حكايت شمارهٔ ۱۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۱۰

۴۲ بازديد

در عنفوان جواني چنان كه افتد و داني با شاهدي(طالبي) سري و سرّي داشتم به حكم آنكه حلقي داشت طيِّبُ الاَدا وَ خَلقي كالبدرِ اذا بَدا.
اتفاقاً به خلاف طبع از وي حركتي بديدم كه نپسنديدم دامن ازو در كشيدم و مهره برچيدم و گفتم:

برو هر چه مى بايدت پيش گير
سر ما ندارى سر خويش گير

شنيدمش كه همي‌رفت و مي‌گفت

شب پره گر وصل آفتاب نخواهد
رونق بازار آفتاب نكاهد

اين بگفت و سفر كرد و پريشاني او در من اثر
اما به شكر و منت باري پس از مدتي باز آمد آن حلق داودي متغير شده و جمال يوسفي به زيان آمده و بر سيب زنخدانش چون به گردي نشسته و رونق بازار حسنش شكسته متوقع كه در كنارش گيرم. كناره گرفتم و گفتم:

آن روز كه خط شاهدت بود
صاحب نظر از نظر براندي
تازه بهارا ورقت زرد شد
ديگ منه كآتش ما سرد شد
پيش كسي رو كه طلبكار تست
ناز بر آن كن كه خريدار تست
يعني از روي نيكوان خط سبز
دل عشاق بيشتر جويد
بوستان تو گند زاريست
بس كه بر ميكني و ميرويد
گر دست به جان داشتمي همچو تو بر ريش
نگذاشتمي تا به قيامت كه بر آيد
جواب داد ندانم چه بود رويم را
مگر به ماتم حسنم سياه پوشيدست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد