حكايت شمارهٔ ۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۲

۳۴ بازديد

گويند خواجه‌اي را بنده‌اي نادرالحسن بود و با وي به سبيل مودت و ديانت نظري داشت با يكي از دوستان. گفت دريغ اين بنده با حسن و شمايلي كه دارد اگر زبان درازي و بي ادبي نكردي. گفت اي برادر چو اقرار دوستي كردي، توقع خدمت مدار كه چون عاشق و معشوقي در ميان آمد مالك و مملوك برخاست.

خواجه با بنده پرى رخسار
چون درآمد به بازى و خنده
نه عجب كو چو خواجه حكم كند
وين كشد بار ناز چون بنده


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد