حكايت شمارهٔ ۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۹

۳۵ بازديد

به دوستان گله آغاز كرد و حجت ساختم كه خان و مان من اين شوخ ديده پاك برُفت

شنيده‌ام كه درين روزها كهن پيري
خيال بست به پيرانه سر كه گيرد جفت
بخواست دختركي خبروي گوهر نام
چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت
چنان كه رسم عروسي بود تماشا بود
ولي به حمله اوّل عصاي شيخ بخفت
كمان كشيد و نزد بر هدف كه نتوان دوخت
مگر به خامه فولاد جامه هنگفت
پس از خلافت و شنعت گناه دختر نيست
ترا كه دست بلرزد گهر چه داني سفت
سود دريا نيك بودي گر نبودي بيم موج
صحبت گل خوش بدي گر نيستي تشويش خار
دوش چون طاووس مي نازيدم اندر باغ وصل
ديگر امروز از فراق يار مي پيچم چو مار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد