من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شماره 14

۳۴ بازديد

رفيقي داشتم كه سالها با هم سفر كرده بوديم و نمك خورده بي كران حقوق صحبت ثابت شده. آخر به سبب نفعي اندك آزار خاطر من روا داشت و دوستي سپري شد و با اين همه از هر دو طرف دلبستگي بود كه شنيدم روزي دو بيت از سخنان من در مجمعي همي‌گفتند:

نگار من چو در آيد به خنده نمكين
نمك زياده كند بر جراحت ريشان
چه بودي ار سر زلفش به دستم افتادي
چو آستين كريمان به دست درويشان

طايفه درويشان بر لطف اين سخن نه كه بر حسن سيرت خويش آفرين بردند و او هم درين جمله مبالغه كرده بود و بر فوت صحبت تاسف خورده و به خطاي خويش اعتراف نموده. معلوم كردم كه از طرف او هم رغبتي هست، اين بيتها فرستادم و صلح كرديم:

نه ما را در ميان عهد و وفا بود
جفا كردي و بد عهدي نمودي
هنوزت گر سر طلحست باز آي
كزان مقبولتر باشي كه بودي


حكايت شمارهٔ ۱۳

۳۴ بازديد

طوطيي با زاغ در قفس كردند و از قبح مشاهده او مجاهده ميبرد و ميگفت اين چه طلعت مكروهست و هيأت ممقوت و منظر ملعون و شمايل ناموزون يا غراب البين يا ليت بَيني و بَيْنَكَ بُعدَ المشرقين

بد اختري چو تو در صحبت تو بايستي
ولي چنين كه تويي در جهان كجا باشد

عجب آنكه غراب از مجاورت طوي هم بجان آمده بود و ملول شده، لاحول كنان از گردش گيتي همي ناليد و دستهاي تغابن بر يكديگر همي ماليد كه اين چه بخت نگون است و طالع دون و ايام بوقلمون لايق قدر من آنستي كه با زاغي به ديوار باغي بر خرامان همي‌رفتمي

پارسا را بس اين قدر زندان
كه بود هم طويله رندان

بلي تا چه كردم كه روزگارم به عقوبت آن در سلك صحبت چنين ابلهي خود راي ناجنس خيره داري به

چنين بند بلا مبتلا گردانيده است
كس نيايد به پاى ديوارى
كه بر آن صورتت نگار كنند
گر ترا در بهشت باشد جاي
ديگران دوزخ اختيار كنند
زاهدي در سماع رندان بود
زان ميان گفت شاهدي بلخي
جمعي چو گل و لاله به هم پيوسته
تو هيزم خشگ در مياني رسته


حكايت شمارهٔ ۱۲

۳۴ بازديد

يكي را از علما پرسيدند كه يكي با ماه روييست در خلوت نشسته و درها بسته و رقيبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب چنان كه عرب گويد التّمرُ يانعٌ وَ الناطورُ غيرُ مانع. هيچ باشد كه به قوت پرهيزگاري ازو به سلامت بماند؟ گفت اگر از مه رويان به سلامت بماند از بدگويان نماند.

شايد پس كار خويشتن بنشستن
ليكن نتوان زبان مردم بستن


حكايت شمارهٔ ۱۶

۳۳ بازديد

ياد دارم كه در ايام جواني گذر داشتم به كويي و نظر با رويي در تموزيكه حرورش دهان بخوشانيدي و سمومش مغز استخوان بجوشانيدي. از ضعف بشريت تاب آفتاب هجير نياوردم و التجا به سايه ديواري كردم مترقب كه كسي حر تموز از من به برد آبي فرو نشاند كه همي ناگاه از ظلمت دهليز خانه‌اي روشني بتافت يعني جمالي كه زبان فصاحت از بيان صباحت او عاجز آيد چنان كه در شب تاري صبح بر آيد يا آب حيات از ظلمات بدر آيد. قدحي برفاب بر دست و شكر در آن ريخته و به عرق بر آميخته، ندانم به گلابش مطيّب كرده بود يا قطره چند از گل رويش در آن چكيده. في الجمله شراب از دست نگارينش بر گرفته مي‌بخوردم و عمر از سر گرفتم

خرم آن فرخنده طالع را كه چشم
بر چنين روى اوفتد هر بامداد
مست مي‌بيدار گردد نيم شب
مست ساقي روز محشر بامداد


حكايت شمارهٔ ۱۵

۳۵ بازديد
 

يكي را زني صاحب جمال جوان در گذشت و مادر زن فرتوت به علت كابين در خانه متمكن بماند و مرد از محاورت او به جان رنجيدي و از مجاورت او چاره نديدي تا گروهي آشنايان بپرسيدن آمدنش.
يكي گفتا چگونهاي در مفارقت يار عزيز گفت ناديدن زن بر من چنان دشخوار نيست كه ديدن مادر زن.

ديده بر تارك سنان ديدن
خوشتر از روي دشمنان ديدن


حكايت شمارهٔ ۱۹

۳۴ بازديد

يكي را از ملوك عرب حديث مجنون ليلي و شورش حال او بگفتند كه با كمال فضل و بلاغت سر در بيابان نهاده است و زمام عقل از دست داده به فرمودش تا حاضر آوردند و ملامت كردن گرفت كه در شرف نفس انسان چه خلل ديدي كه خوي بهايم گرفتي و ترك عشرت مردم گفتي؟ گفت

كاش آنانكه عيب من جستند
رويت اى دلستان ، بديدندي
تا به جاي ترنج در نظرت
بي خبر دستها بريدندي

تا حقيقت معني بر صورت دعوي گواه آمدي فذلكن الذى لمتننى فيه ملك را در دل آمد جمال ليلي مطالعه كردن تا چه صورتست موجب چندين فتنه. بفرمودش طلب كردن. در احياء عرب بگرديدند و به دست آوردند و پيش ملك در صحن سراچه بداشتند. ملك در هيأت او نظر كرد شخصي ديد سيه فام باريك اندام در نظرش حقير آمد به حكم آن كه كمترين خدّام حرم او به جمال ازو در پيش بودند و به زينت بيش. مجنون به فراست دريافت گفت از دريچه چشم مجنون بايد در جمال ليلي نظر كردن تا سرّ مشاهده او بر تو تجلي كند.

يا مَعشَر الخُلاّن قولوا لِلمعا
في لستَ تَدري ما بِقلبِ الموجَع
گفتن از زنبور بي حاصل بود
با يكي در عمر خود ناخورده نيش
سوز من با ديگري نسبت مكن
او نمك بر دست و من بر عضو ريش


حكايت شمارهٔ ۱۸

۳۴ بازديد

خرقه پوشي در كاروان حجاز همراه ما بود يكي از امراي عرب مرو را صد دينار بخشيده تا قربان كند. دزدان خفاجه ناگاه بر كاروان زدند و پاك ببردند. بازرگانان گريه و زاري كردن گرفتند و فرياد بي فايده خواندند مگر آن درويش صالح كه بر قرار خويش مانده بود و تغير درو نيامده. گفتم مگر معلوم ترا دزد نبرد؟ گفت بلي بردند وليكن مرا با آن الفتي چنان نبود كه به وقت مفارقت خسته دلي باشد.
گفتم مناسب حال منست اين چه گفتي كه مرا در عهد جواني با جواني اتفاق مخالطت بود و صدق مودّت تا به جايي كه قبله چشمم جمال او بودي و سود سرمايه عمرم وصال او

مگر ملائكه بر آسمان ، و گرنه بشر
به حسن صورت او در زمين نخواهد بود

ناگهي پاي وجودش به گل اجل فرو رفت و دود فراق از دودمانش بر آمد روزها بر سر خاكش مجاورت كردم وز جمله كه بر فراق او گفتم

كاش كان روز كه در پاى تو شد خار اجل
دست گيتى بزدى تيغ هلاكم بر سر
تا درين روز جهان بي تو نديدي چشمم
اين منم بر سر خاك تو كه خاكم بر سر
آنكه قرارش نگرفتى و خواب
تا گل و نسرين نفشاندى نخست
گردش گيتي گل رويش بريخت
خار بنان بر سر خاكش برست


حكايت شمارهٔ ۱۷

۳۴ بازديد

سالي كه محمد خوارزمشاه رحمة الله عليه با ختا براي مصلحتي صلح اختيار كرد به جامع كاشغر در آمدم، پسري ديدم نحوي به غايت اعتدال و نهايت جمال چنان كه در امثال او گويند

من آدمي‌به چنين شكل و خوي و قد و روش
نديده‌ام مگر اين شيوه از پري آموخت

مقدمه نحو زمخشري در دست داشت و همي‌خواند ضربَ زيدٌ عمرواً و كان المتعدي عمرواً. گفتم اي پسر خوارزم و ختا صلح كردند و زيد و عمر را همچنان خصومت باقيست؟ بخنديد و مولدم پرسيد گفتم خاك شيراز گفت از سخنان سعدي چه داري گفتم

بليت بنحوي يصول مغاضبا
علي كزيد في مقابله العمرو
علي جر ذيل يرفع راسه
و هل يستقيم الرفع من عامل الجر

لختي به انديشه فرو رفت و گفت : غالب اشعار او درين زمين به زبان پارسيست ، اگر بگويي به فهم نزديكتر باشد . كلم االناس علي قدر عقولهم. گفتم:

اي دل عشاق به دام تو صيد
ما به تو مشغول و تو با عمرو و زيد

بامدادان كه عزم سفر مصمم شد ، گفته بودندش كه فلان سعديست. دوان آمد و تلطف كرد و تاسف خورد كه چندين مدت چرا نگفتي كه منم تا شكر قدوم بزرگان را ميان بخدمت ببستمي. گفتم: با وجودت زمن آواز نيايد كه منم. گفتا: چه شود گر درين خطه چندين بر آسايي تا بخدمت مستفيد گرديم؟
گفتم نتوانم به حكم اين حكايت

بزرگى ديدم اندر كوهسارى
قناعت كرده از دنيا به غارى
چرا گفتم به شهر اندر نيايي
كه باري بندي از دل برگشايي
بگفت آنجا پريرويان نغزند
چو گل بسيار شد پيلان بلغزند

اين بگفتم و بوسه بر سر و روي يكديگر داديم و وداع كرديم

سيب گويي وداع بستان كرد
روي ازين نيمه سرخ و زان سو زرد


حكايت شمارهٔ ۲

۳۵ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 373 كيلوبايت )

پيرمردي حكايت كند كه دختري خواسته بود و حجره به گل آراسته و به خلوت با او نشسته و ديده و دل درو بسته و شبهاي دراز نخفتي و بذله‌ها و لطيفه‌ها گفتي باشد كه مؤانست پذيرد و وحشت نگيرد. از جمله ميگفتم بخت بلندت يار بود و چشم بختت بيدار كه به صحبت پيري افتادي پخته پرورده جهان ديده آرميده گرم و سرد چشيده نيك و بد آزموده كه حق صحبت بداند و شرط مودّت به جاي آورد مشفق و مهربان خوش طبع و شيرين زبان

ور چو طوطي شكر بود خورشت
جان شيرين فداي پرورشت

نه گرفتار آمدي به دست جواني معجب خيره راي سر تيز سبك پاي كه هر دم هوسي پزد و هر لحظه رايي زند و هر شب جايي خسبد و هر روز ياري گيرد.
خلاف پيران كه به عقل و ادب زندگاني كنند نه به مقتضاي جهل جواني.
گفت چندين برين نمط بگفتم كه گمان بردم كه دلش بر قيد من آمد و صيد من شد. ناگه نفسي سرد از سر درد بر آورد و گفت چندين سخن كه بگفتي در ترازوي عقل من وزن آن سخن ندارد كه وقتي شنيدم از قابله خويش كه گفت زن جوان را اگر تيري در پهلو نشيند به كه پيري.

تَقولُ هذا مَعهُ مَيّتٌ
وَ اِنَّما الرُّقْيَةُ للنّائِم
پيري كه ز جاي خويش نتواند خاست
الاّ به عصا كيش عصا بر خيزد

في الجمله امكان موافقت نبود و به مفارقت انجاميد. چون مدت عدت برآمد عقد نكاحش بستند با جواني تند و ترشروي تهي دست بدخوي. جور و جفا ميديد رنج و عنا ميكشيد و شكر نعمت حق همچنان ميگفت كه الحمدلله كه ازان عذاب اليم برهيدم و بدين نعيم مقيم برسيدم.

با تو مرا سوختن اندر عذاب
به كه شدن با دگري در بهشت


حكايت شمارهٔ ۱ (آغاز باب ششم)

۳۴ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 447 كيلوبايت )

با طايفه دانشمندان در جامع دمشق بحثي همي‌كردم كه جواني در آمد و گفت درين ميان كسي هست كه زبان پارسي بداند؟ غالب اشارت به من كردند. گفتمش خيرست گفت پيري صد و پنجاه ساله در حالت نزعست و به زبان عجم چيزي همي‌گويد و مفهوم ما نميگردد گر به كرم رنجه شوي مزد يابي، باشد كه وصيتي همي‌كند. چون به بالينش فراز شدم اين ميگفت

دريغا كه بر خوان الوان عمر
دمي خورده بوديم و گفتند بس

معاني اين سخن را به عربي با شاميان همي‌گفتم و تعجب همي‌كردند از عمر دراز و تاسف او همچنان بر حيات دنيا. گفتم چگونه‌اي درين حالت؟ گفت: چه گويم؟

نديده‌اي كه چه سختي همي‌رسد به كسي
كه از دهانش به در ميكنند دنداني
قياس كن كه چه حالت بود در آن ساعت
كه از وجود عزيزش بدر رود جانى

گفتم تصور مرگ از خيال خود بدر كن وهم را بر طبيعت مستولي مگردان كه فيلسوفان يونان گفته‌اند مزاج ارچه مستقيم بود اعتماد بقا را نشايد و مرض گرچه هايل دلالت كلي بر هلاك نكند. اگر فرمايي طبيبي را بخوانم تا معالجت كند. ديده بر كرد و بخنديد و گفت

دست بر هم زند طبيب ظريف
چون حرف بيند اوفتاد حريف
خانه از پاى بند ويران است
خواجه در بند نقش ايوان است
پيرمردي ز نزع ميناليد
پير زن صندلش همي‌ماليد
چون مخبط شد اعتدال مزاج
نه عزيمت اثر كند نه علاج