من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۴۰

۳۳ بازديد

يكي از صاحبدلان زور آزمايي را ديد به هم بر آمده و كف بر دماغ انداخته گفت اين را چه حالت است گفتند فلان دشنام دادش گفت اين فرومايه هزار من سنگ بر ميدارد و طاقت سخني نميآرد

گرت از دست بر ايد دهني شيرين كن
مردي آن نيست كه مشتي بزني بر دهني
بني آدم سرشت از خاك دارد
اگر خاكي نباشد آدمي نيست


حكايت شمارهٔ ۳۹

۳۳ بازديد


اين حكايت شنو كه در بغداد
رايت و پرده را خلاف افتاد
من و تو هر دو خواجه تا شانيم
بنده بارگاه سلطانيم
تو نه رنج آزموده‌هاي نه حصار
نه بيابان و باد و گرد و غبار
تو بر بندگان مه رويي
با غلامان ياسمن بويي
گفت من سر بر آستان دارم
نه چو تو سر بر آسمان دارم


حكايت شمارهٔ ۴۳

۳۷ بازديد

آورده اند كه فقيهي دختري داشت به غايت زشت به جاي زنان رسيده و با وجود جهاز و نعمت كسي در مناكحت او رغبت نمينمود

زشت باشد ديبقى و ديبا
كه بود بر عروس نازيبا

في الجمله بحكم ضرورت عقد نكاحش با ضريري ببستند. آورده اند كه حكيمي در آن تاريخ از سر نديب آمده بود كه ديده نابينا روشن همي‌كرد فقيه را گفتند داماد را چرا علاج نكني گفت ترسم كه بينا شود و دخترم را طلاق دهد شوي زن زشت روي، نابينا به.


حكايت شمارهٔ ۴۲

۳۴ بازديد


 لبش نه انبانست
... 
دل در كسي مبند كه دل بسته تو نيست
پيرمردي لطيف در بغداد
دخترك را به كفشدوزي داد
بامدادان پدر چنان ديدش
پيش داماد رفت و پرسيدش
نگفتم اين گفتار
هزل بگذار و جدّ ازو بردار


حكايت شمارهٔ ۴۵

۳۷ بازديد


ديدم گل تازه چند دسته
بر گنبدي از گياه رسته
بگريست گياه و گفت خاموش
صحبت نكند كرم فراموش
من بنده حضرت كريمم
پرورده نعمت قديمم
با آن كه بضاعتي ندارم
سر مايه طاعتي ندارم
رسمست كه مالكان تحرير
آزاد كنند بنده پير
اى بار خداي عالم آراي
بر بنده پير خود ببخشاي
بدبخت كسي كه سر بتابد
زين در كه دري دگر بيابد


حكايت شمارهٔ ۴۴

۳۵ بازديد

پادشاهي به ديده استحقار در طايفه درويشان نظر كرد يكي زان ميان به فراست به جاي آورد و گفت اي ملك ما درين دنيا به جيش از تو كمتريم و به عيش خوشتر و به مرگ برابر و به قيامت بهتر

در آن ساعت كه خواهند اين و آن مرد
نخواهند از جهان بيش از كفن برد
نه آنكه بر در دعوي نشيند از خلقي
وگر خلاف كنندش به جنگ بر خيزد

طريق درويشان ذكرست و شكر و خدمت و طاعت و ايثار و قناعت و توحيد و توكل و تسليم و تحمل.
هر كه بدين صفتها كه گفتم موصوفست به حقيقت درويشست و گر در قباست
اما هرزه گردي بي نماز هوا پرست هوس باز كه روزها به شب آرد در بند شهوت و شبها روز كند در خواب غفلت و بخورد هر چه در ميان آيد و بگويد هر چه بر زبان آيد رندست و گر در عباست

پرده هفت رنگ در مگذار
تو كه در خانه بوريا داري


حكايت شمارهٔ ۲

۳۶ بازديد

دو امير زاده در مصر بودند يكي علم آموخت و ديگر مال اندوخت عاقبة الاَمر آن يكي علاّمه عصر گشت و اين يكي عزيز مصر شد پس اين توانگر به چشم حقارت در فقيه نظر كردي و گفتي من به سلطنت رسيدم و اين همچنان در مسكنت بمانده است. گفت اي برادر شكر نعمت باري عزّ اسمه همچنان افزونتر است بر من كه ميراث پيغمبران يافتم يعني علم و ترا ميراث فرعون و هامان رسيد يعني ملك مصر.

كجا خود شكر اين نعمت گزارم
كه زور مردم آزاري ندارم


حكايت شمارهٔ ۱ (آغاز باب سوم)

۳۶ بازديد

خواهنده مغربي در صف بزّازان حلب ميگفت: اي خداوندان نعمت، اگر شما را انصاف بودي و ما را قناعت، رسم سؤال از جهان برخاستي

اى قناعت ! توانگرم گردان
كه وراي تو هيچ نعمت نيست


حكايت شمارهٔ ۴۶

۳۵ بازديد

حكيمي را پرسيدند از سخاوت و شجاعت كدام بهتر است گفت آن كه را سخاوتست به شجاعت حاجت نيست

زكوة مال بدر كن كه فضله رز را
چو باغبان بزند بيشتر دهد انگور


حكايت شمارهٔ ۴

۳۴ بازديد

يكي از ملوك عجم طبيبي حاذق به خدمت مصطفي صلي الله عليه و سلم فرستاد سالي در ديار عرب بود و كسي تجربه پيش او نياورد و معالجه از وي در نخواست پيش پيغمبر آمد و گله كرد كه مرين بنده را براي معالجت اصحاب فرستاده‌اند و درين مدّت كسي التفاتي نكرد تا خدمتي كه بر بنده معين است به جاي آورد. رسول عليه السلام گفت اين طايفه را طريقتي است كه تا اشتها غالب نشود، نخورند و هنوز اشتها باقي بود كه دست از طعام بدارند. حكيم گفت اين است موجب تندرستي زمين ببوسيد و برفت.

كه ز ناگفتنش خلل زايد
يا ز ناخوردنش به جان آيد