غزل شمارهٔ ۲۴۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۴۰

۳۵ بازديد


به خاك من گذري كن، چو در وفاي تو ميرم
كه زنده گردم و بار دگر براي تو ميرم
نهادم از سر خود يك به يك هوي و هوس را
همين بود هوس من كه در هواي تو ميرم
دل از جفاي تو خون شد روا مدار كه عمري
دم از وفا زنم و آخر از جفاي تو ميرم
تويي كه: جان جهاني فزايد از لب لعلت
منم كه هر نفس از لعل جانفزاي تو ميرم
به حال مرگم و سوي تو آمدن نتوانم
تو بر سرم قدمي نه، كه زير پاي تو ميرم
رو اي رقيب، ز سر كويش، كه ترك جان نتواني
تو جاي خويش به من ده، كه من به جاي تو ميرم
مرا به خواري ازين در مران به سان هلالي
گذار تا چو سگان بر در سراي تو ميرم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد