من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۲

۳۶ بازديد

حكيمي پسران را پند همي‌داد كه جانان پدر هنر آموزيد كه ملك و دولت دنيا اعتماد را نشايد و سيم و زر در سفر بر محل خطرست يا دزد به يك بار ببرد يا خواجه به تفاريق بخورد اما هنر چشمه زاينده است و دولت پاينده و گر هنرمند از دولت بيفتد غم نباشد كه هنر در نفس خود دولتست هر كجا كه رود قدر بيند و در صدر نشيند و بي هنر لقمه چيند و سختي بيند.

وقتي افتاد فتنه‌اي در شام
هر كس از گوشه‌اي فرا رفتند
روستا زادگان دانشمند
به وزيرى پادشاه رفتند
پسران وزير ناقص عقل
به گدايي به روستا رفتند


حكايت شمارهٔ ۶

۳۳ بازديد

پادشاهي پسري را به اديبي داد و گفت اين فرزند تست، تربيتش همچنان كن كه يكي از فرزندان خويش. اديب خدمت كرد و متقبل شد و سالي چند برو سعي كرد و به جايي نرسيد و پسران اديب در فضل و بلاغت منتهي شدند. ملك دانشمند را مؤاخذت كرد و معاتبت فرمود كه وعده خلاف كردي و وفا به جا نياوردي. گفت بر رأي خداوند روي زمين پوشيده نماند كه تربيت يكسانست و طباع مختلف

بر همه عالم همي‌تابد سهيل
جايي انبان ميكند جايي اديم


حكايت شمارهٔ ۵

۳۳ بازديد

پارسا زاده‌اي را نعمت بي كران از تركه عمان به دست افتاد فسق و فجور آغاز كرد مبذّري پيشه گرفت في الجمله نماند از ساير معاصي منكري كه نكرد و مسكري كه نخورد. باري به نصيحتش گفتم اي فرزند دخل آب روانست و عيش آسياي گردان يعني خرج فراوان كردن مسلم كسي را باشد كه دخل معين دارد.

چو دخلت نيست، خرج آهسته تر كن
كه مى گويند ملاحان  سرودى
اگر باران به كوهستان نبارد
به سالى دجله گردد، خشك رودى

عقل و ادب پيش گير و لهو و لعب بگذار كه چون نعمت سپري شود سختي بري و پشيماني خوري. پسر از لذت ناي و نوش اين سخن در گوش نياورد و بر قول من اعتراض كرد و گفت راحت عاجل به تشويش محنت آجلمنغص كردن خلاف رأي خردمندست:

برو شادي كن اي يار دل فروز
غم فردا نشايد خورد امروز
هر كه علم شد به سخا و كرم
بند نشايد كه نهد بر درم

ديدم كه نصيحت نميپذيرد و دم گرم من در آهن سرد او اثر نميكند ترك مناصحت گرفتم و روي از مصاحبت بگردانيدم و قول حكما كار بستم كه گفته‌اند بلِّغ ما عَليكَ فانَ لَم يَقبلو ما عَليك

گر چه دانى كه نشنوند بگوى
هرچه دانى ز نيك و پند
زود باشد كه خيره سر بيني
به دو پاي اوفتاده اندر بند

تا پس از مدتي آنچه انديشه من بود از نكبت حالش به صورت بديدم كه پاره پاره به هم بر ميدوخت و لقمه لقمه همي‌اندوخت دلم از ضعف حالش به هم بر آمد، مروّت نديدم در چنان حالي ريش به ملامت خراشيدن و نمك پاشيدن پس با دل خود گفتم:

حريف سفله اندر پاى مستى
نينديشد ز روز تنگدستى
درخت اندر بهاران بر فشاند
زمستان لاجرم بي برگ ماند


حكايت شمارهٔ ۴

۳۲ بازديد

معلم كُتّابي ديدم در ديار مغرب ترشروي تلخ گفتار بدخوي مردم آزار گدا طبع ناپرهيزگار كه عيش مسلمانان به ديدن او تبه گشتي و خواندن قرآنش دل مردم سيه كردي. جمعي پسران پاكيزه و دختران دوشيزه به دست جفاي او گرفتار نه زهره خنده و نه ياراي گفتار گه عارض سيمين يكي را طپنچه زدي و گه ساق بلورين ديگري شكنجه كردي. القصه شنيدم كه طرفي از خباثت نفس او معلوم كردند و بزدند و براندند و مكتب او را به مصلحي دادند پارساي سليم نيك مرد حليم كه سخن جز به حكم ضرورت نگفتي و موجب آزار كس بر زبانش نرفتي.
كودكان را هيبت استاد نخستين از سر برفت و معلم دومين را اخلاق ملكي ديدند و يك يك ديو شدند به اعتماد حلم او ترك علم دادند اغلب اوقات به بازيچه فراهم نشستندي و لوح درست ناكرده در سر هم شكستندي

استاد معلم چو بود بى آزار
خرسك بازند كودكان در بازار

بعد از دو هفته بر آن مسجد گذر كردم، معلم اولين را ديدم كه دل خوش كرده بودند و به جاي خويش آورده. انصاف برنجيدم و لاحول گفتم كه ابليس را معلم ملائكه ديگر چرا كردند. پيرمردي ظريف جهانديده گفت:

پادشاهي پسر به مكتب داد
لوح سيمينش بر كنار نهاد
بر سر لوح او نبشته به زر
جور استاد به ز مهر پدر


حكايت شمارهٔ ۸

۳۴ بازديد

اعرابيي را ديدم كه پسر را همي‌گفت يا بُنَّي اِنَّك مسئولٌ يومَ القيامةِ ماذا اكتَسَبتَ و لا يُقالُ بمن انتسبتَ يعني ترا خواهند پرسيد كه عملت چيست نگويند پدرت كيست.

جامه كعبه را كه مى بوسند
او نه از كرم پيله نامى شد
با عزيزي نشست روزي چند
لاجرم همچنو گرامي شد


حكايت شمارهٔ ۷

۳۶ بازديد

يكي را شنيدم از پيران مربي كه مريدي را همي‌گفت اي پسر چندان كه تعلق خاطر آدمي زاد به روزيست اگر به روزي ده بودي به مقام از ملائكه در گذشتي

روانت داد و طبع و عقل و ادراك
جمال و نطق و راي و فكرت و هوش
كنون پنداري اي ناچيز همت
كه خواهد كردنت روزي فراموش


حكايت شمارهٔ ۱۱

۳۵ بازديد

طفل بودم كه بزرگي را پرسيدم از بلوغ گفت در مسطور آمده است كه سه نشان دارد يكي پانزده سالگي و ديگر احتلام و سيّم بر آمدن موي پيش اما در حقيقت يك نشان دارد:
بس آنكه در بند رضاي حق جلّ وعلا بيش از آن باشي كه در بند حظّ نفس خويش و هر آن كه درو اين صفت موجود نيست به نزد محققان بالغ نشمارندش

به صورت آدمى شد قطره آب
كه چل روزش قرار اندر رحم ماند
و گر چل ساله را عقل و ادب نيست
به تحقيقش نشايد آدمي خواند
هنر بايد كه صورت ميتوان كرد
به ايوان‌ها در از شنگرف و زنگار
به دست آوردن دنيا هنر نيست
يكي را گر تواني دل به دست آر


حكايت شمارهٔ ۱۰

۳۵ بازديد

فقيره درويشي حامله بود مدّت حمل بسر آورده و مرين درويش را همه عمر فرزند نيامده بود گفت اگر خداي عزّوجل مرا پسري دهد جزين خرقه كه پوشيده دارم هر چه ملك منست ايثار درويشان كنم. اتفاقاً پسر آورد و سفره درويشان به موجب شرط بنهاد. پس از چند سالي كه از سفر شام باز آمدم به محلت آن دوست برگذشتم و از چگونگي حالش خبر پرسيدم گفتند به زندان شحنه دَرست. سبب پرسيدم كسي گفت پسرش خمر خورده است و عربده كرده است و خون كسي ريخته و خود از ميان گريخته پدر را به علت او سلسله در ناي است و بند گران بر پاي. گفتم اين بلا را به حاجت از خداي عزّوجل خواسته است.

زنان باردار، اى مرد هشيار
اگر وقت ولادت مار زايند
از آن بهتر به نزديك خردمند
كه فرزندان ناهموار زايند


حكايت شمارهٔ ۹

۳۵ بازديد

در تصانيف حكما آروده‌اند كه كژدم را ولادت معهود نيست چنان كه ديگر حيوانان را، بل احشاي مادر را بخورند و شكمش را بدرند و راه صحرا گيرند و آن پوست‌ها كه در خانه كژدم بينند اثر آنست. باري اين نكته پيش بزرگي همي‌گفتم، گفت دل من بر صدق اين سخن گواهي ميدهد و جز چنين نتوان بودن در حالت خردي با مادر و پدر چنين معاملت كرده‌اند لاجرم در بزرگي چنين مقبلند و محبوب

پسرى را پدر وصيت كرد
كاى جوان بخت يادگير اين پند
هر كه با اهل خود وفا نكند
نشود دوست روي و دولتمند


حكايت شمارهٔ ۱۴

۳۵ بازديد

مردكي را چشم درد خاست پيش بيطار رفت كه دوا كن بيطار از آنچه در چشم چارپاي ميكند در ديده او كشيد و كور شد حكومت به داور بردند. گفت برو هيچ تاوان نيست اگر اين خر نبودي پيش بيطار نرفتي. مقصود ازين سخن آنست تا بداني كه هر آن كه ناآزموده را كار بزرگ فرمايد با آنكه ندامت برد به نزديك خردمندان بخفت راي منسوب گردد.

ندهد هوشمند روشن راى
به فرومايه كارهاى خطير
بوريا باف اگر چه بافنده است
نبرندش به كارگاه حرير