غزل شمارهٔ ۱۶۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۶۸

۳۵ بازديد


دل به درد آمد و اين درد به درمان نرسيد
سر درين كار شد و كار به سامان نرسيد
آن جفاپيشه كه بر نالهٔ من رحم نكرد
كافري بود به فرياد مسلمان نرسيد
كس بر آن شه خوبان غم من عرض نكرد
وه! كه درد دل درويش به سلطان نرسيد
وه! كه تا گشت سرم بر سر ميدان تو خاك
بعد از آن پاي تو يك روز به ميدان نرسيد
تو چه داني كه چه حال‌ست مرا در ره عشق؟
چون تو را گردي از اين راه به دامان نرسيد
عاقبت دست به دامان رقيب تو زدم
چه كنم دست من او را به گريبان نرسيد
عمرها خواست هلالي كه به خوبان برسد
مُرد بيچاره و يك روز بديشان نرسيد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد