غزل شمارهٔ ۱۸۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۸۴

۳۶ بازديد


حاش لله! كز رخت چشم افكنم سوي دگر
خوش نمي‌آيد به جز روي تو ام روي دگر
تازه گل‌هاي چمن خوش‌رنگ و خوش‌بويند، ليك
گل‌رخ ما رنگ ديگر دارد و بوي دگر
زينت آن روي نيكو خال بس، خط، گو مباش
حسن او را در نمي‌بايد سر موي دگر
كشتن آمد خوي آن بي‌رحم وز آنم باك نيست
باك از آن دارم كه گيرد غير ازين خوي دگر
روز محشر كز جفاي نيكوان نالند خلق
باشد آن بدخوي ما را هر سو دعاگوي دگر
هر كه را خاك سر كوي تو دامن‌گير شد
كي به دامانش رسد گرد سر كوي دگر؟
دي چو با آن زلف و رخ سوي هلالي آمدي
رفت آرام و قرارش هر يكي سوي دگر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد