حكايت شمارهٔ ۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۶

۳۶ بازديد

وقتي به جهل جواني بانگ بر مادر زدم دل آزرده به كنجي نشست و گريان همي‌گفت مگر خردي فراموش كردي كه درشتي ميكني؟

چه خوش گفت : زالى به فرزند خويش
چو ديدش پلنگ افكن و پيل تن
گر از عهد خرديت ياد آمدي
كه بيچاره بودي در آغوش من
نكردى در اين روز بر من جفا
كه تو شير مردى و من پيرزن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد