غزل شمارهٔ ۱۲۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۲۰

۳۹ بازديد


از حال دل و ديده مپرسيد كه چون شد؟
خون شد دل و از رهگذر ديده برون شد
ما بي‌خبران، چون خبر از خويش نداريم
حال دل آواره چه دانيم كه چون شد؟
دل خون شد و از دست هنوزش نگذاري
بگذار، خدا را، كه دل از دست تو خون شد
تا باد صبا در شكن زلف تو ره يافت
بهر دل ما سلسله‌جنبان جنون شد
كرديم به اميد وفا صبر وليكن
هرچند كه كرديم جفاي تو فزون شد
هر قصر اميدي كه بر افراخته بوديم
از سيل فراق تو به يك بار نگون شد
در عشق تو گويند بشد كار هلالي
كاري كه مراد دل او بود كنون شد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد