دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۷ ۳۴ بازديد
يكي را از متعلمان كمال بهجتي بود و معلم از آنجا كه حس بشريت است با حسن كبيره او معاملتي داشت و وقتي كه به خلوتش دريافتي گفتي
نه آنچنان به تو مشغولم اى بهشتى روى
كه ياد خويشتنم در ضمير مى آيد
ز ديدنت نتوانم كه ديده در بندم
و گر مقابله بينم كه تير مى آيد
باري پسر گفت آن چنان كه در آداب درس من نظري ميفرمايي در آداب نفسم نيز تأمل فرماي تا اگر در اخلاق من ناپسندي بيني كه مرا آن پسند همينمايد بر آنم اطلاع فرمايي تا به تبديل آن سعي كنم. گفت اي پسر اين سخن از ديگري پرس كه آن نظر كه مرا با تست جز هنر نميبينم.
ور هنري داري و هفتاد عيب
دوست نبيند بجز آن يك هنر
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد