غزل شمارهٔ ۲۲۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۲۷

۳۶ بازديد


هر شب به سر كوي تو از پاي درافتم
وز شوق تو آهي زنم و بي‌خبر افتم
گر بار غم اين‌ست كه من مي‌كشم از تو
بالله! كه اگر كوه شوم از كمر افتم
خواهم بزني تير و به تيغم بنوازي
تا در دم كشتن به تو نزديك‌تر افتم
من بعد بر آنم كه به بوي سر زلفت
برخيزم و دنبال نسيم سحر افتم
اي شيخ، به محراب مرا سجده مفرما
بگذار، خدا را، كه بر آن خاك درافتم
گمراهي من بين كه درين مرحله هر روز
از وادي مقصود به جاي دگر افتم
سيلاب سرشك از مژه بگشاي، هلالي
مپسند كه آغشته به خون جگر افتم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد