غزل شمارهٔ ۱۸۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۸۱

۳۶ بازديد


جامهٔ گلگون، روي آتشناك از گل پاك‌تر
جامه آتشناك و رو از جامه آتشناك‌تر
تا چو گل نازك تنش را ديدم، از جيب قبا
سينهٔ من چاك شد، چون دامن من چاك‌تر
حيف باشد آن كه: دوزم ديده بر دامان تو
زان كه باشد دامانش از ديدهٔ من پاك‌تر
التماس قتل خود كردم، روان، برخاستي
الله الله! برنخيزد سرو ازين چالاك‌تر
صد مسلمان از تو در فرياد و باكت هيچ نيست
اين چه بي‌باكي‌ست؟ اي از كافران بي‌باك‌تر!
گفته‌اي از بهر پابوسم، هلالي، خاك شو
من خود اول خاك بودم، گشتم اكنون خاك‌تر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد