غزل شمارهٔ ۱۰۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۰۸

۳۷ بازديد


باغ عيش من به جاي گل همه خار آورد
آري، اين نخلي كه من دارم همين بار آورد
كوه از سيل سرشكم در صدا آيد، بلي
گريهٔ من سنگ را در نالهٔ زار آورد
عالمي در گريه است از نالهٔ جان‌سوز من
نوحه‌اي كز درد خيزد گريه بسيار آورد
گر دل آزرده را جز داغ او مرهم نهم
بر دل آن مرحم شود داغي كه آزار آورد
هر كه ابروي تو ديد و مايل محراب شد
زود باشد كز خجالت رو به ديوار آورد
تا ز خورشيد جمالت گرم شد بازار حسن
هر دم اين ديوانه را سودا به بازار آورد
پاي بر فرق هلالي نه كه بهر مقدمت
هر زمان صد گوهر از چشم گهربار آورد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد