غزل شمارهٔ ۸۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۸۹

۳۶ بازديد


مشتاق درد را به مداوا چه احتياج؟
بيمار عشق را به مسيحا چه احتياج؟
چون جلوه‌گاه سبزخطان شد مقام دل
ما را به سبزه و صحرا چه احتياج؟
تا كي به ناز رفتن و گفتن كه جان بده؟
جان مي‌دهم، بيا، به تقاضا چه احتياج؟
چون ما فرح ز سايهٔ قصر تو يافتيم
ما را به فيض عالم بالا چه احتياج؟
واعظ ملامت تو به بانگ بلند چيست؟
آهسته باش اين همه غوغا چه احتياج؟
تا چند بهر سود و زيان دردسر كشيم؟
داريم يك سر، اين همه سودا چه احتياج؟
دور از تو هلالي خو گرفته به كنج غم
او را به گشت باغ و تماشا چه احتياج؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد