حكايت شمارهٔ ۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۳

۳۴ بازديد

يكي از فضلا تعليم ملك زاده‌اي همي‌داد و ضرب بي محابا زدي و زجر بي قياس كردي. باري پسر از بي طاقتي شكايت پيش پدر برد و جامه از تن دردمند بر داشت پدر را دل به هم بر آمد. استاد را گفت كه پسران آحاد رعيت را چندين جفا و توبيخ روا نميداري كه فرزند مرا، سبب چيست؟ گفت سبب آن كه سخن انديشيده بايد گفت و حركت پسنديده كردن همه خلق را علي العموم و پادشاهان را علي الخصوص به موجب آن كه بر دست و زبان ايشان هر چه رفته شود هر آينه به افواه بگويند و قول و فعل عوام الناس را چندان اعتباري نباشد.

اگر صد ناپسند آمد ز دوريش
رفيقانش يكى از صد ندانند
وگر يك بذله گويد پادشاهي
از اقليمي به اقليمي رسانند

پس واجب آمد معلم پادشه زاده را در تهذيب اخلاق خداوند زادگان، انبتهم الله نباتا حسنا اجتهاد از آن بيش كردن كه در حقّ عوام

چوب تر را چنانكه خواهي پيچ
نشود خشك جز به آتش راست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد