حكايت شمارهٔ ۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۴

۳۴ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 100 كيلوبايت )

روزي به غرور جواني سخت رانده بودم و شبانگاه به پاي كريوه‌اي سست مانده. پيرمردي ضعيف از پس كاروان همي‌آمد و گفت چه نشيني كه نه جاي خفتنست؟ گفتم چون روم كه نه پاي رفتنست. گفت اين نشنيدي كه صاحب دلان گفته‌اند رفتن و نشستن به كه دويدن و گسستن

اي كه مشتاق منزلى ، مشتاب
پند من كار بند و صبر آموز
اسب تازي دو تك رود به شتاب
واشتر آهسته ميرود شب و روز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد