غزل شمارهٔ ۲۲۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۲۱

۳۸ بازديد


اي در دلم آتش عشق تو صد الم
هر يك الم نشانهٔ چندين هزار غم
وصل تو زود رفت و فراق تو دير ماند
فرياد ازين عقوبت و عمر كم!
داني كدام روز عدم شد وجود ما؟
روزي كه عاشقي به وجود آمد از عدم
گويند درد عشق به درمان نمي‌رسد
من چون زيم كه عاشقم و دردمند هم
ماييم و نيم‌جاني و هر دم هزار آه
اينك به باد مي‌رود آن دم به دم
چون آب زندگي‌ست قدم تا به فرق سر
خواهم درون جان كنمت فرق تا قدم
اي پادشاه حسن، هلالي گداي توست
خواهم كه سوي او گذري از ره كرم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد