غزل شمارهٔ ۲۲۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۲۸

۳۷ بازديد


به راهت بينم و از بيخودي بر رهگذر غلتم
به هر جا پانهي، از شوق پابوست به سر غلتم
به هر پهلو كه مي‌افتم به پهلوي سگت شب‌ها
نمي‌خواهم كز آن پهلو، به پهلوي دگر غلتم
بدان در وقت بسمل از تو مي‌خواهم چنان زخمي
كه عمري نيم‌بسمل باشم و بر خاك درغلتم
به اميدي كه روزي بر سرم آيد سگ كويت
در آن كو هر شبي تا روز در خون جگر غلتم
چنان زار و ضعيفم در هواي سرو بالايي
كه همچون خار و خاشاك از دم باد سحر غلتم
نمي‌خواهم كه از بزم وصال او روم بيرون
كرم كن، ساقيا، جامي كه آن‌جا بي‌خبر غلتم
هلالي چون مرا در كوي آن مه ناتوان بيني
بگير از دستم و بگذار تا بار دگر غلتم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد