حكايت شمارهٔ ۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۳

۳۳ بازديد

پارسايي را ديدم به محبت شخصي گرفتار نه طاقت صبر و نه ياراي گفتار. چندانكه ملامت ديدي و غرامتكشيدي ترك تصابي نگفتي و گفتي

كوته نكنم ز دامنت دست
ور خود بزنى به تيغ تيزم
بعد از تو ملاذ و ملجائي نيست
هم در تو گريزم ار گريزم

باري ملامتش كردم و گفتم : عقل نفيست را چه شد تا نفس خسيس غالب آمد؟ زماني بفكرت فرو رفت و گفت:

هر كجا سلطان عشق آمد نماند
قوّت بازوي تقوي را محل
پاكدامن چون زيد بيچاره اى
اوفتاده تا گريبان در وحل


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد