غزل شمارهٔ ۱۱۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۱۲

۳۸ بازديد


شب هجران رسيد و محنت بسيار پيدا شد
بيا اي بخت كاري كن كه ما را كار پيدا شد
به كنج عافيت مي‌خواستم كز فتنه بگريزم
بلاي عشق ناگه از در و ديوار پيدا شد
جگر خون‌ست، ازان اين گريهٔ خونين پديد آمد
دلم زارست، ازان اين ناله‌هاي زار پيدا شد
نمي‌خواهم كه خورشيد جمالش جلوه‌گر گردد
در آن منزل كه روزي سايهٔ اغيار پيدا شد
عزيزان را ز سوداي كسي آشفته مي‌بينم
مگر آن يوسف گم‌گشته در بازار پيدا شد؟
طبيبا هر كه را بيماري هجران فگند از پا
اجل پيش از تو بر بالين آن بيمار پيدا شد
به سويش بگذر اي باد صبا و ز من بگو آن‌جا
كه در هجرت هلالي را بلا بسيار پيدا شد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد