من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۲۵

۳۳ بازديد

ابلهي را ديدم سمين خلعتي ثمين در بر و مركبي تازي در زير و قصبي مصري بر سر. كسي گفت سعدي چگونه همي‌بيني اين ديباي مُعْلَم برين حيوان لا يعلَمْ گفتم

قد شابه بالوري حمار
عجلا جسدا له خوار
به آدمي نتوان گفت ماند اين حيوان
مگر دراعه و دستار و نقش بيرونش


حكايت شمارهٔ ۲۴

۳۵ بازديد

دست و پا بريده‌اي هزار پايي بكشت صاحب دلي برو گذر كرد و گفت سبحان الله با هزار پاي كه داشت چون اجلش فرا رسيد از بي دست و پايي گريختن نتوانست.

در آندم كه دشمن پياپي رسيد
كمان كياني نشايد كشيد


حكايت شمارهٔ ۲۸

۳۴ بازديد

درويشي را شنيدم كه بغاري در نشسته بود و در بروي از جهانيان بسته و ملوك و اغنيا را در چشم همت او شوكت و هيبت نمانده

آز بگذار و پادشاهي كن
گردن بي طمع بلند بود
هر كرا بر سِماط بنشستي
واجب آمد به خدمتش برخاست
ديده شكيبد ز تماشاي باغ
بي گل و نسرين به سر آرد دماغ
ور نبود دلبر همخوابه پيش
دست توان كرد در آغوش خويش


حكايت شمارهٔ ۲۷

۳۳ بازديد

مشت زني را حكايت كنند كه از دهر مخالف به فغان آمده و حلق فراخ از دست تنگ به جان رسيده شكايت پيش پدر برده و اجازت خواست كه عزم سفر دارم مگر به قوّت بازو دامن كامي فرا چنگ آرم.
پدر گفت اي پسر خيال محال از سر بدر كن و پاي قناعت در دامن سلامت كش كه بزرگان گفته‌اند
دولت نه به كوشيدنست چاره كم جوشيدنست

اگر بهر سر موئيت صد خرد باشد
خرد به كار نيايد چو بخت بد باشد

پسر گفت : اي پدر فوائد سفر بسيار است از نزهت خاطر و جرّ منافع و ديدن عجائب و شنيدن غرائب و تفرج بلدان و مجاورت خلاّن و تحصيل جاه و ادب و مزيد مال و مكتسب و معرفت ياران و تجربت روزگاران چنان كه سالكان طريقت گفته‌اند.

برو اندر جهان تفرّج كن
پيش از آن روز كز جهان بروي

پدر گفت : اي پسر ، منافع سفر چنين كه گفتي بي شمار است وليكن مسلم پنج طايفه راست : نخست بازرگاني كه با وجود نعمت و مكنت غلامان و كنيزان دارد دلاويز و شاگردان چابك. هر روزي به شهري و هر شب به مقامي و هر دم به تفرج گاهي از نعيم دنيا متمتع

و آن را كه بر مراد جهان نيست دست رس
در زادو بوم خويش غريبست و ناشناخت

دومي عالمي كه به منطق شيرين و قوت فصاحت و مايه بلاغت هر جا كه رود به خدمت او اقدام نمايند و اكرام كنند.

وجود مردم دانا مثال زر طلي است
كه هر كجا برود قدر وقيمتش دانند
بزرگ زاده نادان به شهر وا ماند
كه در ديار غريبش به هيچ نستانند

سيم خوبريويي كه درون صاحبدلان به مخالطت او ميل كند كه بزرگان گفته‌اند : اندكي جمال به از بسياري مال و گويند روي زيبا مرهم دلهاي خسته است و كليد درهاي بسته لاجرم صحبت او را همه جاي غنيمت شناسند و خدمتش منت دانند.

شاهد آن جا كه رود حرمت عزّت بيند
ور برانند به قهرش پدر و مادر و خويش
گفت خاموش كه هر كس كه جمالي دارد
هر كجا پاي نهد دست ندارندش پيش
او گوهرست گو صدفش در جهان مباش
دُرّ يتيم را همه كس مشتري بود
سمعي اِلي حُسن الاغاني
مَنْ ذا الّذي جَسّ المثاني

چهارم خوش آوازى كه به حنجره داوودي آب از جريان و مرغ از طيران باز دارد . پس بوسيلت اين فضيلت دل مشتاقان صيد كند و اربابي معني به منادمت او رغبت نمايند و به انواع خدمت كنند .

چه خوش باشد آهنگ نرم حزين
به گوش حريفان مست صبوح
به از روى زيباست آواز خوش
كه آن حظ نفس است و اين قوت روح

يا كمينه پيشه وري كه به سعي بازو كفافي حاصل كند تا آبروي از بهر نان ريخته نگردد چنان كه خردمندان گفته‌اند

گر به غريبى رود از شهر خويش
سختى و محنت نبرد پنبه دوز
ور به خرابي فتد از مملكت
گرسنه خفتد ملك نيم روز

چنين صفتها كه بيان كردم اي فرزند در سفر موجب جمعيت خاطر ست و داعيه طيب عيش و آن كه ازين جمله بي بهره است بخيال باطل در جهان برود و ديگر كسش نام و نشان نشنود.

كبوتري كه دگر آشيان نخواهد ديد
قضا همي‌بردش تا به سوي دانه دام
رزق اگر چند بي گمان برسد
شرط عقلست جستن از درها

درين صورت كه منم با پيل دمان بزنم و با شير ژيان پنجه در افكنم پس مصلحت آن است اي پدر كه سفر كنم كزين بيش طاقت بي نوايي نمي‌آرم

شب هر توانگري به سرايي همي‌روند
درويش هر كجا كه شب آمد سراي اوست
هنرور چو بختش نباشد به كام
به جايي رود كش ندانند نام

 او بر سنگ همي‌آمد و خروش به فرسنگ مي‌رفت گروهي مردمان را ديد هر يك به قراضه اي در معبر نشسته و رخت سفر بسته. جوان را دست عطا بسته بود زبان ثنا بر گشود چندان كه زاري كرد ياري نكردند ملاّح بي مروت به خنده بر گرديد گفت

زر ندارى نتوان رفت به زور از دريا
زور ده مرده چه باشد، زر يك مرده بيار

جوان را دل از طعنه ملاّح به هم بر آمد خواست كه ازو انتقام كشد، كشتي رفته بود .آواز داد و گفت اگر بدين جامه كه پوشيده دارم قناعت كني دريغ نيست. ملاح طمع كرد و كشتي باز گردانيد.

بدوزد شره ديده هوشمند
در آرد طمع مرغ و ماهي ببند

چندانكه ريش و گريبان به دست جوان افتاد به خود دركشيد و ببي محابا كوفتن گرفت . يارش از كشتي بدر آمد تا پشتي كند ، همچنين درشتي ديد و پشت بداد . جز اين چاره نداشتند كه با او به مصالحت گرايند و به اجرت مسامحت نمايند. كلُّ مداراة صدقةُ.

چو پرخاش بيني تحمّل بيار
كه سهلي ببندد در كارزار

به عذر ماضي در قدمش فتادند و بوسه چندي به نفاق بر سر و چشمش دادند پس به كشتي در آوردند و روان شدند تا برسيدند به ستوني از عمارت يونان در آب ايستاده ملاح گفت كشتي را خلل هست يكي از شما كه دلاور ترست بايد كه بدين ستون برود و خِطام كشتي بگيرد تا عمارت كنيم.
جوان به غرور دلاوري كه در سر داشت از خصم دل آزرده نينديشدي و قول حكما كه گفته‌اند هر كه را رنجي به دل رسانيدي اگر در عقب آن صد راحت برساني از پاداش آن يك رنجش ايمن مباش كه پيكان از جراحت بدر آيد و آزار در دل بماند:

چو خوش گفت بكتاش با خيل تاش
چو دشمن خراشيدي ايمن مباش
سنگ بر باره حصار مزن
كه بود كز حصار سنگ آيد

چندانكه مقود كشتي به ساعد بر پيچيد و بالاي ستون رفت ملاح زمام از كفش در گسلانيد و كشتي براند. بيچاره متحير بماند روزي دو بلا و محنت كشيد و سختي ديد سيم خوابش گريبان گرفت و به آب انداخت بعد شبان روزي دگر بر كنار افتاد از حياتش رمقي مانده. برگ درختان خوردن گرفت و بيخ گياهان بر آوردن تا اندكي قوّت يافت سر در بيابان نهاد و همي‌رفت تا تشنه و بي طاقت به سر چاهي رسيد، قومي برو گرد آمده و شربتي آب به پشيزي همي‌آشاميدند. جوان را پشيزي نبود طلب كرد و بيچارگي نمود رحمت نياوردند، دست تعدي دراز كرد ميسر نشد به ضرورت تني چند را فرو كوفت مردان غلبه كردند و بي محابا بزدند و مجروح شد.

مورچگان را چو بود اتفاق
شير ژيان را بدرانند پوست

حكم ضرورت در پي كارواني افتاد و برفت . شبانگه برسيدند به مقامي كه از دزدان پر خطر بود . كاروانيان را ديد لرزه بر اندام اوفتاده و دل بر هلاك نهاده . گفت : انديشه مداريد كه منم درين ميان كه بتنها پنجاه مرد را جواب مي‌دهم و ديگران جوانان هم ياري كنند . اين بگفت و مردم كاروان را به لاف او دل قوي گشت و به صحبتش شادماني كردند و به زاد و آبش دستگيري واجب دانستند . جوان را آتش معده بالا گرفته بود و عنان طاقت از دست رفته . لقمه‌اي چند از سر اشتها تناول كرد و دمي چند از آب در سرش آشاميد تا ديو درونش بيارميد و بخفت . پيرمردي جهان ديده در آن ميان بود ، گفت : اي ياران ، من ازين بدرقه شما انديشناكم نه چندانكه از دزدان . چنانكه حكايت كنند كه عربي را درمي چند گرد آمده بود و بشب از تشويش لوريان در خانه تنها خوابش نمي‌برد يكي را از دوستان پيش خود آورد تا وحشت تنهايي به ديدار او منصرف كند و شبي چند در صحبت او بود. چندان كه بر درمهاش اطلاع يافت، ببرد و بخورد و سفر كرد. بامدادان ديدند عرب را گريان و عريان گفتند حال چيست مگر آن درم‌هاي ترا دزد برد گفت لا والله بدرقه برد.

زخم دندان دشمني بترست
كه نمايد به چشم مردم دوست

چه مى دانيد؟ اگر اين هم از جمله دزدان باشد كه بعغياري در ميان ما تعبيه شده است تا به وقت فرصت ياران را خبر كند مصلحت آن بينم كه مرو را خفته بمانيم و برانيم جوانان را تدبير پير استوار آمد و مهابتي از مشت زن در دل گرفتند و رخت برداشتند و جوان را خفته بگذاشتند آنگه خبر يافت كه آفتابش در كتف تافت. سر براورد و كاروان رفته ديد بيچاره بسي بگرديد و ره بجايي نبرد تشنه و بي نوا روي بر خاك و دل بر هلاك نهاده همي‌گفت:

درشتى كند با غريبان كسى
كه نابود باشد به غربت بسى

مسكين درين سخن بود كه پادشه پسري به صيد از لشكريان دور افتاده بود بالاي سرش ايستاده همي‌شنيد و در هيأتش نگه مي‌كرد صورت ظاهرش پاكيزه و صورت حالش پريشان، پرسيد از كجايي و بدين جايگه چون افتادي برخي از آنچه بر سر او رفته بود اعادت كرد
ملكزاده را بر حال تباه او رحمت آمد خلعت و نعمت داد و معتمدي با وي فرستاد تا به شهر خويش آمد. پدر به ديدار او شادماني كرد و بر سلامت حالش شكر گفت شبانگه ز آنچه بر سر او گذشته بود از حالت كشتي و جور ملاح و روستايان بر سر چاه و غدر كاروانيان با پدر مي‌گفت پدر گفت اي پسر نگفتمت هنگام رفتن كه تهي دستان را دست دليري بسته است و پنجه شيري شكسته؟
پسر گفت اي پدر هر اينه تا رنج نبري گنج بر نداري و تا جان در خطر ننهي بر دشمن طفر نيابي و تا دانه پريشان نكني خرمن بر نگيري. نبيني به اندك مايه رنجي كه بردم چه تحصيل راحت كردم و به نيشي كه خوردم چه مايه عسل آوردم

غواص اگر انديشه كند كام نهنگ
هرگز نكند درّ گرانمايه به چنگ
چه خورد شير شر زه در بن غار
باز افتاده را چه قوت بود

پدر گفت اي پسر ترا درين نوبت فلك ياوري كرد و اقبال رهبري كه صاحب دولتي در تو رسيد و بر تو ببخشاييد و كسر حالت را به تفقدي جبركرد و چنين اتفاق نادر افتد و بر نادر حكم نتوان كرد. زنهار تا بدين طمع دگر باره گرد ولع نگردي چنان كه يكي را از ملوك پارس نگيني گرانمايه بر انگشتري بود باري به حكم تفرّج با تني چند خاصان به مصلاي شيراز برون رفت فرمود تا انگشتري را بر گنبد عضد نصب كردند تا هر كه تير از حلقه انگشتري بگذراند خاتم او را باشد.
اتفاقاً چهارصد حكم انداز كه در خدمت او بودند جمله خطا كردند مگر كودكي بر بام رباطي كه به بازيچه تير از هر طرفي مي‌انداخت باد صبا تير او را به حلقه انگشتري در بگذرانيد و خلعت و نعمت يافت و خاتم بوي ارزاني داشتند پسر تير و كمان را بسوخت گفتند چرا كردي ؟گفت تا رونق نخستين بر جاي ماند.

گاه باشد كه كودكي نادان
به غلط بر هدف زند تيري


حكايت شمارهٔ ۲۶

۳۴ بازديد

دزدي گدايي را گفت شرم نداري كه دست از براي جوي سيم پيش هر لئيم دراز ميكني گفت

حكايت شمارهٔ ۲

۳۲ بازديد


بازرگاني را هزار دينار خسارت افتاد پسر را گفت نبايد كه اين سخن با كسي در ميان نهي. گفت اي پدر فرمان تراست، نگويم ولكن خواهم مرا بر فايده اين مطلع گرداني كه مصلحت در نهان داشتن چيست؟ گفت تا مصيبت دو نشود: يكي نقصان مايه و ديگر شماتت همسايه.


حكايت شمارهٔ ۱ (آغاز باب چهارم)

۳۳ بازديد

يكي را از دوستان گفتم امتناع سخن گفتنم به علت آن اختيار آمده است در غالب اوقات كه در سخن نيك و بد اتفاق افتد و ديده دشمنان جز بر بدي نمي‌آيد گفت دشمن آن به كه نيكي نبيند.

نور گيتي فروز چشمه هور
زشت باشد به چشم موشك كور


حكايت شمارهٔ ۵

۳۴ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 403 كيلوبايت )

جالينوس ابلهي را ديد دست در گريبان دانشمندي زده و بي حرمتي همي‌كرد گفت اگر اين نادان نبودي

كار وي با نادانان بدين جا نرسيدي.
اگر نادان به وحشت سخت گويد
خردمندش به نرمي‌دل بجويد
دو صاحبدل نگهدارند مويى
هميدون سركشي و آزرم جويي
يكي را زشت خويي داد دشنام
تحمل كرد و گفت اي خوب فرجام
بتر زانم كه خواهى گفتن آني
كه دانم عيب من چون من ندانى


حكايت شمارهٔ ۴

۳۶ بازديد

عالمي‌معتبر را مناظره افتاد با يكي از ملاحده لَعنهُم الله عَلي حِدَه و به حجت با او بس نيامد سپر بينداخت و برگشت كسي گفتش ترا با چندين فضل و ادب كه داري با بي ديني حجت نماند؟ گفت علم من قرآنست و حديث و گفتار مشايخ و او بدين ها معتقد نيست و نمي‌شنود. مرا شنيدن كفر او به چه كار آيد.

حكايت شمارهٔ ۳

۳۳ بازديد

جواني خردمند از فنون فضايل حظي وافر داشت و طبعي نافر چندان كه در محافل دانشمندان نشستي زبان سخن ببستي باري پدرش گفت اي پسر تو نيز آنچه داني بگوي گفت ترسم كه بپرسند از آنچه ندانم و شرمساري برم.

نشنيدى كه صوفيى مى‌كوفت
زير نعلين خويش ميخى چند؟
آستينش گرفت سرهنگي
كه بيا نعل بر ستورم بند