من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۱۴

۳۵ بازديد

موسي عليه السلام درويشي را ديد از برهنگي به ريگ اندر شده گفت اي موسي دعا كن تا خدا عزّوجلّ مرا كفافي دهد كه از بي طاقتي به جان آمدم موسي دعا كرد و برفت. پس از چند روز كه باز آمد از مناجات مرد را ديد گرفتار و خلقي انبوه برو گرد آمده گفت اين چه حالتست؟ گفتند خمر خورده و عربده كرده و كسي را كشته اكنون به قصاص فرموده‌اند
و لطيفان گفته‌اند

گربه مسكين اگر پر داشتى
تخم گنجشك از جهان برداشتى
عاجز باشد كه دست قوت يابد
برخيزد و دست عاجزان برتابد

موسى عليه السلام به حم جهان آفرين اقرار كرد و از تجاسر خويش استغفار
و لو بسط الله الرزق لعباده لبعوا فى الارض

آن نشنيدي كه فلاطون چه گفت
مور همان به كه نباشد پرش
آن كس كه توانگرت نميگرداند
او مصلحت تو از تو بهتر داند


حكايت شمارهٔ ۱۳

۳۶ بازديد

حاتم طايي را گفتند از تو بزرگ همت تر در جهان ديده‌اي يا شنيده‌اي گفت بلي روزي چهل شتر قربان كرده بودم امراي عرب را پس به گوشه صحرايي به حاجتي برون رفته بودم ،خاركني را ديدم پشته فراهم آورده. گفتمش به مهماني حاتم چرا نروي كه خلقي بر سماط او گرد آمده‌اند؟ گفت

هر كه نان از عمل خويش خورد
منت حاتم طائى نبرد

من او را به همت و جوانمردي از خود برتر ديدم


حكايت شمارهٔ ۱۷

۳۳ بازديد

همچنين در قاع بسيط مسافري گم شده بود و قوت و قوّتش به آخر آمده و درمي چند بر ميان داشت بسياري بگرديد و ره به جايي نبرد پس به سختي هلاك شد طايفه‌اي برسيدند و درمها ديدند پيش رويش نهاده و بر خاك نبشته

در بيابان فقير سوخته را
شلغم پخته به كه نقره خام


حكايت شمارهٔ ۱۶

۳۳ بازديد

يكي از عرب در بياباني از غايت تشنگي مي‌گفت

حكايت شمارهٔ ۲۰

۳۴ بازديد

گدايي هول را حكايت كنند كه نعمتي وافر اندوخته بود يكي از پادشاهان گفتش همي‌نمايند كه مال بيكران داري و ما را مهمي هست اگر به برخي از آن دستگيري كني چون ارتفاع رسد وفا كرده شود و شكر گفته. گفت اي خداوند روي زمين لايق قدر بزرگوار پادشاه نباشد دست همت به مال چون من گدايي آلوده كردن كه جوجو به گدايي فراهم آوردهام گفت غم نيست كه به كافر ميدهم اَلخبيثاتُ لِلخبيثين

قالو عَجينُ الكِلْسِ لَيْسَ بِطاهِر
قُلْنا نَسُدُّ بِه شُقوقَ المَبرَزِ
به لطافت چو بر نيايد كار
سر به بي حرمتي كشد ناچار


حكايت شمارهٔ ۱۹

۳۲ بازديد
 

يكي از ملوك با تني چند خاصان در شكارگاهي به زمستان از عمارت دور افتادند تا شب در آمد خانه دهقاني ديدند ملك گفت شب آنجا رويم تا زحمت سرما نباشد يكي از وزرا گفت لايق قدر پادشاه نيست به خانه دهقاني التجا كردن هم اينجا خيمه زنيم و آتش كنيم .دهقان را خبر شد ما حضري ترتيب كرد و پيش آورد وزمين ببوسيد و گفت قدر بلند سلطان نازل نشدي وليكن نخواستند كه قدر دهقان بلند گردد. سلطان را سخن گفتن او مطبوع آمد شبانگاه به منزل او نقل كردند بامدادانش خلعت و نعمت فرمود شنيدندش كه قدمي چند در ركاب سلطان همي‌رفت و ميگفت

ز قدر و شوكت سلطان نگشت چيزى كم
از التفات به مهمانسراى دهقانى
كلاه گوشه دهقان به آفتاب رسيد
كه سايه بر سرش انداخت چون تو سلطاني


حكايت شمارهٔ ۱۸

۳۴ بازديد

هرگز از دور زمان نناليده بودم و روي از گردش آسمان درهم نكشيده مگر وقتي كه پايم برهنه مانده بود و استطاعت پاي پوشي نداشتم به جامع كوفه در آمدم دلتنگ. يكي را ديدم كه پاي نداشت سپاس نعمت حق به جاي آوردم و بر بي كفشي صبر كردم

مرغ بريان به چشم مردم سير
كمتر از برگ تره بر خوان است
وان كه را دستگاه و قوت نيست
شلغم پخته مرغ بريان است


حكايت شمارهٔ ۲۳

۳۴ بازديد

صيادي ضعيف را ماهي قوي به دام اندر افتاد طاقت حفظ آن نداشت ماهي برو غالب آمد و دام از دستش در ربود و برفت

دام هر بار ماهي آوردي
ماهي اين بار رفت و دام ببرد

ديگر صيادان دريغ خوردند و ملامتش كردند كه چنين صيدي در دامت افتاد و ندانستي نگاه داشتن . گفت : اي برادران ، چه توان كردن ؟ مرا روزي نبود و ماهي را همچنان روزي مانده بود . صياد بي روزي در دجله نگيرد و ماهي بي اجل بر خشك نميرد.


حكايت شمارهٔ ۲۲

۳۶ بازديد

مال داري را شنيدم كه به بخل چنان معروف بود كه حاتم طايي در كرم. ظاهر حالش به نعمت دنيا آراسته و خست نفس جبلي در وي همچنان متمكن تا به جايي كه ناني به جاني از دست ندادي و گربه بوهريره را به لقمه‌اي ننواختي و سگ اصحاب الكهف را استخواني نينداختي. فيالجمله خانه او را كس نديدي در گشاده و سفره او را سرگشاده.
شنيدم كه به درياي مغرب اندر راه مصر برگرفته بود و خيال فرعوني در سر
حتي اِذا اَدْرَكَهُ الغَرَقُ بادي مخالف كشتي بر آمد

با طبع ملولت چه كند هر كه نسازد؟
شرطه همه وقتي نبود لايق كشتي
.
از زر و سيم راحتي برسان
خويشتن هم تمتعي بر گير

آورده‌اند كه در مصر اقارب درويش داشت ببقيت مال او توانگر شدند و جامه‌اي كهن به مرگ او بدريدند و خز و دمياطي بريدند هم در آن هفته يكي را ديدم ازيشان بر بادپايي روان و غلامي در پي دوان

ردّ ميراث سختتر بودي
وارثان را ز مرگ خويشاوند
بخور اي نيك سيرت سره مرد
كان نگون بخت گرد كرد و نخورد


حكايت شمارهٔ ۲۱

۳۳ بازديد

بازرگاني را شنيدم كه صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتكار شبي در جزيره كيش مرا به حجره خويش در آورد همه شب نيارميد از سخنهاي پريشان گفتن كه فلان انبازم به تركستان و فلان بضاعت به هندوستان است و اين قباله فلان زمين است و فلان چيز را فلان ضمين، گاه گفتي خاطر اسكندري دارم كه هوايي خوشست باز گفتي نه كه درياي مغرب مشوشست سعديا سفري ديگرم در پيشست اگر آن كرده شود بقيت عمر خويش به گوشه بنشينم. گفتم آن كدام سفرست? گفت گوگرد پارسي خواهم بردن به چين كه شنيدم قيمتي عظيم دارد و از آنجا كاسه چيني بروم آرم و ديباي رومي به هند و فولاد هندي به حلب و آبگينه حلبي به يمن و برد يماني به پارس و زان پس ترك تجارت كنم و بدكاني بنشينم .
انصاف ازين ماخوليا چندان فرو گفت كه بيش طاقت گفتنش نماند، گفت اي سعدي تو هم سخني بگوي از آنها كه ديده‌اي و شنيده‌اي گفتم

آن شنيدستى كه در اقصاى غور
بار سالارى بيفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنيا دوست را
ياقناعت پر كند يا خاك گور