فريب دشمن مخور و غرور مداح مخر كه اين دام زرق نهاده است و آن دامن طمع گشاده احمق را ستايش خوش آيد چون لاشه كه در كعبشدمي فربه نمايد.
الا تا نشنوي مدح سخن گوي
كه اندك مايه نفعي از تو دارد
الا تا نشنوي مدح سخن گوي
كه اندك مايه نفعي از تو دارد
بلبلا مژده بهار بيار
خبر بد به بوم باز گذار
يكى يهود و مسلمان نزاع مى كردند
چنانكه خنده گرفت از حديث ايشانم
به طيره گفت مسلمان گرين قباله من
درست نيست خدايا يهود ميرانم
گر از بسيط زمين عقل منعدم گردد
بخود گمان نبرد هيچكس كه نادانم
يهود گفت به تورات مى خورم سوگند
وگر خلاف كنم همچو تو مسلمانم
مشو غره بر حسن گفتار خويش
به تحسين نادان و پندار خويش
خاك مشرق شنيده ام كه كنند
به چهل سال كاسه اي چيني
صد بروزي كنند در مردشت
لاجرم قيمتش هميبيني
آنكه ناگاه كسي گشت به چيزي نرسيد
وين به تمكين و فضيلت بگذشت از همه چيز
روده تنگ به يك نان تهي پرگردد
نعمت روي زمين پر نكند ديده تنگ
كه شهوت آتشست از وي بپرهيز
بخود بر آتش دوزخ مكن تيز
چون نداري كمال فضل آن به
كه زبان در دهان نگه داري
كند
جوز بي مغز را سبكساري
حكيمي گفتش اي نادان چه كوشي
درين سودا به ترس از لوم لايم
هر كه تأمل نكند در جواب
بيشتر آيد سخنش ناصواب
چون در آيد مه از تويي به سخن
گر چه به داني اعتراض مكن
گر نشيند فرشتهاي با ديو
وحشت آموزد و خيانت و ريو
به چشم خويش ديدم در بيابان
كه آهسته سبق برد از شتابان
سمند باد پاي از تك فرو ماند
شتربان همچنان آسته ميراند