن مالش دل بر بط بناليد
چو بر زخمه فكند ابرشيم ساز
در آورد آفرينش را به آواز
نكيسا نام مردي بود چنگي
نديمي خاص اميري سخت سنگي
كز او خوشگوتري در لحن آواز
نديد اين چنگ پشت ارغنون ساز
ز رود آواز موزون او برآورد
غنا را رسم تقطيع او درآورد
نواهائي چنان چالاك ميزد
كه مرغ از درد پر بر خاك ميزد
چنان بر ساختي الحان موزون
كه زهره چرخ ميزد گرد گردون
جز او كافزون شمرد از زهره خود را
ندادي ياريي كس باربد را
در آن مجلس كه عيش آغاز كردند
به يك جا چنگ و بربط ساز كردند
نواي هر دو ساز از بربط و چنگ
بهم در ساخته چون بوي با رنگ
ترنمشان خمار از گوش ميبرد
يكي دل داد و ديگر هوش ميبرد
به ناله سينه را سوراخ كردند
غلامان را به شه گستاخ كردند
ملك فرمود تا يكسر غلامان
برون رفتند چون كبك خرامان
مغني ماند و شاهنشاه و شاپور
شدند آن ديگران از بارگه دور
ستاي باربد دستان همي زد
به هشياري ره مستان همي زد
نكيسا چنگ را خوش كرده آغاز
فكنده ارغنون را زخمه بر ساز
ملك بر هر دو جان انداز كرده
در گنج و در دل باز كرده
چو زين خرگاه گردان دور شد شاه
بر آمد چون رخ خرگاهيان ماه
بگرد خرگه آن چشمه نور
طوافي كرد چون پروانه شاپور
ز گنج پرده گفت آن هاتف جان
كز اين مطرب يكي را سوي من خوان
بدين درگه نشانش ساز در چنگ
كه تا بر سوز من بردارد آهنگ
به حسب حال من پيش آورد ساز
بگويد آنچه من گويم بدو باز
نكيسا را بر آن در برد شاپور
نشاندش يك دو گام از پيشگه دور
كز اين خرگاه محرم ديده بر دوز
سماع خرگهي از وي در آموز
نوا بر طرز اين خرگاه ميزن
رهي كو گويدت آن راه ميزن
از اين سو باربد چون بلبل مست
ز ديگر سو نكيسا چنگ در دست
فروغ شمعهاي عنبر آلود
بهشتي بود از آتش باغي از دود
نوا بازي كنان در پرده تنگ
غزل گيسوكشان در دامن چنگ
به گوش چنگ در ابريشم ساز
فكنده حلقههاي محرم آواز
ملك دل داده تا مطرب چه سازد
كدامين راه و دستان را نوازد
نگار خرگهي با مطرب خويش
غم دل گفت كاين برگو مينديش
چو بر زد باربد زين سان نوائي
نكيسا كرد از آن خوشتر ادائي
شكفته چون گل نوروز و نو رنگ
به نوروز اين غزل در ساخت با چنگ
زهي چشمم به ديدار تو روشن
سر كويت مرا خوشتر ز گلشن
خيالت پيشواي خواب و خوردم
غبارت توتياي چشم دردم
به تو خوشدل دماغ مشك بيزم
ز تو روشن چراغ صبح خيزم
مرا چشمي و چشمم را چراغي
چراغ چشم و چشم افروز باغي
فروغ از چهر تو مهر فلك را
نمك از كان لعل تو نمك را
جمالت اختران را نور داده
بخوبي عالمت منشور داده
چه ميخوردي كه رويت چون بهارست
از آن مي خور كه آنت سازگارست
جمالت چون جواني جان نوازد
كسي جان با جواني در نبازد؟
تو نيز ار آينه بر دست داري
ز عشق خود دل خود مست داري
مبين در آينه چين اي بت چين
كه باشد خويشتن بين خويشتن بين
كسي آن آينه بر كف چه گيرد
كه هر دم نقش ديگر كس پذيرد
ترا آيينه چشم چون مني بس
كه ننمايد به جز تو صورت كس
بدان داور كه او داراي دهرست
كه بيتو عمر شيرينم چو زهرست
تو با ترياك و من با زهر جان سوز
ترا آن روز وانگه من بدين روز
به ترك بيدلي گفتن دلت داد؟
زهي رحمت كه رحمت بر دلت باد
گمان بودم كه چون سستي پذيرم
در آن سختي تو باشي دستگيرم
كنون كافتادم از سستي و مستي
گرفتي دست ليكن پاي بستي
بس است اين يار خود را زار كشتن
جوانمردي نباشد يار كشتن
زني هر ساعتم بر سينه خاري
مزن چون ميزني بنواز باري
حديث بيزباني بر زبان آر
ميان در بستهاي را در ميان آر
ز بيرختي كشيدم بر درت رخت
كه سختي روي مردم را كند سخت
وگرنه من كيم كز حصن فولاد
چراغي را برون آرم بدين باد
ترا گر دست بالا ميپرستم
به حكم زير دستي زير دستم
مشو در خون چون من زير دستي
چه نقصان كعبه را از بتپرستي
چه داريم از جمال خويش مهجور
رها كن تا ترا ميبينم از دور
جواني را به يادت ميگذارم
بدين اميد روزي ميشمارم
خوشا وقتي كه آيي در برم تنگ
مي نابم دهي بر ناله چنگ
بناز نيم شب زلفت بگيرم
چو شمع صبحدم پيشت بميرم
شبي كز لعل ميگونت شوم مست
بخسبم تا قيامت بر يكي دست
من وزين پس زمين بوس وثاقت
ندارم بيش از اين برگ فراقت
بتو دادن عنان كار سازي
تو داني گر كشي ور مينوازي
به پيشت كشته و افكنده باشم
از آن بهتر كه بي تو زنده باشم
نكيسا چون زد اين افسانه بر چنگ
ستاي باربد برداشت آهنگ
عراقي وار بانگ از چرخ بگذاشت
به آهنگ عراق اين بانگ برداشت
نسيم دوست مييابد دماغم
خيال گنج ميبيند چراغم
كدامين آب خوش داد چنين جوي
كدامين باد را باشد چنين بوي
مگر وقت شدن طاوس خورشيد
پرافشان كرد بر گلزار جمشيد
مگر سروي ز طارم سر برآورد
كه ما را سربلندي بر سر آورد
مگر ماه آمد از روزن در افتاد
كه شب را روشني در منظر افتاد
مگر باد بهشت اينجا گذر كرد
كه چندين خرمي در ما اثر كرد
مگر باز سپيد آمد فرا دست
كه گلزار شب از زاغ سيه رست
مگر با ماست آب زندگاني
كه ما را زنده دل دارد نهاني
مگر اقبال شمعي نو برافروخت
كه چون پروانه غم را بال و پر سوخت
مگر شيرين ز لعل افشاند نوشي
كه از هر گوشهاي خيزد خروشي
بگو اي دولت آن رشك پري را
كه باز آور به ما نيك اختري را
ترا بسيار خصلت جز نكوئيست
بگويم راست مردي راستگوئيست
منم جو كشته و گندم دروده
ترا جو داده و گندم نموده
مبين كز توسني خشمي نمودم
تواضع بين كه چون رام تو بودم
نبرد دزد هندو را كسي دست
كه با دزدي جوانمرديش هم هست
ندارم نيم دل در پادشاهي
وليكن درد دل چندان كه خواهي
لگدكوب غمت زان گشت روحم
كه بخت بد لگد زد بر فتوحم
دلم خون گريد از غم چون نگريد
كدامين ظالم از غم خون نگريد
تنم ترسد ز هجران چون نترسد
كدامين عاقل از مجنون نترسد
چو بيزلف تو بيدل بود دستم
دل خود را به زلفت باز بستم
به خلوت با لبت دارم شماري
وز اينم كردنيتر نيست كاري
گرم خواهي به خلوت بار دادن
به جاي گل چه بايد خار دادن
از آن حقه كه جز مرهم نيايد
بده زانكو به دادن كم نيايد
چه باشد كز چنان آب حياتي
به غارت بردهاي بخشي زكاتي
نكيسا چون زد اين افسانه بر ساز
ستاي باربد برداشت آواز
نوا را پرده عشاق آراست
در افكند اين غزل را در ره راست
مرا در كويت اي شمع نكوئي
فلك پاي بز افكند است گوئي
كه گر چون گوسفندم ميبري سر
به پاي خود دوم چون سگ بر آن در
دلم را ميبري انديشهاي نيست
ببر كز بيدلي به پيشهاي نيست
تني كو بار اين دل بر نتابد
بسر باري غم دلبر نتابد
چو در خدمت نباشد شخص رنجور
نبايد دل كه از خدمت بود دور
بسي كوشم كه دل بردارم از تو
كه بس رونق ندارد كام از تو
نه بتوان دل ز كارت بر گرفتن
نه از دل نيز بارت برگرفتن
بدانجان كز چنين صد جان فزونست
كه جانم بيتو در غرقاب خونست
بدان چشم سيه كاهوشكار است
كز آهوي تو چشمم را غبار است
فرو ماندم ز تو خالي و نوميد
چو ذره كو جدا ماند ز خورشيد
جدا گشتم ز تو رنجور و تنها
چو ماهي كو جدا ماند ز دريا
مدارم بيش ازين چون ماه در ميغ
تو داني و سر اينك تاج يا تيغ
چو در ملك جمالت تازه شد راي
عنايت را مثالي تازه فرماي
پس از عمري كه كردم ديده جايت
كم از يك شب كه بوسم جاي پايت
چنان دان گر لبم پر خنده داري
كه بي شك مردهاي را زندهداري
ببوسي بر فروز افسردهاي را
ببوئي زنده گردان مردهاي را
مرا فرخ بود روي تو ديدن
مبارك باشد آوازت شنيدن
خلاف آن شد كه از چشمم نهاني
چو از چشم بد آب زندگاني
خدائي كافرينش كرده اوست
ز تن تا جان پديد آورده اوست
اميدم هست كز روي تو دلسوز
بروز آرد شبم را هم يكي روز
چو شيرين دست برد باربد ديد
ز دست عشق خود را كار بد ديد
نوائي بر كشيد از سينه تنگ
به چنگي داد كاين در ساز در چنگ
بزن راهي كه شه بيراه گردد
مگر كاين داوري كوتاه گردد
چو رود باربد اين پرده پرداخت
نكيسا زود چنگ خويش بنواخت
در آن پرده كه خوانندش حصاري
چنين بكري بر آورد از عماري
دلم خاك تو گشت اي سرو چالاك
برافكن سايه چون سرو بر خاك
از اين مشگين رسن گردن چه تابي
رسن درگردني چون من نيابي
اگر گردن كشي كردم چو ميران
رسن در گردن آيم چون اسيران
نگنجد آسمان در خانه من
دو عالم در يكي ويرانه من
نتابد پاي پيلان خانه مور
نباشد پشه با سيمرغ هم زور
سپهري كي فرود آيد به چاهي
كجا گنجد بهشتي در گياهي
سري كو نزل دربان را نشايد
نثار تخت سلطان را نشايد
به جان آوردن دوشينه منگر
به جان بين كاوريدم ديده بر سر
در آن حضرت كه خواهش را قدم نيست
شفيعي بايدم وان جز كرم نيست
به عذر كردن چندين گناهم
اگر عذري به دست آرم بخواهم
زنم چندان زمين را بوس در بوس
كه بخشايش برآرد كوس در كوس
به چهره خاك را چندان خراشم
كزان خاك آبروئي بر تراشم
بساطت را به رخ چندان كنم نرم
كه اقبالم دهد منشور آزرم
چنين خواندم ز طالع نامه شاه
كه صاحب طالع پيكان بود ماه
من آن پيكم كه طالع ماه دارم
چو پيكان پاي از آن در راه دارم
ز جوش اين دل جوشيده با تو
پيامي داشتم پوشيده با تو
بريدم تا پيامت را گذارم
هم از گنج تو وامت را گذارم
دهانم گر ز خردي كرد يك ناز
به خرده در ميان آوردمش باز
زبان گر برزد از آتش زبانه
نهادم با دو لعلش در ميانه
و گر زلفم سر از فرمان بري تافت
هم از سر تافتن تاديب آن يافت
و گر چشمم ز تركي تنگيي كرد
به عذر آمد چو هندوي جوانمرد
خم ابروم اگر زه بر كمان بست
بزن تيرش ترا نيز آن كمان هست
و گر غمزهام به مستي تيري انداخت
به هشياري ز خاكت توتيا ساخت
گر از تو جعد خويش آشفته ديدم
به زنجيرش نگر چون در كشيدم
چو مشعل سر در آوردم بدين در
نهادم جان خود چون شمع بر سر
اگر خطت كمربندد به خونم
نيابي نقطهوار از خط برونم
و گر گيرد وصالت كار من سست
به آب ديده گيرم دامنش چست
عقيقت گر خورد خونم ازين بيش
به مرواريد دندانش كنم ريش
من آن باغم كه ميوش كس نچيدست
درش پيدا كليدش ناپديدست
كسي گر جز تو بر نارم كشد دست
به عشوه زاب انگورش كنم مست
جز آن لب كز شكر دارد دهاني
ز بادامم نيابد كس نشاني
اگر چون فندقم بر سر زني سنگ
ز عنابم نيابد جز تو كس رنگ
بر آنكس چون دهان پسته خندم
كه جز تو پسته بگشايد ز قندم
كسي كو با ترنجم كار دارد
ترنج آسا قدم بر خار دارد
رطب چيني كه با نخلم ستيزد
ز من جز خار هيچش برنخيزد
دهاني كو طمع دارد به سيبم
به موم سرخ چون طفلش فريبم
اگر زير آفتاب آيد ز بر ماه
بدين ميوه نيابد جز تو كس راه
نكيسا چون زد اين طياره بر چنگ
ستاي باربد برداشت آهنگ
به آواز حزين چون عذرخواهان
روان كرد اين غزل را در سپاهان
سحرگاهان كه از مي مست گشتم
به مستي بر در باغي گذشتم
بهاري مشگبو ديدم در آن باغ
به چنگ زاغ و در خون چنگ آن زاغ
گل صد برگ با هر برگ خاري
به زندان كرده گنجي در حصاري
حصاري لعبتي در بسته بر من
حصاري قفل او نشكسته دشمن
بهشتي پيكري از جان سرشتش
ز هر ميوه درختي در بهشتش
ز چندان ميوههاي تازه و تر
نديدم جز خماري خشك در سر
پري روئي كه در دل خانه كرده
دلم را چون پيري ديوانه كرده
به بيداري دماغم هست رنجور
كز انديشهام نميگردد پري دور
و گر خسبم به مغزم بر دهد تاب
پري وارم كند ديوانه در خواب
پري را هم دل ديوانه جويد
در آبادي نه در ويرانه جويد
همانا كان پري روي فسون سنج
در آن ويرانه زان پيچيد چون گنج
گر آن گنج آيد از ويرانه بيرون
به تاجش بر نهم چون در مكنون
بخواب نرگس جادوش سوگند
كه غمزهاش كرد جادو را زبان بند
به دود افكندن آن زلف سركش
كه چون دودافكنان در من زد آتش
به بانگ زيورش كز شور خلخال
در آرد مرده صد ساله را حال
به مرواريد ديباهاي مهدش
به مرواريد شيرين كار شهدش
به عنبر سودنش بر گوشه تاج
به عقد آمودنش بر تخته عاج
به نازش كز جبايت بينياز است
به عذرش كان بسي خوشتر ز ناز است
به طاق آن دو ابروي خميده
مثالي زان دو طغرا بر كشيده
بدان مژگان كه چون بر هم زند نيش
كند زخمش دل هاروت را ريش
به چشمش كز عتابم كرد رنجور
به چشمك كردنش كز در مشو دور
بدان عارض كز او چشم آب گيرد
ز تري نكته بر مهتاب گيرد
بدان گيسو كه قلعهاش را كمند است
چو سرو قامتش بالا بلند است
به مارافسائي آن طره و دوش
به چنبر بازي آن حلقه و گوش
بدان نرگس كه از نرگس گرو برد
بدان سنبل كه سنبل پيش او مرد
بدان سي و دو دانه لولو تر
كه دارد قفلي از ياقوت بر در
به سحر آن دو بادام كمربند
به لطف آن دو عناب شكر خند
به چاه آن زنخ بر چشمه ماه
كه دل را آب از آن چشمه است و آن چاه
به طوق غبغبش گوئي كه آبي
معلق گشته است از آفتابي
بدان سيمين دو نار نرگس افروز
كه گردي بستد از نارنج نوروز
به فندقهاي سيمينش ده انگشت
كه قاقم را ز رشك خويشتن كشت
بدان ساعد كه از بس رونق و آب
چو سيمين تخته شد بر تخت سيماب
بدان نازك ميان شوشه اندام
وليكن شوشهاي از نقره خام
به سيمين ساق او گفتن نيارم
كه گر گويم به شب خفتن نيارم
به خاكپاي او كز ديده بيش است
به دو سوگند من بر جاي خويش است
كه گر دستم دهد كارم به دستش
ميان جان كنم جاي نشستش
ز دستم نگذرد تا زنده باشم
جهان را شاه و او را بنده باشم
نكيسا چون ز شاه آتش برانگيخت
ستاي باربد آبي بر او ريخت
به استادي نوائي كرد بر كار
كز او چنگ نيكسا شد نگونسار
ز تركيب ملك برد آن خلل را
به زيرافكن فرو گفت اين غزل را
ببخاشي اي صنم بر عذرخواهي
كه صد عذر آورد در هر گناهي
گر از حكم تو روزي سر كشيدم
بسي زهر پشيماني چشيدم
گرفتم هر چه من كردم گناهست
نه آخر آب چشمم عذر خواهست
پشيمانم زهر بادي كه خوردم
گرفتارم بهر غدري كه كردم
قلم در حرف كش بي آبيم را
شفيع آرم بتو بي خوابيم را
ازين پس سر ز پايت برندارم
سر از خاك سرايت بر ندارم
كنم در خانه يك چشم جايت
به ديگر چشم بوسم خاك پايت
سگم وز سگ بتر پنهان نگويم
گرت جان از ميان جان نگويم
نصيب من ز تو در جمله هستي
سلامي بود و آن در نيز بستي
اگر محروم شد گوش از سلامت
زبان را تازه ميدارم به نامت
در اين تب گرچه بر نارم فغاني
گرم پرسي ندارد هم زياني
ز تو پرسش مرا اميد خامست
اگر بر خاطرت گردم تمامست
نداري دل كه آيي بركنارم
و گر داري من آن طالع ندارم
نمائي كز غمت غمناكم اي جان
نگوئي من كدامين خاكم اي جان
اگر تو راضيي كاين دل خرابست
رضاي دوستان جستن صوابست
تو بر من تا تواني ناز ميساز
كه تا جانم بر آيد ميكشم ناز
منم عاشق مرا غم سازگار است
تو معشوقي ترا با غم چكار است
تو گر سازي وگرنه من برانم
كه سوزم در غمت تا ميتوانم
مرا گر نيست ديدار تو روزي
تو باقي باش در عالم فروزي
اگر من جان دهم در مهرباني
ترا بايد كه باشد زندگاني
اگر من برنخوردم از نكوئي
تو برخوردار باش از خوبروئي
تو دايم مان كه صحبت جاودان نيست
من ارمانم وگرنه باك از آن نيست
ز تو بيروزيم خوانند و گويم
مرا آن به كه من بهروز اويم
مرا گر روز و روزي رفت بر باد
ترا هر روز روز از روز به باد
چو بر زد باربد بر خشك رودي
بدينتري كه بر گفتم سرودي
دل شيرين بدان گرمي برافروخت
كه چون روغن چراغ عقل را سوخت
چنان فرياد كرد آن سرو آزاد
كزان فرياد شاه آمد به فرياد
شهنشه چون شنيد آواز شيرين
رسيلي كرد و شد دمساز شيرين
در آن پرده كه شيرين ساختي ساز
هم آهنگيش كردي شه به آواز
چو شخصي كو بكوهي راز گويد
بدو كوه آن سخن را باز گويد
ازين سو مه ترانه بر كشيده
وزان سو شاه پيراهن دريده
چو از سوز دو عاشق آه برخاست
صداع مطربان از راه برخاست
ملك فرمود تا شاپور حالي
ز جز خسرو سرا را كرد خالي
بر آن آواز خرگاهي پر از جوش
سوي خرگاه شد بيصبر و بيهوش
در آمد در زمان شاپور هشيار
گرفتش دست و گفتا جانگهدار
اگر چه كار خسرو ميشد از دست
چو خود را دستگيري ديد بنشست
پس آنگه گفت كين آواز دلسوز
چه آواز است رازش در من آموز
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد