غزل شمارهٔ ۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۹

۳۵ بازديد


به يك پلك تو مي بخشم تمام روزها و شبها را
كه تسكين مي دهد چشمت غم جانسوز تبها را

بخوان! با لهجه ات حسّي عجيب و مشترك دارم
فضا را يك نفس پر كن به هم نگذار لبها را

به دست آور دل من را چه كارت با دل مردم!
تو واجب را به جا آور رها كن مستحبها را

دليل دل خوشيهايم! چه بغرنج است دنيايم!
چرا بايد چنين باشد؟ ... نمي فهمم سببها را

بيا اين بار شعرم را به آداب تو مي گويم
كه دارم ياد مي گيرم زبان با ادبها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگير است اي عابر
براي هر قدم يك دم نگاهي كن عقبها را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد