حكايت شمارهٔ ۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۷

۳۲ بازديد

يكي دوستي را كه زمانها نديده بود گفت كجايي كه مشتاق بوده‌ام گفت مشتاقي به كه ملولي

معشوقه كه دير دير بينند
آخر كم از آن كه سير بينند

 خالي نباشد

به خنده گفت كه من شمع جمعم اي سعدي
مرا از آن چه كه پروانه خويشتن بكشد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد