غزل شمارهٔ ۲۱۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۱۹

۴۳ بازديد


نه رفيقي كه بود در پي غم‌خواري دل
نه طبيبي كه كند چارهٔ بيماري دل
دل بيمار مرا هر كه گرفتار تو خواست
يارب آزاد نگردد ز گرفتاري دل!
طاقت زاري دل نيست دگر، بهر خدا
گوش كن گفت مرا، گوش مكن زاري دل
چند خواهي دگران را به شراب و به كباب؟
حال خون خوردن من بين و جگرخواري دل
جان به كوي تو شد و ناله‌كنان باز آمد
كه در آن كوي نگنجيد ز بسياري دل
دل به راه غمت افتاد خدا را مددي
كه درين راه ثواب‌ست مددگاري دل
در وفاي تو چنانم كه اگر خاك شوم
آيد از تربت من بوي وفاداري دل
بر دل زار هلالي نكند غير جفا
آه! تا جند توان كرد جفاگاري دل؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد