غزل شمارهٔ ۹۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۹۹

۳۶ بازديد


چو از داغ فراقت شعلهٔ حسرت به جان افتد
چنان آهي كشم از دل، كه آتش در جهان افتد
سجود آستانت چون ميسر نيست مي‌خواهم
كه آن‌جا كشته گردم تا سرم بر آستان افتد
نماند از سيل اشك من زمين را يك بنا محكم
كنون ترسم كه نقصان در بناي آسمان افتد
به راهت چند زار و ناتوان افتم، خوش آن روزي
كه از چشمت نگاهي سوي اين ناتوان افتد
تن زار مرا هر دم رقيب آزرده مي‌سازد
چنين باشد بلي چون چشم سگ بر استخوان افتد
هلالي آن چنان در عاشقي رسواي عالم شد
كه پيش از هر سخن افسانهٔ او در ميان افتد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد