غزل شمارهٔ ۲۳۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۳۴

۳۷ بازديد


دو روز شد كه ز درد فراق بيمارم
از اين دو روزه حياتي كه هست بيزارم
چو لاله سينهٔ من چاك شد، بيا و ببين
كه از تو بر دل پرخون چه داغ‌ها دارم؟
مرا ز گريه مكن منع، ساعتي بگذار
كه زار زار بگريم، كه عاشق زارم
رسيد جان به لب و نيست غير از اين هوسم
كه آيم و به سگان در تو بسپارم
خلاصي من از آن قيد زلف ممكن نيست
كه در كمند بلاي سيه گرفتارم
به جلوه‌گاه بتان مي‌روم، سرشك‌فشان
به باغ سنگ‌دلان تخم مهر مي‌كارم
هلالي، از غم يارست روز من شب تار
چه شد كه صبح شود يك نفس شب تارم؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد