يكي را از حكما شنيدم كه ميگفت هرگز كسي به جهل خويش اقرار نكرده است مگر آن كس كه چون ديگري در سخن باشد همچنان ناتمام گفته سخن آغاز كند.
سخن را سر است اى خداوند و بن
مياور سخن در ميان سخن
خداوند تدبير و فرهنگ و هوش
نگويد سخن تا نبيند خموش
سخن را سر است اى خداوند و بن
مياور سخن در ميان سخن
خداوند تدبير و فرهنگ و هوش
نگويد سخن تا نبيند خموش
چو يكبار گفتي مگو باز پس
كه حلوا چو يكبار خوردند بس
اميدوار بود آدمى به خير كسان
مرا به خير تو اميد نيست، شر مرسان
سالار دزدان را برو رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستيني برو مزيد كرد و درمي چند.
خانه ام را كه چون تو همسايه است
ده درم سيم بد عيار ارزد
لكن اميدوار بايد بود
كه پس از مرگ تو هزار ارزد
نه سخن كه برآيد بگويد اهل شناخت
به سر شاه سر خويشتن نبايد باخت
از صحبت دوستي به رنجم
كاخلاق بدم حسن نمايد
كو دشمن شوخ چشم ناپاك
تا عيب مرا به من نمايد
منجمي به خانه در آمد يكي مرد بيگانه را ديد با زن او به هم نشسته دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب خاست. صاحب دلي كه برين واقف بود گفت
تو بر اوج فلك چه دانى چيست
كه ندانى كه در سرايت كيست
وانكه را پادشه بيندازد
كسش از خيل خانه ننوازد
و گر به چشم ارادت نگه كني در ديو
فرشتهايت نمايد به چشم، كرّوبي
گر تو قرآن بدين نمط خواني
ببري رونق مسلماني