من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۴

۳۶ بازديد

يكي را دل از دست رفته بود و ترك جان كرده و مطمح نظرش جايي خطرناك و مظنه هلاك نه لقمه‌اي كه مصور شدي كه به كام آيد يا مرغي كه به دام افتد. باري به نصيحتش گفتند: ازين خيال محال تجنب كن كه خلقي هم بدين هوس كه تو داري اسيرند و پاي در زنجير.
بناليد و گفت

جنگ جويان به زور پنجه و كتف
دشمنان را كشند و خوبان دوست

شرط مودت نباشد به انديشه جان دل از مهر جانان برگرفتن.

تو كه در بند خويشتن باشي
عشق باز دروغ زن باشي
گر نشايد به دوست ره بردن
شرط يارى است در طلب مردن
گر دست رسد كه آستينش گيرم
ورنه بروم بر آستانش ميرم

متعلقان را كه نظر در كار او بود و شفقت به روزگار او، پندش دادند و بندش نهادند و سودي نكرد.

آن شنيدي كه شاهدي به نهفت
با دل از دست رفته‌اي مي‌گفت
تا تو را قدر خويشتن باشد
پيش چشمت چه قدر من باشد

آورده‌اند كه مر آن پادشه زاده كه مملوح نظر او بود خبر كردند كه جواني بر سر اين ميدان مداومت مي‌نمايد خوش طبع و شيرين زبان و سخن هاي لطيف مي‌گويد و نكته هاي بديع ازو مي‌شنوند و چنين معلوم همي‌شود كه دل آشفته است و شوري در سر دارد.
پسر دانست كه دل آويخته اوست و اين گرد بلا انگيخته او مركب به جانب او راند چون ديد كه نزديك او عزم دارد بگريست و گفت:

آن كس كه مرا بكشت باز آمد پيش
مانا كه دلش بسوخت بر كشته خويش
اگر خود هفت سبع از بر بخواني
چو آشفتي ا ب ت نداني
و گفت عجبست با وجوت كه وجود من بماند
تو بگفتن اندر آيي و مرا سخن بماند
عجب از كشته نباشد به در خيمه دوست
عجب از زنده كه چون جان بدر آورد سليم


حكايت شمارهٔ ۳

۳۲ بازديد

پارسايي را ديدم به محبت شخصي گرفتار نه طاقت صبر و نه ياراي گفتار. چندانكه ملامت ديدي و غرامتكشيدي ترك تصابي نگفتي و گفتي

كوته نكنم ز دامنت دست
ور خود بزنى به تيغ تيزم
بعد از تو ملاذ و ملجائي نيست
هم در تو گريزم ار گريزم

باري ملامتش كردم و گفتم : عقل نفيست را چه شد تا نفس خسيس غالب آمد؟ زماني بفكرت فرو رفت و گفت:

هر كجا سلطان عشق آمد نماند
قوّت بازوي تقوي را محل
پاكدامن چون زيد بيچاره اى
اوفتاده تا گريبان در وحل


حكايت شمارهٔ ۲

۳۳ بازديد

گويند خواجه‌اي را بنده‌اي نادرالحسن بود و با وي به سبيل مودت و ديانت نظري داشت با يكي از دوستان. گفت دريغ اين بنده با حسن و شمايلي كه دارد اگر زبان درازي و بي ادبي نكردي. گفت اي برادر چو اقرار دوستي كردي، توقع خدمت مدار كه چون عاشق و معشوقي در ميان آمد مالك و مملوك برخاست.

خواجه با بنده پرى رخسار
چون درآمد به بازى و خنده
نه عجب كو چو خواجه حكم كند
وين كشد بار ناز چون بنده


حكايت شمارهٔ ۶

۳۲ بازديد

شبي ياد دارم كه ياري عزيز از در در آمد چنان بيخود از جاي بر جستم كه چراغم به آستين كشته شد.

سرى طيف من يجلو بطلعته الدجى
شگفت آمد از بختم كه اين دولت از كجا

نشست و عتاب آغاز كرد كه مرا در حال بديدي چراغ بكشتي به چه معني؟ گفتم: به دو معني: يكي اينكه گمان بردم كه آفتاب برآمد و ديگر آنكه اين بيتم به خاطر بود:

چون گراني به پيش شمع آيد
خيزش اندر ميان جمع بكش


حكايت شمارهٔ ۵

۳۳ بازديد

يكي را از متعلمان كمال بهجتي بود و معلم از آنجا كه حس بشريت است با حسن كبيره او معاملتي داشت و وقتي كه به خلوتش دريافتي گفتي

نه آنچنان به تو مشغولم اى بهشتى روى
كه ياد خويشتنم در ضمير مى آيد
ز ديدنت نتوانم كه ديده در بندم
و گر مقابله بينم كه تير مى آيد

باري پسر گفت آن چنان كه در آداب درس من نظري ميفرمايي در آداب نفسم نيز تأمل فرماي تا اگر در اخلاق من ناپسندي بيني كه مرا آن پسند همي‌نمايد بر آنم اطلاع فرمايي تا به تبديل آن سعي كنم. گفت اي پسر اين سخن از ديگري پرس كه آن نظر كه مرا با تست جز هنر نميبينم.

ور هنري داري و هفتاد عيب
دوست نبيند بجز آن يك هنر


حكايت شمارهٔ ۹

۳۴ بازديد

دانشمندي را ديدم به كسي مبتلا شده و رازش برملا افتاده جور فراوان بردي و تحمل بي كران كردي. باري به لطافتش گفتم دانم كه ترا در مودت اين منظور علتي و بناي محبت بر زلّتي نيست، با وجود چنين معني لايق قدر علما نباشد خود را متهم گردانيدن و جور بي ادبان بردن. گفت اي يار دست عتاب از دامن روزگارم بدار، بارها درين مصلحت كه تو بيني انديشه كردم و صبر بر جفاي او سهلتر آيد همي كه صبر از ديدن او و حكما گويند: دل بر مجاهده نهادن آسانتر است كه چشم از مشاهده بر گرفتن

روزي از دست گفتمش زنهار
چند از آن روز گفتم استغفار
نكند دوست زينهار از دوست
دل نهادم بر آنچه خاطر اوست
گر بلطفم به نزد خود خواند
ور به قهرم براند او داند


حكايت شمارهٔ ۸

۳۴ بازديد

ياد دارم در ايام پيشين كه من و دوستي چون دو بادام مغز در پوستي صحبت داشتيم ناگاه اتفاق مغيب افتاد پس از مدتي كه باز آمد عتاب آغاز كرد كه درين مدت قاصدي نفرستادي گفتم دريغ آمدم كه ديده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.

رشكم آيد كه كسي سير نگه در تو كند
باز گويم نه كه كس سير نخواهد بودن


حكايت شمارهٔ ۷

۳۱ بازديد

يكي دوستي را كه زمانها نديده بود گفت كجايي كه مشتاق بوده‌ام گفت مشتاقي به كه ملولي

معشوقه كه دير دير بينند
آخر كم از آن كه سير بينند

 خالي نباشد

به خنده گفت كه من شمع جمعم اي سعدي
مرا از آن چه كه پروانه خويشتن بكشد


حكايت شمارهٔ ۱۱

۳۳ بازديد

يكي را پرسيدند از مستعربان بغداد ما تَقولُ في المُرْدِ گفت لا خَيرَ فيهِمْ مادامَ اَحَدُ هُمْ لطيفاً يَتَخاشَنُ فاذا خَشُنَ يَتَلاطَفُ يعني چندان كه خوب و لطيف و نازك اندام است درشتي كند و سختي چون سخت و درشت چنان كه به كاري نيايد تلطف كند و درشتي نماند.

امرد آنگه كه خوب و شيرين است
تلخ گفتار و تند خوى بود
چون به ريش آمد و به لعنت شد
مردم آميز و مهر جوي بود


حكايت شمارهٔ ۱۰

۴۱ بازديد

در عنفوان جواني چنان كه افتد و داني با شاهدي(طالبي) سري و سرّي داشتم به حكم آنكه حلقي داشت طيِّبُ الاَدا وَ خَلقي كالبدرِ اذا بَدا.
اتفاقاً به خلاف طبع از وي حركتي بديدم كه نپسنديدم دامن ازو در كشيدم و مهره برچيدم و گفتم:

برو هر چه مى بايدت پيش گير
سر ما ندارى سر خويش گير

شنيدمش كه همي‌رفت و مي‌گفت

شب پره گر وصل آفتاب نخواهد
رونق بازار آفتاب نكاهد

اين بگفت و سفر كرد و پريشاني او در من اثر
اما به شكر و منت باري پس از مدتي باز آمد آن حلق داودي متغير شده و جمال يوسفي به زيان آمده و بر سيب زنخدانش چون به گردي نشسته و رونق بازار حسنش شكسته متوقع كه در كنارش گيرم. كناره گرفتم و گفتم:

آن روز كه خط شاهدت بود
صاحب نظر از نظر براندي
تازه بهارا ورقت زرد شد
ديگ منه كآتش ما سرد شد
پيش كسي رو كه طلبكار تست
ناز بر آن كن كه خريدار تست
يعني از روي نيكوان خط سبز
دل عشاق بيشتر جويد
بوستان تو گند زاريست
بس كه بر ميكني و ميرويد
گر دست به جان داشتمي همچو تو بر ريش
نگذاشتمي تا به قيامت كه بر آيد
جواب داد ندانم چه بود رويم را
مگر به ماتم حسنم سياه پوشيدست