غزل شمارهٔ ۱۱۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۱۵

۳۵ بازديد


بر سر  بالين طبيب از نالهٔ من زار شد
از براي صحت من آمد و بيمار شد
دوش در كنج غم از فرياد دل خوابم نبرد
بلكه از افغان من همسايه هم بيدار شد
صبر مي‌كردم كه درد عشق خوبان كم شود
ليك از داروي تلخ اندوه من بسيار شد
مدعي گويا براي كشتن ما بس نبود
كان مه نامهربان هم رفت و با او يار شد
هر كه را سوداي زلف آن پري ديوانه كرد
خانمان بر هم زد و رسواي هر بازار شد
من سگت، اي ترك آهو چشم، برقع باز كن
كز براي ديدن روي تو چشمم چار شد
بس كه آمد بر سو كويت هلالي همچو اشك
از نظر افتاد و در چشم عزيزت خوار شد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد