غزل شمارهٔ ۱۷۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۷۲

۳۴ بازديد


من نمي‌خواهم كه در كويش مرا بسمل كنيد
حيف باشد كان چنان خاكي به خونم گل كنيد
چون نخواهم زيست دور از كوي او، بهر خدا
تيغ برداريد و پيش او مرا بسمل كنيد
بهر قتلم رنجه مي‌دارد دست نازكش
هم به دست خود مرا قربان آن قاتل كنيد
چون به عزم خاك برداريد تابوت مرا
هر قدم صد جا به گرد كوي او منزل كنيد
تا رخش من بينم و جز من نبيند ديگري
پيش رويش پردهٔ چشم مرا حايل كنيد
دل در آن كوي‌ست و من بيدل، خدا را بعد ازين
بگذريد از فكر دل، فكر من بيدل كنيد
اي حريفان كه جا در بزم آن مه كرده‌ايد
تا هلالي هم درآيد رخصتي حاصل كنيد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد