غزل شمارهٔ ۱۱۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۱۳

۳۵ بازديد


افروخت رنگت از مي و دل‌ها كباب شد
روي تو ماه بود و كنون آفتاب شد
گفتم به دور عشق تو سازم سراي عيش
غم‌خانه‌اي كه داشتم، آن هم خراب شد
اين آه گرم بي‌سببي نيست دم به دم
يا سينه‌ سوخت، يا دل سوزان كباب شد
ناصح زبان گشاد كه تسكين دهد مرا
نام تو برد و موجب صد اضطراب شد
خوناب ديده اين همه داني كه از كجاست؟
خوني كه بود در دل غم‌ديده آب شد
هر جا كه هست روي تو در پيش چشم ماست
كس در ميان ما نتواند حجاب شد
فارغ نشسته بود و هلالي به كوي زهد
ناگه لب تو ديد و خراب شراب شد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد