حكايت شمارهٔ ۲۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۲۰

۳۴ بازديد

قاضي همدان را حكايت كنند كه با نعلبند پسري سر خوش بود و نعل دلش در آتش روزگاري در طلبش متلهّف بود و پويان و مترصّد و جويان و بر حسب واقعه گويان
 

سرو بلند
بر بود دلم ز دست و در پاي فكند

زايد الوصف رنجيده دشنام بيتحاشي داد و سقط گفت و سنگ برداشت و هيچ از بي حرمتي نگذاشت قاضي يكي را گفت از علماي معتبر كه هم عنان او بوددر بلاد عرب گويند ضربُ الحبيب زَبيبٌهمانا كز وقاحت او بوي سماحت همي‌آيد.
اين بگفت و به مسند قضا باز آمد تني چند از بزرگان عدول در مجلس حكم او بودندي زمين خدمت ببوسيدند كه به اجازت سخني بگوييم اگر چه ترك ادبست و بزرگان گفته‌اند
الاّ به حكم آن كه سوابق انعام خداوندي ملازم روزگار بندگانست مصلحتي كه بينند و اعلام نكنند نوعي از خيانت باشد طريق صواب آن است كه با اين پسر گرد طمع نگردي و فرش ولع در نوردي كه منصب قضا پايگاهي منيع است تا به گناهي شنيع ملوّث نگرداني و حريف اين است كه ديدي و حديث اين كه شنيدي

بسا نام نيكوي پنجاه سال
كه يك نام زشتش كند پايمال
ملامت كن مرا چندان كه خواهي
كه نتوان شستن از زنگي سياهي

اين بگفت و كسان را به تفحص حال وي بر انگيخت و نعمت بي كران بريخت و گفته‌اند هر كه را زر در ترازوست زور در بازوست و آنكه بر دينار دسترس ندارد در همه دنيا كس ندارد. في الجمله شبي خلوتي ميسر شد و هم در آن شب شحنه را خبر شد قاضي همه شب شراب در سر و شباب در بر از تنعم نخفتي و بترنّم گفتي

يك دم كه چشم فتنه بخفته است زينهار
بيدار باشد تا نرود عمر بر فسوس
 بانگ صبح
يا از در سراي اتابك غريو كوس

قاضي درين حالت كه يكي از متعلقان در امد و گفت چه نشستي خيز و تا پاي داري گريز كه حسودان بر تو دقّي گرفته‌اند بل كه حقي گفته تا مگر آتش فتنه كه هنوز اندكست به آب تدبيري فرو نشانيم مبادا كه فردا چو بالا گيرد عالمي فرا گيرد. قاضي متبسم درو نظر كرد و گفت

 را
چه تفاوت كند كه سگ لايد

ملك را هم در آن شب آگهي دادند كه در ملك تو چنين منكري حادث شده است، چه فرمايي؟ ملك گفتا من او را از فضلاي عصر ميدانم و يگانه روزگار باشد كه معاندان در حق وي خوضي كرده‌اند. اين سخن در سمع قبول من نيايد مگر آنگه كه معاينه گردد كه حكما گفته‌اند.
شنيدم كه سحر گاهي با تني چند خاصان به بالين قاضي فراز آمد شمع را ديد ايستاده و شاهد نشسته و ميريخته و قدح شكسته و قاضي در خواب مستي بي خبر از ملك هستي به لطف اندك اندك بيدار كردش كه خيز آفتاب بر امد. قاضي دريافت كه حال چيست، گفتا از كدام جانب بر آمد؟ گفت از قبل مشرق.
گفت الحمد لله كه در توبه همچنان بازست به حكم حديث كه
لايُغلَقُ علي العباد حتي تَطلَعَ الشمسُ مِن مَغربِها استَغْفِرُك اللّهُمَّ و اَتوبُ اليك.

گر گرفتارم كني مستوجبم
ور ببخشي عفو بهتر كانتقام
 

 ترا با وجود چنين منكري كه ظاهر شد سبيل خلاص صورت نبندد اين بگفت و موكلان در وي آويختند گفتا كه مرا در خدمت سلطان يكي سخن باقيست ملك بشنيد و گفت اين چيست؟ گفت

اگر خلاص محالست ازين گنه كه مراست
بدان كرم كه تو داري اميدواري هست
 

گيرند گفت اي خداوند جهان پرورده نعمت اين خاندانم و اين گناه نه تنها من كرده‌ام ديگري را بينداز تا من عبرت گيرم ملك را خنده گرفت و به عفو از خطاي او در گذشت و متعندان را كه اشارت به كشتن او همي‌كردند گفت:

چنين خواندم كه در درياي اعظم
به گردابي در افتادند باهم
همي‌گفت از ميان موج و تشوير
مرا بگذار و دست يار من گير
حديث عشق از آن بطال منيوش
كه در سختي كند ياري فراموش
كه سعدي راه و رسم عشق بازي
چنان داند كه در بغداد تازي
اگر مجنون ليلي زنده گشتي
حديث عشق ازين دفتر نبشتي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد