غزل شمارهٔ ۲۲۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۲۲

۳۷ بازديد


نيست حد آن كه گويم بندهٔ روي توام
ديگري گرينده باشد، من سگ كوي توام
بر اميد آن كه يك دشنام روزي بشنوم
سال‌ها شد، جان من، كز جان دعاگوي توام
گر چه اي، بدخوي من، خوي تو عاشق گشتن‌ست
ترك خوي خود مكن، من كشتهٔ خوي توام
گر دل من سدره و طوبي نجويد دور نيست
زان كه من در آرزوي سرو دل‌جوي توام
چند گويي پاي در دامن كش و اين سو ميا
پا كشيدن چون توان چون دل كشد سوي توام
رنجه كردي صاعد و خون هلالي ريختي
تا قيامت شرمسار دست و بازوي توام


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد