من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۷

۳۳ بازديد

يكي را از حكما شنيدم كه مي‌گفت هرگز كسي به جهل خويش اقرار نكرده است مگر آن كس كه چون ديگري در سخن باشد همچنان ناتمام گفته سخن آغاز كند.

سخن را سر است اى خداوند و بن
مياور سخن در ميان سخن
خداوند تدبير و فرهنگ و هوش
نگويد سخن تا نبيند خموش


حكايت شمارهٔ ۶

۳۲ بازديد

سحبان وائل را در فصاحت بي نظير نهاده‌اند به حكم آن كه بر سر جمع سالي سخن گفتي لفظي مكرّر نكردي وگر همان اتفاق افتادي به عبارتي ديگر بگفتي وز جمله آداب ندماء ملوك يكي اين است.

چو يكبار گفتي مگو باز پس
كه حلوا چو يكبار خوردند بس


حكايت شمارهٔ ۱۰

۳۳ بازديد

يكي از شعرا پيش امير دزدان رفت و ثنايي برو بگفت. فرمود تا جامه ازو بركنند و از ده بدر كنند. مسكين برهنه به سرما همي‌رفت، سگان در قفاي وي افتادند خواست تا سنگي بردارد و سگان را دفع كند در زمين يخ گرفته بود عاجز شد. گفت اين چه حرامزاده مردمانند سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته. امير از غرفه بديد و بشنيد و بخنديد گفت اي حكيم از من چيزي بخواه. گفت جامه خود مي‌خواهم اگر انعام فرمايي
رضينا مِن نوالِكَ بالرَحيلِ.

اميدوار بود آدمى به خير كسان
مرا به خير تو اميد نيست، شر مرسان

سالار دزدان را برو رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستيني برو مزيد كرد و درمي چند.


حكايت شمارهٔ ۹

۳۳ بازديد

در عقد بيع سرايي متردّد بودم، جهودي گفت آخر من از كدخدايان اين محلتم وصف اين خانه چنان كه هست از من پرس، بخر كه هيچ عيبي ندارد. گفتم بجز آن كه تو همسايه مني

خانه ام را كه چون تو همسايه است
ده درم سيم بد عيار ارزد
لكن اميدوار بايد بود
كه پس از مرگ تو هزار ارزد


حكايت شمارهٔ ۸

۳۶ بازديد

تني چند از بندگان محمود گفتند حسن ميمندي را كه سلطان امروز ترا چه گفت در فلان مصلحت؟ گفت بر شما هم پوشيده نباشد. گفتند آنچه با تو گويد با مثال ما گفتن روا ندارد. گفت به اعتماد آن كه داند كه نگويم، پس چرا همي‌پرسيد؟

نه سخن كه برآيد بگويد اهل شناخت
به سر شاه سر خويشتن نبايد باخت


حكايت شمارهٔ ۱۲

۳۲ بازديد

خطيبي كريه الصوت خود را خوش آواز پنداشتي و فرياد بيهده برداشتي گفتي نعيب غراب البين در پرده الحان اوست يا آيت اِنَّ انكر الاصوات لصوت الحمير در شأن او.
مردم قريه بعلت جاهي كه داشت بليتش مي كشيدند و اذيتش را مصلحت نمي ديدند تا يكي از خطباي آن اقليم كه با او عداوتي نهاني داشت باري به پرسش آمده بودش. گفت: تو را خوابي ديده ام، خير باد. گفتا چه ديدي؟ گفت: چنان ديدم كه تو را آواز خوش بودي و مردمان از انفاس تو در راحت.
خطيب اندرين لختي بينديشيد و گفت: اين مبارك خواب است كه ددي مرا بر عيب خود واقف گردانيدي، معلوم شد كه آواز ناخوش دارم و خلق از بلند خواندن من در رنج، توبه كردم كزين پس خطبه نگويم مگر به آهستگي.

از صحبت دوستي به رنجم
كاخلاق بدم حسن نمايد
كو دشمن شوخ چشم ناپاك
تا عيب مرا به من نمايد


حكايت شمارهٔ ۱۱

۳۶ بازديد


منجمي به خانه در آمد يكي مرد بيگانه را ديد با زن او به هم نشسته دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب خاست. صاحب دلي كه برين واقف بود گفت

تو بر اوج فلك چه دانى چيست
كه ندانى كه در سرايت كيست


حكايت شمارهٔ ۱ (آغاز باب پنجم)

۳۵ بازديد

حسن ميمندي را گفتند سلطان محمود چندين بنده صاحب جمال دارد كه هر يكي بديع جهاني اند چگونه افتاده است كه با هيچ يك از ايشان ميل و محبتي ندارد چنان كه با اياز كه حسني زيادتي ندارد؟ گفت هر چه به دل فرو آيد در ديده نكو نمايد.

وانكه را پادشه بيندازد
كسش از خيل خانه ننوازد
و گر به چشم ارادت نگه كني در ديو
فرشته‌ايت نمايد به چشم، كرّوبي


حكايت شمارهٔ ۱۴

۳۳ بازديد

ناخوش آوازي به بانگ بلند قرآن همي‌خواند صاحب دلي برو بگذشت گفت ترا مشاهره چندست؟ گفت هيچ. گفت پس اين زحمت خود چندين چرا همي‌دهي؟ گفت از بهر خداي مي‌خوانم. گفت از بهر خداي مخوان.

گر تو قرآن بدين نمط خواني
ببري رونق مسلماني


حكايت شمارهٔ ۱۳

۳۲ بازديد

يكي در مسجد سنجار به تطوّع بانگ گفتي به ادايي كه مستمعان را ازو نفرت بودي و صاحب مسجد اميري بود عادل نيك سيرت، نمي‌خواستش كه دل آزرده گردد. گفت اي جوانمرد اين مسجد را مؤذنانند قديم هر يكي را پنج دينار مرتب داشته‌ام ترا ده دينار مي‌دهم تا جايي ديگر روي.
برين قول اتفاق كردند و برفت، پس از مدتي در گذري پيش امير باز آمد گفت اي خداوند بر من حيف كردي كه به ده دينار از آن بقعه بدر كردي كه اينجا كه رفته‌ام، بيست دينارم همي‌دهند تا جاي ديگر روم و قبول نمي‌كنم. امير از خنده بيخود گشت و گفت زنهار تا نستاني كه به پنجاه راضي گردند.