من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۲۰

۳۳ بازديد

قاضي همدان را حكايت كنند كه با نعلبند پسري سر خوش بود و نعل دلش در آتش روزگاري در طلبش متلهّف بود و پويان و مترصّد و جويان و بر حسب واقعه گويان
 

سرو بلند
بر بود دلم ز دست و در پاي فكند

زايد الوصف رنجيده دشنام بيتحاشي داد و سقط گفت و سنگ برداشت و هيچ از بي حرمتي نگذاشت قاضي يكي را گفت از علماي معتبر كه هم عنان او بوددر بلاد عرب گويند ضربُ الحبيب زَبيبٌهمانا كز وقاحت او بوي سماحت همي‌آيد.
اين بگفت و به مسند قضا باز آمد تني چند از بزرگان عدول در مجلس حكم او بودندي زمين خدمت ببوسيدند كه به اجازت سخني بگوييم اگر چه ترك ادبست و بزرگان گفته‌اند
الاّ به حكم آن كه سوابق انعام خداوندي ملازم روزگار بندگانست مصلحتي كه بينند و اعلام نكنند نوعي از خيانت باشد طريق صواب آن است كه با اين پسر گرد طمع نگردي و فرش ولع در نوردي كه منصب قضا پايگاهي منيع است تا به گناهي شنيع ملوّث نگرداني و حريف اين است كه ديدي و حديث اين كه شنيدي

بسا نام نيكوي پنجاه سال
كه يك نام زشتش كند پايمال
ملامت كن مرا چندان كه خواهي
كه نتوان شستن از زنگي سياهي

اين بگفت و كسان را به تفحص حال وي بر انگيخت و نعمت بي كران بريخت و گفته‌اند هر كه را زر در ترازوست زور در بازوست و آنكه بر دينار دسترس ندارد در همه دنيا كس ندارد. في الجمله شبي خلوتي ميسر شد و هم در آن شب شحنه را خبر شد قاضي همه شب شراب در سر و شباب در بر از تنعم نخفتي و بترنّم گفتي

يك دم كه چشم فتنه بخفته است زينهار
بيدار باشد تا نرود عمر بر فسوس
 بانگ صبح
يا از در سراي اتابك غريو كوس

قاضي درين حالت كه يكي از متعلقان در امد و گفت چه نشستي خيز و تا پاي داري گريز كه حسودان بر تو دقّي گرفته‌اند بل كه حقي گفته تا مگر آتش فتنه كه هنوز اندكست به آب تدبيري فرو نشانيم مبادا كه فردا چو بالا گيرد عالمي فرا گيرد. قاضي متبسم درو نظر كرد و گفت

 را
چه تفاوت كند كه سگ لايد

ملك را هم در آن شب آگهي دادند كه در ملك تو چنين منكري حادث شده است، چه فرمايي؟ ملك گفتا من او را از فضلاي عصر ميدانم و يگانه روزگار باشد كه معاندان در حق وي خوضي كرده‌اند. اين سخن در سمع قبول من نيايد مگر آنگه كه معاينه گردد كه حكما گفته‌اند.
شنيدم كه سحر گاهي با تني چند خاصان به بالين قاضي فراز آمد شمع را ديد ايستاده و شاهد نشسته و ميريخته و قدح شكسته و قاضي در خواب مستي بي خبر از ملك هستي به لطف اندك اندك بيدار كردش كه خيز آفتاب بر امد. قاضي دريافت كه حال چيست، گفتا از كدام جانب بر آمد؟ گفت از قبل مشرق.
گفت الحمد لله كه در توبه همچنان بازست به حكم حديث كه
لايُغلَقُ علي العباد حتي تَطلَعَ الشمسُ مِن مَغربِها استَغْفِرُك اللّهُمَّ و اَتوبُ اليك.

گر گرفتارم كني مستوجبم
ور ببخشي عفو بهتر كانتقام
 

 ترا با وجود چنين منكري كه ظاهر شد سبيل خلاص صورت نبندد اين بگفت و موكلان در وي آويختند گفتا كه مرا در خدمت سلطان يكي سخن باقيست ملك بشنيد و گفت اين چيست؟ گفت

اگر خلاص محالست ازين گنه كه مراست
بدان كرم كه تو داري اميدواري هست
 

گيرند گفت اي خداوند جهان پرورده نعمت اين خاندانم و اين گناه نه تنها من كرده‌ام ديگري را بينداز تا من عبرت گيرم ملك را خنده گرفت و به عفو از خطاي او در گذشت و متعندان را كه اشارت به كشتن او همي‌كردند گفت:

چنين خواندم كه در درياي اعظم
به گردابي در افتادند باهم
همي‌گفت از ميان موج و تشوير
مرا بگذار و دست يار من گير
حديث عشق از آن بطال منيوش
كه در سختي كند ياري فراموش
كه سعدي راه و رسم عشق بازي
چنان داند كه در بغداد تازي
اگر مجنون ليلي زنده گشتي
حديث عشق ازين دفتر نبشتي


حكايت شمارهٔ ۴

۳۳ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 100 كيلوبايت )

روزي به غرور جواني سخت رانده بودم و شبانگاه به پاي كريوه‌اي سست مانده. پيرمردي ضعيف از پس كاروان همي‌آمد و گفت چه نشيني كه نه جاي خفتنست؟ گفتم چون روم كه نه پاي رفتنست. گفت اين نشنيدي كه صاحب دلان گفته‌اند رفتن و نشستن به كه دويدن و گسستن

اي كه مشتاق منزلى ، مشتاب
پند من كار بند و صبر آموز
اسب تازي دو تك رود به شتاب
واشتر آهسته ميرود شب و روز


حكايت شمارهٔ ۳

۳۳ بازديد

مهمان پيري شدم در ديار بكر كه مال فروان داشت و فرزندي خوب روي. شبي حكايت كرد كه مرا به عمر خويش به جز اين فرزند نبوده است، درختي درين وادي زيارتگاهست كه مردمان به حاجت خواستن آنجا روند، شبهاي دراز در آن پاي درخت بر حق بناليده‌ام تا مرا اين فرزند بخشيده است. شنيدم كه پسر با رفيقان آهسته همي‌گفت چه بودي گر من آن درخت بدانستمي كجاست تا دعا كردمي پدر بمردي.

سالها بر تو بگذرد كه گذار
نكني سوي تربت پدرت
تو به جاى پدر چه كردى خير؟
تا همان چشم دارى از پسرت


حكايت شمارهٔ ۷

۳۴ بازديد

توانگري بخيل را پسري رنجور بود، نيك خواهان گفتندش مصلحت آنست كه ختم قرآني كني از بهر وي يا بذل قرباني. لختي به انديشه فرو رفت و گفت مصحف مهجور اوليتر است كه گله دور.
صاحب دلي بشنيد و گفت ختمش به علت آن اختيار آمد كه قرآن بر سر زبانست و زر در ميان جان

به ديناري چو خر در گل بمانند
ور الحمدي بخواهي صد بخوانند


حكايت شمارهٔ ۶

۳۵ بازديد

وقتي به جهل جواني بانگ بر مادر زدم دل آزرده به كنجي نشست و گريان همي‌گفت مگر خردي فراموش كردي كه درشتي ميكني؟

چه خوش گفت : زالى به فرزند خويش
چو ديدش پلنگ افكن و پيل تن
گر از عهد خرديت ياد آمدي
كه بيچاره بودي در آغوش من
نكردى در اين روز بر من جفا
كه تو شير مردى و من پيرزن


حكايت شمارهٔ ۵

۳۳ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 191 كيلوبايت )

جواني چست لطيف خندان شيرين زبان در حلقه عشرت ما بود كه در دلش از هيچ نوعي غم نيامدي و لب از خنده فراهم. روزگاري برآمد كه اتفاق ملاقات نيوفتاد، بعد از آن ديدمش زن خواسته و فرزندان خاسته و بيخ نشاطش بريده و گل هوس پژمرده. پرسيدمش چه گونه‌اي و چه حالتست؟ گفت تا كودكان بياوردم دگر كودكي نكردم.

چون پير شدى ز كودكى دست بدار
بازى و ظرافت به جوانان بگذار
طرب نوجوان ز پير مجوي
كه دگر نايد آب رفته به جوي
دور جواني به شد از دست من
آه و دريغ آن زمن دل فروز
پير زني موي سيه كرده بود
گفتم اي مامك ديرينه روز
موى به تلبيس سيه كرده گير
راست نخواهد شدن اين پشت كوز


حكايت شمارهٔ ۱ (آغاز باب هفتم)

۳۵ بازديد

يكي را از وزرا پسري كودن بود پيش يكي از دانشمندان فرستاد كه مرين را تربيتي ميكن مگر كه عاقل شود. روزگاري تعليم كردش و مؤثر نبود، پيش پدرش كس فرستاد كه اين عاقل نميشود و مرا ديوانه كرد.

چون بود اصل گوهرى قابل
تربيت را در او اثر باشد
هيچ صيقل نكو نخواهد كرد
آهني را كه بد گهر باشد
خر عيسي گرش به مكه برند
چون بيايد هنوز خر باشد


حكايت شمارهٔ ۹

۳۴ بازديد

به دوستان گله آغاز كرد و حجت ساختم كه خان و مان من اين شوخ ديده پاك برُفت

شنيده‌ام كه درين روزها كهن پيري
خيال بست به پيرانه سر كه گيرد جفت
بخواست دختركي خبروي گوهر نام
چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت
چنان كه رسم عروسي بود تماشا بود
ولي به حمله اوّل عصاي شيخ بخفت
كمان كشيد و نزد بر هدف كه نتوان دوخت
مگر به خامه فولاد جامه هنگفت
پس از خلافت و شنعت گناه دختر نيست
ترا كه دست بلرزد گهر چه داني سفت
سود دريا نيك بودي گر نبودي بيم موج
صحبت گل خوش بدي گر نيستي تشويش خار
دوش چون طاووس مي نازيدم اندر باغ وصل
ديگر امروز از فراق يار مي پيچم چو مار


حكايت شمارهٔ ۸

۳۵ بازديد

پير مردي را گفتند چرا زن نكني گفت با پير زنانم عيشي نباشد. گفتند جواني بخواه چو مكنت داري. گفت مرا كه پيرم با پير زنان الفت نيست پس او را كه جوان باشد با من كه پيرم چه دوستي صورت بندد؟

زور بايد نه زر كه بانو را
گزري دوستتر كه ده من گوشت


حكايت شمارهٔ ۳

۳۳ بازديد

يكي از فضلا تعليم ملك زاده‌اي همي‌داد و ضرب بي محابا زدي و زجر بي قياس كردي. باري پسر از بي طاقتي شكايت پيش پدر برد و جامه از تن دردمند بر داشت پدر را دل به هم بر آمد. استاد را گفت كه پسران آحاد رعيت را چندين جفا و توبيخ روا نميداري كه فرزند مرا، سبب چيست؟ گفت سبب آن كه سخن انديشيده بايد گفت و حركت پسنديده كردن همه خلق را علي العموم و پادشاهان را علي الخصوص به موجب آن كه بر دست و زبان ايشان هر چه رفته شود هر آينه به افواه بگويند و قول و فعل عوام الناس را چندان اعتباري نباشد.

اگر صد ناپسند آمد ز دوريش
رفيقانش يكى از صد ندانند
وگر يك بذله گويد پادشاهي
از اقليمي به اقليمي رسانند

پس واجب آمد معلم پادشه زاده را در تهذيب اخلاق خداوند زادگان، انبتهم الله نباتا حسنا اجتهاد از آن بيش كردن كه در حقّ عوام

چوب تر را چنانكه خواهي پيچ
نشود خشك جز به آتش راست