غزل شمارهٔ ۲۳۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۳۲

۳۷ بازديد


ز پير ميكده عمري در التماس شدم
كه خاك درگه دير فلك اساس شدم
غم مرا به غم ديگران قياس مكن
كه من نشانهٔ غم‌هاي بي‌قياس شدم
مرا ز حسن تو صنع خداي ظاهر شد
تو را شناختم، آنگه خداشناس شدم
سپاس عيد بود پاس نقل و باده و جام
هزار شكر كه مشغول اين سپاس شدم!
پلاس فقر، هلالي، لباس فخر من‌ست
من از براي تفاخر درين لباس شدم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد