علم از بهر دين پروردنست نه از بهر دنيا خوردن
هركه پرهيز و علم و زهد فروخت
خرمني گرد كرد و پاك بسوخت
هركه پرهيز و علم و زهد فروخت
خرمني گرد كرد و پاك بسوخت
علم چندان كه بيشتر خواني
چون عمل در تو نيست ناداني
نه محقق بود نه دانشمند
چارپاپيي برو كتابي چند
آن تهي مغز را چه علم و خبر
كه بر او هيزم است يا دفتر
خبيث را چو تعهد كني و بنوازي
به دولت تو گنه ميكند به انبازي
معشوق هزار دوست را دل ندهي
ور ميدهي آن دل به جدايي بنهي
جز به خردمند مفرما عمل
گرچه عمل كار خردمند نيست
ميان دو كس جنگ چون آتشست
سخن چين بدبخت هيزم كشست
ميان دو تن آتش افروختن
نه عقلست و خود در ميان سوختن
پيش ديوار آنچه گويي هوش دار
تا نباشد در پس ديوار گوش
امروز بكش چو ميتوان كشت
كاتش چو بلند شد جهان سوخت
كند كمان را
دشمن كه به تير ميتوان دوخت
خامشي به كه ضمير دل خويش
با كسي گفتن و گفتن كه مگوي
سخني در نهان نبايد گفت
كه بر انجمن نشايد گفت
تا كار بزر بر ميآيد جان در خطر افكندن نشايد
...
حلالست بردن به شمشير دست
چون در امضاي كاري متردّد باشي آن طرف اختيار كن كه بي آزارتر برآيد