غزل شمارهٔ ۱۸۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۸۳

۴۱ بازديد


وه! كه بازم فلك انداخت به غوغاي دگر
من به جاي دگر افتادم و دل جاي دگر
يك دو روز دگر از لطف به بالين من آي
كه من امروز دگر دارم و فرداي دگر
غالباً تلخي جان كندن من خواست طبيب
كه به جز صبر نفرمود مداواي دگر
پا نهم پيش كه نزديك تو آيم ليكن
از نحير نتوانم كه نهم پاي دگر
با من آن كرد به يك بار تماشاي رخت
كه مرا ياد نيايد ز تماشاي دگر
اگر اين‌ست پريشاني ذرات وجود
كاش! هر ذره شود خاك به صحراي دگر
پيش از اين داشت هلالي سر سوداي كسي
ديد چون زلف تو، افتاد به سوداي دگر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد